بعد از مدتها...

با همدیگه تو گلفروشی داریم قدم می زنیم... برادرشوهر درحال انتخاب گل برای گلدونی هست که می خواد بده تا براش تزیین کنن...

حامد می گه بانو نفس بکش.. می گم خوش بحال کسایی که اینجا کار می کنن...

کار برادرشوهر طول می کشه...

من و حامد می ریم تو ماشین منتظر...

برادرشوهر میاد با یه گلدون پر از گل و البته یه خرس بانمک بالای گل ها!!!...

با هم می ریم دنبال خواهرشوهر و دخترش...

و دوباره راه می افتیم سمت قنادی ... من و حامد برای انتخاب کیک پیاده می شیم.. یه کیک قرمز شکل قلب انتخاب می کنیم... با فشفشه های طلایی...

همه با هم می ریم خونه پدرشوهر...

22 بهمن تولد خواهرشوهر..

 کیک قرمز و چراغ های خاموش و فشفشه های روشن و عکس ....

و البته دوربینی که دست دختر خواهرشوهر بود و از همه چی قاطی پاتی ... کج و کوله .. بدون دست و پا .. یا بدون سر عکس گرفت..

یه شب بیادموندنی کنار خانواده حامد...

.......

میز ناهارخوریم بالاخره رسید... اما بدون صندلی.. یعنی میز فقط سفارش داده بودیم ... به خاطر همین یه شب از همون شبا که یخبندون بود... راهی دلاوران شدیم...

بماند که فقط از یه سمت خیابون مغازه ها رو دیدیم.. اونم به اصرار من!!... سمتی که آفتاب تابیده بود قشنگ برفا آب شده بود.... و راحت می شد قدم زد... اما اون سمت خیابون قشنگ شیشه بود... فقط دو تا مغازه رو دیدیم و بعد من دیگه قدم از قدم بر نداشتم.... گفتم دارم لیز می خورم... بی خیال..

از همون سمت خیابون یه صندلی رو دیدیم و پسندیدیم...

سفارش دادیم... ولی هنوز نرسیده!!...

.......

دیشب خواهرم و همسرش و البته دختر 5 ماهشون به سفر مکه رفتن.. انشالله بهشون خوش بگذره ...

.......

مامان بعد از گذشت 4 ماه خیلی از عملش راضیه... خدا رو شکر خیلی بهتره...

.......

همسایه امون متاسفانه بارداری خیلی سختی داره می گذرونه... بعد از چند هفته خونریزی و استراحت مطلق... وقتی رفت سونو گفتن دوقولو بوده که یکیش با همین خونریزی افتاده!!... اما یکی دیگه هست خوبه ولی ضعیفه... بعد از اون چند هفته رفت خونه مادرش تا راحت تر ازش مراقبت کنه...

دیشب چراغ خونه اشون رو روشن دیدم...

صبح از مامان پرسیدم... گفت مادرش گفته یک هفته بیمارستان بستری بوده... ویار خیلی بدی داره.. می گفت حتی دارو هم دیگه به گلوش نرسیده حالت تهوع می گیره و .. .. می گفت دکتر گفته از گلو تا پایین زخم شده...

براش دعا کنین... دعا کنین حالا که با این سختی داره بارداریش رو می گذرونه ... خدا بچه اش رو نگه داره براش و به سلامتی به دنیا بیاد...

......

/ 23 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بازیگوش

مبارکا عزیزممم خوبی خانومی؟دلم تنگیده بود[ماچ]

نیلوفر

منم وقتی توی گلفروشی میرم انقدر عمیق نفس میکشم که گلفروش فکر میکنه آسم دارم [نیشخند]

نازي

هميشه به شادي و جشن . ميز ناهارخوريتون هم مبارك . ولي كلي دلم گرفت بابت همسايتون. هر چند اگه خدا بخواد بمونه حتما همينطور ميشه. اميدوارم همه اونايي كه ارزوشو دارن لذت مادرش دن و بچشن. ميبوسمت. كاش بيشتر بنويسي بانو جان

بهاره

هميشه براي همه خانم هاي باردار و بچه توي راهشون دعا مي كنم. براش ماست چكيده ببر. معمولا اينو همه مي تونن بخورن.

زهرا

ایشالا که به حق علی همسایه تون هم به خوبی و خوشی زایمان میکنه و بارشو زمین میذاره راستی مبارم ناهارخوری جدید هم باشه...باتو زود به زود بیا دلم برای اون روزها که همش بودی تنگ شده

bahar

سلام بانو جون خوبی خانومی ؟[ماچ]

رضوان

همیشه به دورهمی و خوشی.[قلب]

الی

سلام بانو جان همییییییییییییییشه که میام این پست هست!

الی

اره می دونم دو تا پست بعد از این خرید میز و مترو سواری همسرتون رو دیدم اما از لینکهای تازه اپ شده که توی عطر برنج نشون میداد دیدم.اما وقتی وبلاگ شما رو از لینکهاباز می کنم می بینم اینو نوشن میده باز.مشکل از سیستم منه.اینبار ویندوز رو که عوض کردم یکم مشکل دار شده.بانوی عزیزم