اگه نخواد بشه نمی شه!!!...

دو ماهی می شه که از تاریخ گواهینامه ام گذشته... 10 سال گذشت!!!...

دیروز با دو تا خواهرا قرار گذاشتیم تا با هم بریم برای تعویض گواهینامه هامون... (با هم گواهینامه گرفته بودیم)

گروه خونیم رو می دونستم.. اما مدرکی بابتش نداشتم برای ارائه دادن... به خاطر همین رفتم درمانگاه نزدیک خونه و آزمایش دادم... فکر کردم سریع جواب می دن.. اما گفت 12 ظهر به بعد... زنگ زدم به خواهرا.. گفتن ما اومدیم یه جای دیگه گفته تا 5 دقیقه دیگه بهتون جواب می دیم...

لبام آویزون شد!!!!... گفتم باشه شما کاراتون رو بکنین من یه روز دیگه می رم دنبالش..

چون با خواهر بزرگه قرار خرید داشتیم.. گفتم پس من میام اون سمتی تا بعد از کارتون با هم بریم...

تو پلیس +10 نشستم تا کارشون تموم بشه..

خواهر بزرگه عکسش رو قبول نکردن... گفتن عکس جدید باید باشه... حتی رفت عکس فوری انداخت .. اما اینقدر عکسش بد شد که خودش گفت می ذارم یه روز دیگه میام...

خواهر دومی هم که همه مدارکش کامل بود.. دکتر  چشم پزشک قبض تموم کرده بود و ایشون هم کارشون تموم نشد!!!...

اونا می خندیدن و می گفتن دلت غصه دار شد ... حالا کار ما هم نصفه موند...

گفتم نخیر امروز نباید اصلا این کار جلو می رفت!!!....

با خواهر بزرگه و دخترش رفتیم جمهوری..

من کار داشتم جایی ... با هم رفتیم و من کارم انجام شد... بعد دیگه افتادیم رو دور خرید... مانتو و لباس و شلوار تو خونه ای شد خرید من... 

ساعت 2 ظهر بود که رسیدم خونه... دم آپارتمان بابا... در رو باز کردم تا به مامان بگم که اومدم... دیدم می خوان ناهار بخورن... از مامان اصرار که بیا پیش ما ناهار بخور... بوی آبگوشت خوشمزه هم مگه می ذاشت جواب رد بدم...

خودم رو پرت کردم سر میز !!!..

بعد از ناهار بود که مانتو رو پوشیدم برای مامان تا ببینه..

که یک دفعه چشمم خورد به سرشونه مانتو ... دیدم ای دل غافل پارچه زدگی داره و کاملا هم مشخصه... خستگی تو تنم موند...

حامد و مامان می گفتن پیدا نیست.. اما به قولی دل چرکین شده بودم...

امروز صبح که برای جواب آزمایش رفتم... خودم رو رسوندم به جمهوری و رفتم تو مغازه و مانتو  رو عوض کردم..

حالا خیالم بسی راحته...

 

پی . اس: اینا در انتظار ترشی شدنن... خوشمزه

 

پی . اس: این شاپرک چند هفته پیش وقتی خونه مادرشوهر بودیم تو اتاق رویت شد... خیلی بزرگ بود... چشماش ببینین چه برقی می زنه... خنثی

پی . اس: دیشب ساعت 1:30 بود داشتیم تی وی می دیدیم .. (رو زمین نشسته بودم) ... یه دفعه دیدم یه چیز سیاه از بغلم مثل فرفره رد شد... دیگه من ساعت و مکان رو یادم رفت ... یه جیغ بنفشی زدم و مثل جت از روی زمین بلند شدم... حامد از جیغ من ترسید و اونم از روی مبل بلند شد...

مامان اینا و زن برادرم از صدای جیغم فهمیده بودن که سوسک دیدم... مامانم که می گفت بابا خواب بود پرید...نگران ... خوب ناخودآگاه بود .. خجالت

/ 40 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نازی

[ماچ][ماچ] رفتم رای دادم . منم از طوبی بیوکستان و چهره معصوم و زیباش خیلی خوشم میاد!!! (دیدم عکس پروفایلت عوض شد آخه)

bahar

[قلب]

الی

[بغل]

رضوان

رای من به صندوق انداخته شد[قلب]

هما

[گل]چه زغال اخته هایی

پرنده

البته که به وبلاگت رای دادم بانوی عزیزم

ياسمين

سلام منم راي دادم[لبخند][گل]

نسخ

وبتون زیباست[گل]

نفیس

مدت زیادیه به وبت سر میزنم قبل از بارداریت و اون اتفاق... همیشه لذت میبردم از نوشته هات که انرِژی داشت نمیخوام بیشتر توضیح بدم چون ماشاللا از این حرفا زیاد شنیدی و خیلیا مث من این حسو نسبت بهت دارن.اما مدتیه احساس میکنم غمگینی که امیدوارم اشتباه کنم خواستم بگم اگه نذری یا خواسته ای در مورد موضوع خاصی داری که حل نمیشه و به خاطرش ناراحتی اگه دلت خواست 14 هزار تا صلوات بفرست یا نذر کن که کارت که حل شد بخونیش خیلی زیاده و زمان بر اما به شخصه خیلی حاجت ازش گرفتم.اگه خواستی اینم امتحان کن.[گل]

خرید

آخی با مزه بود [قلب]