:)

می گه یادته وارد کوچه که می شدیم می گفتی بریم رانی بخریم؟!!! ...

می گفتم من دوست ندارم..

می گفتی بیا با هم بخوریم... خوش می گذره...

بعد می رفتی داخل مغازه و همراه رانی دو تا شکلات هوبی هم می خریدی و می اومدی بیرون... خودت هنوز به پیچ اولین کوچه نرسیده هر دوتاش رو خورده بودی... من می موندم و یه هوبی درسته و نصف رانی...

غش می کنم از خنده و می گم راست می گی!!.. الان یادم اومد...چقدر هله و هوله با هم می خوردیم...

می گه من هر دفعه بهت میگفتم من دوست ندارم... تو می گفتی حالا بیا بخوریم.. خسته ایم از مخمون کار کشیدیم... :))

می گه خوشا اون روزا... چقدر خوب بود...

می گم یادته یه سال چه برف سنگینی اومد ... کل مسیر کوچه رو برف تو هوا پخش کردیم و خندیدیم و راه رفتیم...

اونوقت الان از ترس سر خوردن می ترسم بیرون برم.. تازه اگر برفی امسال بباره...

می گم بسه درس خوندن بابا برو یکی رو پیدا کن و شوهر کن دیگه ... بچم همبازی می خواد...

می گه درس رو باهات موافقم... خودم هم خسته شدم... اما تو دومی رو پیدا کن ... من سریع قبل هر کاری یه همبازی برای پسرت میارم!!!...

بهش اصرار می کنم ناهار بمونه... 

اما می گه کار دارم... دوست دارم بمونم اما نمی شه...

می گه بانو من عاشق پسرت شدم تو رو خدا عکساش رو برام زود زود بفرست...

می گم خودت زحمت بکش زود زود بیا ببینش...

می گه به خاطر این فسقلی حتما میام...

.

 

 

پی . اس: دیروز میزبان یکی از دوستان دوران دانشگاه بودم...

پی . اس: پسرم خوبه خدا رو شکر.... آخر هفته نوبت واکسن چهارماهگیشه... انشالله که اذیت نشه...

پی . اس: می گم هنوز هم هوبی هست؟؟؟ نیشخند

/ 14 نظر / 76 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مبینا

چقدر خوب.اینجور ملاقاتا حال خوبی به ادم میده ایشالا اذیت نمیشه. منم کابوس اخر هفته واکسن 6 ماهگی دخملی رو دارم

شیما

آدم یاد دورانی که با دوستاش چقدرررررر خوش بوده میفته دلش میگیره حیف که چه زود تموم شدن ..... من هنوزم عاشق هوبیم با چایی وایییییی[خوشمزه]

قاصدك

آره عزيزم هنوزم هوبي هست .. ما هم هوبي خور بوديم .. و چيچك خور .. يادش بخير

مگهان

یعنی ممکنه منو یادت باشه هنوز بانو ؟ ف بانوی مهربون ... من میم دختر رشتی هستم ... امین ... یادت اومد منو ؟ من می تونم رمز داشته باشم ؟ چقدر دلم برات تنگ شده بانو

مگهان

من اینجام : ) خیلییییی دوستت دارم و همیشه خوندمت...خاموش

شهناز

تو دوران دبیرستان ساعت دو که تعطیل میشدیم ....مسیر مون از کوچه پس کوچه ها بود ... کوچه ها خلون ....ما چهار نفر بودیم که مسیر مدرسه و خانه رو همیشه باهم طی میکردیم ...سرگرمیمون شده بود زنگ زدن در خونه های مردم .. فکر کن همه مشغول استراحت . در خونه رو میزدیم ان هم نه یک بار نه دوبار. ..سه چهارپا ....دوباره مسیر امده رو بدوبدو بر میگشتیم ...حساب کن صاحبخونه در رو باز میکرد ...ما مثلا هنوز نرسیده بویم ....همیشه ام سوالشون این بود خانوم ها شما نمی دونید کی زنگ خونه ما رو زد . ...هههههههه ...چه دورانی بود ... [خجالت]

هما

[گل]عزیزم ... بله هنوزم هست

سيندخت

چه زود ميگذره... ماشالا

آمارین

من چند ساله ندیدم. اما میدونم هست هنوز. چقد مزه شون تک بود.

عرفانه

سلام بانو جان. من راستش داشتم تو اینترنت دنبال "تعمیر مبل" میگشم، رسیدم به وبلاگ شما!! اون نوشته ای که مربوط به سال 90 بود، که مبلاتون رو تعمیر کرده بودین ببین من راستش میخواستم بدونم میتونم شماره اون آقای تعمیرمبلی رو بگیرم ازتون؟!! تفاوت قیمتی که بهتون گفته، واقعا فاحش بود آخه. ممنونم بانو