حرف های تو

روی دستات خوابیدم...

در آرامش ...

با لبخند...

تو فکر رویاهای خوب...

اما...

دقیقا یک رگ از بازوت زیر سرم شروع می کنه به لرزیدن ... طوری که من هم متوجه می شم...

تو تاریکی ...

تو سکوت...

می گی تو هم متوجه لرزش بازوم شدی؟؟؟...

می گم اره... چرا اینجوری شد؟؟؟؟.....

یه حرفی می زنی که من رو به هم می ریزه...

داغونم می کنه...

آرامشم رو می گیره...

رویاهای خوب پرواز می کنن...

گریه تو چشمام میاد و دیگه جلوشون رو نمی تونم بگیرم...

پشتم رو می کنم و فقط گریه می کنم...

می ری و برام آب میاری... معذرت می خوایی... می گی شوخی کردم... می گی مگه دست منه!!!...

اما دل من شکسته...

از پشت بغلم می کنی... می گی منتظرم برگردی... دوباره روی دستام بخوابی...

اما من دیشب با غصه خوابیدم... یادم نیست برگشتم یا نه... 

اما دست های تو رو تو دستام گرفتم....

 

پی . اس: بنا به دلایلی مجبور شدم صفحه بانوی لبخند (ف.ب) رو غیر فعال کنم... دارم به بستنش فکر میکنم...  اکانت دیگه ام خصوصیه و اونجا دوستام و فامیل هستن... شرمنده دوستانی می شم که درخواست می دن...

پی . اس: عکس زیاد دارم... بیشترش هم که خوردنیه.... نمی دونم کی وقت می کنم که پستش رو بذارم.. رمزش تغییر می کنه... سعی می کنم براتون ایمیل کنم یا تو وبهاتون بذارم... البته کسانی رو که می شناسم.

پی . اس: دلسرد نشدم از نوشتن... اما کلمات تا همین پشت دستهایم می آیند... اما دستانم سنگین و کرخت شدن و نمی تونن تایپ کنن...

/ 52 نظر / 55 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مریم و محسن

ان شاالله همه چیز خیره عزیزم شوخی کرده دیگه منم می تونم دوست فیسبوکی باشم

مامان نگار

عزیزم خوشحالم که بعد از مدها نوشتید دلم کلی براتون تنگ شده بودایشالا که مشکل جدی نیست این وضعیت خیلی پیش میاد براتون روزهای شاد شاد آرزو میکنم[ماچ]

شیما

سلام بانو جون خوبی بابا تو که انقده حساس نبودی خوب شوخی کرده دیگه شوشولیت ... منتظره عکس هات هستیم دوست عزیز ...

زهرا zahra rad

بانووووو چرا بستی اف بی رو کم اونجا رو بیشتر دوست داشتم واقعا :( میشه رمز پستاتو میل کنی واسم؟؟؟

زهرا zahra rad

بانووووو چرا بستی اف بی رو کم اونجا رو بیشتر دوست داشتم واقعا :( میشه رمز پستاتو میل کنی واسم؟؟؟

مرضیه

گریه....گریه..........اینو منم تجربه کردم...درست این حس عجیب لرزش بازوش و جاری شدن یهویی خون...... بمیرم برات که آرامشت به هم خورد بانو.... نمی دونی چقدررر دوستت دارم..... شاید منو یادت نیاد...[لبخند]اما من شما رو خوب یادمه و باورت نمیشه هنوز گاهی دعا که می کنم میای تو ذهنم و هر بار از کنار اون بقعه رد میشیم که برات دعا کرده بودم یادت میفتم.......[لبخند]

صبا

سلام بانو جان... خوبی؟ دلم برات تنگ میشه وقتی کم مینویسی... امیدوارم به زودی دوباره شاد و پر انرژی ببینمت[ماچ]

مرضیه

دقیقا خودمم:‏)چقدر حافظه ت خوبه...خوشحالم که منو یادته مهربون دوست داشتنی... همییییشه شاد باشین:‏*‏

آتی

چطوری میشه پیج ف ب را غیرفعال کرد بانو جان...