بی خوابی های شبانه

وقتی گذاشتمش تو تختش ... از اینکه امشب راحت خوابش برده خوشحال بودم...

تا ساعت 1 و نیم ،2 با حامد در حال صحبت کردن بودیم...

همین که چشمامون گرم خواب شد و خواستیم بخوابیم... صدای گریه اش رو شنیدم...

تا ساعت 3 دو نوبت شیر دادم و دوباره خوابید...

اما یک دفعه با جیغ بلند شد..

دیگه نه شیر می خورد و نه روی پا خوابش می برد...

حامد هم بیدار شد... گفتم شاید احتیاج به تعویض داشته باشه... همین که چراغ رو روشن کردیم... ساکت شد...

بردمش تو قسمت تعویض تختش و خواستم عوضش کنم ....همین که خوابوندمش ... خندید و شروع کرد به آقوم کردن...

عوضش کردم...

دوباره مراحل خوابیدن رو اجرا کردیم... اما تا چراغ رو خاموش می کردیم گریه می کرد و به خودش می پیچید...

دوباره بلند شدیم... گفتم نبات داغ بدیم شاید دلش درد می کنه...

اما ایشون وقتی چراغ رو روشن می کردیم حالش خوب می شد و شروع می کرد به حرف زدن و دست و پا زدن و خندیدن...

ساعت 4 صبح شد ...

هر دو با بچه در حال بازی کردن و حرف زدن تا خسته بشه و بخوابه...

همین که دستش رفت سمت چشمش ... و چشمش رو مالید... فهمیدم که خوابش گرفته...

ساعت 4 و نیم بالاخره خوابید ...

و ما بدون کوچیکترین صدایی بیهوش شدیم...

 

 

پی . اس: به نظرم هیچی سخت تر از خوابوندن بچه نیست... اونم نصفه شب...اونم وقتی یه خواب خوب کرده و سرحال شده... ابله

پی . اس: پسرم الان غلت می زنه... دمر می شه و مدام جیغ می زنه که بیایین من رو به حالت اول برگردونین...

کاملا من و باباش رو می شناسه و تو جمع غریبه بهمون توجه می کنه و لبخند می زنه...

هر چیزی رو جلوش بگیریم... با اشتیاق دستش رو دراز می کنه و می گیره و سریعا به سمت دهنش می بره... قلب

پی . اس: یادم نمی ره که چقدر منتظر 6 ماهگی پسرمون بودیم... و الان تو شیشمون ماهگیش هستیم...خدا رو صدهزار مرتبه شکر ... لبخند

پی . اس: حتی وقت نمی کنم به نوشتن فکر کنم چه برسه به اینکه بشینم پشت لب تاپ.. الان هم دیگه گوشیم از عکس در حال انفجار و اومدم که خالیش کنم و وقت رو غنیمت شمردم... البته برنامه های وایبر و لاین و اینستا هم بی تاثیر نبوده تو کمرنگی ... اما سعی می کنم که باشم و همچنان گاهی بنویسم... چشمک

/ 16 نظر / 25 بازدید
نمایش نظرات قبلی
افروز

واقعا روزهایی سخت ولی دلنشینه

مجی

همینشم مرسی. خدا نگهدارش باشه . انشااله همیشه ذهنش بیدار باشه

ستاره بانو

آخييييييييييييييييييييييي بيا اينقدر گفتي ني ني ني ني تا ما دهنمون آب افتاد و خلاصه بعله :) حالا ديگه از جاهاي وحشتناكش نگو ترس برم ميداره ديگه :)))))

bahar

عزیزم خدا حفظش کنه روی ماهشو ببوس [قلب][ماچ]

نیلوفر

عزیزمممممممم [ماچ] خدا حفظش کنه انشاله. دوستم تازه الان دوران پادشاهیتونه... بذار 4 دست و پا بره.. انشاله بعدش راه بره... تازه میبینی خستگی یعنی چی [ابله]

قاصدک

ای جانم .. آقوم میکنه [قلب][قلب] یعنی من عاشق این فسقلی ها هستم .. قل میخورن بعد باید برشون گردونیم به حالت اولیه .. دلم رفت .. خدا حفظش کنه ..

رز صورتی

منو یادته بانو جان چقدر خوشحالم نی نی داری بعد از مدت ها دلم هواتو کرد هواتو و دوستای خوبم در سال 87-90 چه دوران و بلاگ نویسی خوبی داشتم با شماها /.... تو سقط کردی منم سقط داشتم ازت چیزای خوبی یاد گرفتم ...دوست دارم پسرت رو ببوس

رز صورتی

منو یادته بانو جان چقدر خوشحالم نی نی داری بعد از مدت ها دلم هواتو کرد هواتو و دوستای خوبم در سال 87-90 چه دوران و بلاگ نویسی خوبی داشتم با شماها /.... تو سقط کردی منم سقط داشتم ازت چیزای خوبی یاد گرفتم ...دوست دارم پسرت رو ببوس

دردونه

دردونه هستما....یه دختر 2 ساله دارم که خوردنی شد از بس نمک میریزه