...

قلبم خالی شده...

دارم به این فکر می کنم که چی شد اصلا!!!!....

دارم فکر می کنم به این که شاید از خندیدنش ناراحت شدم...

شاید نباید می خندید... هر چند که می دونم لبخندش برای چی بود....

اما بهمم ریخت... اشک رو توی چشمام مهمون کرد...

دلم لرزید...

وقتی در یخچال رو محکم بهم کوبید... بهم برخورد!!!!...

با ناراحتی از در خونه بیرون رفت و ظرفی که براش گذاشته بودم رو نبرد...

دنبالش رفتم و صداش کردم...

گفت : کاری ندارم!!!!!!!....

باز هم قلبم شکست....

در خونه رو از عصبانیت بهم زدم... صداش کل ساختمون رو برداشت...

ترسیدم...

اما نه از صداش!!!!....

گذاشتم اشکم بیاد... چشمام تار بشه... شاید خنده اش یادم بره!!!!!...

خندیدنش ناراحتم کرد!!!!....

/ 0 نظر / 17 بازدید