همه چی درهم...

چرخ خیاطیم دو سه روزی هست که روی میز وسط اتاقه... منتظره تا کارم باهاش تموم بشه دوباره بره تو کمد...

شلوارهای حامد هم منتظرن.. همون ها که جمعه بعد از امتحان آرایشگریم رفتیم و خریدیم...

امتحانی که من نمی خواستم بدم.. اما دو روز قبل تصمیمم عوض شد و از چهارشنبه صبح یک سره خوندم... جمعه هم رفتم امتحان دادم... می تونم بگم راحت بود تقریبا همه سوال ها رو جواب دادم..

امـــــــــــــــــا... !!!!

دیروز وقتی خواهرم خونه مامان بود و منم پایین بودم... وقتی داشتیم بعضی سوال ها رو با هم چک می کردیم...

وقتی یک دفعه خواهرم گفت اون ته برگ جواب ها رو امضا کردی دیگه؟!!!

آهــــــــم بلند شد... خواهرم فکر کرد شوخی می کنم... اما من واقعا یادم رفته بود اون پایین برگه جواب هام رو اسمم رو بنویسم و امضا کنم... البته بالای برگه ها عکس و اسم و کد ملی و همه چی چاپ شده بود.. اما... من تاییدیه رو امضا نکردم.... ناراحت

دعا کنین اونو نبینن و نادیده بگیرن...

کلی خرید داشت حامد... از شلوار و پیراهن و تی شرت و کفش!!...

شلوارهایش رو خودم کوتاه می کنم... دیگه تو این چند سال یاد گرفتم ... حامد هم کوتاهیم رو قبول داره...

دیشب روکش میز اتوم رو که یه مقدار براش بزرگ بود و کشش هم خراب شده بود... دوختم و درست شد...

حالا باید برم سر وقت شلوارها... حدود 5 تا شلوار خریده از کتون و لی ...

اما من نه حوصله اش رو دارم... نه فکرم رو می تونم متمرکز کنم...

مامان و بابا صبح رفتن بیمارستان...

مامان امروز عمل دست داره.. دکتر گفته سرپایی هست.. بهش گفتم بیام ... گفت نه بابا هست...

باید براشون نهار درست کنم... خودش گفت سوپ می خوریم...

برای مامانم دعا کنین...

 

پی . اس: دو روز قبل !!!... اول شهریور!!!!... یک سال از اون روز گذشت... هیچ وقت یادم نرفته و فراموش نکردم...

دارم با دختر خیالیم زندگی می کنم و بزرگ می شم!!!...

پی . اس: معلومه فکرم مشغوله؟!!!...

/ 45 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ياسمين

چقدر اينجا قشنگ شده بانو جان :)

ستاره بانو

به روزم بانو [گل]

RONAK

ایشالا مشکل درست نشه.سربرگ اسمت هست خوب ایشالا حال مادرت خوب شه زود و. دستش مشکلی نداشته باشه دیگه بمیررررررررررررررم اون تاریخ میدونم....باز نکرده میدونم از خیال بیا بیرون ایشالا واقعیشو بغل میگیری من اینجام مینویسمااااااااااااا

RONAK

امیدوارم قبول شی.... معلوم است.میشناسمت دیگه بانو هدرت عالی شده هنرمندی دیگه

آوا

توی هر اتفاقی حکمتی هست...انشاا.. با رحمتی بزرگتر و شادتر اون لحظه ها جبران میشن... از مهسا خبر داری شما عزیزم؟؟نمیدونم چجوری باید پیداش کنم..آدرس وبلاگشو گم کردم.

bahar

شهادت امام جعفر صادق (ع) رو تسلیت میگم و التماس دعا دارم بانو جون

سحر

عزیزم خوبی چه خبر؟ مامان چطوره؟

آوا

همون مهسا که شمال بودم..و اونوقتا ..همون پارسال کلی هم نگران تو بود عزیزم..یادت میاد؟

مموی عطربرنج

این پستتو ندیده بودم... من همیشه به یاد دخترکت هستم بانو... همیشه...منم یادم نمی ره...نمی دونم چرا اینقدر روی من تاثیر گذاشته بود؟ مطمئنم تو یه قالب دیگه به وقتش به آغوشت برمی گرده...