استراحت مادرانه

من و حامد تصمیم گرفتیم تعطیلی روز جمعه رو انتقال بدیم به یکی از روزهای هفته ... جمعه همه جا شلوغه ... اصلا تا بیایی به کاری برسی غروب شده ... غروبای جمعه هم دلگیر...

به خاطر همین چهارشنبه شده روز تعطیلی ما...

این چهارشنبه بعد از صبحانه رفتیم به یکی از پاساژها برای خرید مانتو... از خلوتی پاساژ که بگزریم دریغ از یه مانتو ... همه پالتو تو سایزهای کوچیک و دخترونه...

ناهار که خوردیم رفتیم سمت پارک ساعی... گفتیم پیاده روی کنیم ...

محمدحسین بغلم بود و خوابش رفته بود... منم ناهار خورده بودم و سنگین... چشمام شده بود نخ!!!... نفهمیدم کی خوابم برد... وقتی چشمام رو باز کردم جلوی در پارک بودیم .. حامد ماشین رو خاموش کرده بود و بدون این که صدام بزنه همونجوری تو ماشین نشسته بود تا من استراحت کنم....

گفتم چرا بیدارم نکردی ؟؟... گفت خیلی خسته بودی... گفتم دستت درد نکنه پیاده شو بریم.. گفت نه هنوز خوابت میاد... عجله که نداریم صندلی رو کمی بخوابون ...

چشمام می گفت درخواستش رو رد نکن...

صندلی رو مایل کردم و پسرم رو هم تو بغلم محکم گرفتم و خوابیدم...

وای که چه مزه ای داد اون خواب ... اصلا هم برام مهم نبود کسی می بینه یا نه...

بعد از یک ربع .... با یه کالسکه که پسرم توش خواب بود از پله های سخت و زیاد پارک پایین رفتیم...

کمی قدم زدیم... الفبا روبرای پسرم خوندیم و خندیدیم...

نسکافه داغ خوردیم و گرم شدیم...

و در حالی که پسر تو بغل من بود و کالسکه تو بغل حامد از پله ها بالا اومدیم و راهی خرید شدیم..

دو تا مانتو خریدم... با صدای پسرم که مانتوفروشی رو گذاشته بود روی سرش و تو آینه با خودش حرف می زد... :))

رفتیم خونه و دوش گرفتیم و دوباره راهی خونه برادرشوهر شدیم ... و یه شب نشینی رو در کنار جمع خانواده حامد برگزار کردیم..

 

پی . اس: مرسی از دوستان جدید.. همه رو سیو می کنم و می خونم...

پی . اس: پسرم در حال تلاش برای نشستنه... تو روروئکش می شینه (با اینکه می گن ممنوعه) و علاقه زیادی به عروسک ها و آهنگ های جلوی دستش داره... ذوق می کنه می بریمش جلوی روروئکش...

حالا وقتی غلت می زنه  روی دستش بلند می شه و خودش رو می کشه بالا و مثل موش دنبالم می گرده...

یک هفته است غذا رو شروع کردم و با اشتیاق فرنی رو می خورده...

عاشق سیبه... و مثل پستونک می مکه..

 

الهی خدا این نعمت رو به همه بده... قلب

/ 16 نظر / 36 بازدید
نمایش نظرات قبلی
Miss Christinaaa

خدا حفظ ش کنه برات بانوی عزیزمممممممممم

شیما

حالا اون فسقلی چی میگفت با خودش [ماچ] بچه داری اوایلش واقعا سخته

bahar

آخی معلومه حسابی خسته بودی مانتوهات مبارکه [ماچ][قلب]

lady may

می بینی چه زود می گذره؟

افروز

خیلی عالیه هفته ای یه روز بری خرید و پارک

نبات

کار همسرت خیلی قشنگ بوده ... ایشالا با هم شاد و سالم باشید[گل]

خرمالو

روروئک واقعا مفیده.ظرف یک هفته پسرک رو راه انداخت.مثل فشنگ میدوئه و چون به همه چیز دست میزنه کار و زندگی تعطیل شده باید دائم مواظبش باشم.همیشه جلوی آینه قدی آواز میخونه و جدیدا با خودش دعواش میشه و با پسونک می افته به جون آینه!واقعا شیرینه کاراشون.خدا به همه این نعمت رو بده.من که به وبلاگ نویسی نمیرسم باریکلا به شما دوست جون زرنگ[دست]

مامان هستی

خدا نگه داره کوچولوی نازت رو منم دلم بدجوری یه تعطیلی میخواد ولی خوب هردو کارمندیم و نمیشه . جمعه هم روز مادربزرگ و پدربزرگه

مبینا

ایشالا همیشه کنار هم خوش باشینو سلامت. کارخوبی کردی اخر هفته ادم به هیچی نمیرسه.

برای تو

سلام وای چه کار خوبی کردید یک روز در هفته به خودتون و تعطیلاتتون می رسید اینجوری خیلی کیف داره چون خیلی از جمعه ها کار پیش میاد و خانواده ها هم هستن و ... واقعا امیدوارم خدا به همه خانواده ها شیرینی داشتن این دردونه ها رو بده