زندگی..

زندگی با سرعت داره می تازونه....

گاهی دوست دارم برسم بهش و یه صندلی بذارم براش بگم بشین همین جا خستگی در کن تا ما هم بهت برسیم...

تو مسیری که می ره نقطه هایی برامون می ذاره تا رسیدن به اون نقطه که یه هدفیه تو زندگی اینقدر بالا و پایین می شیم و تجربه کسب می کنیم تا برسیم بهش... و بعد دوباره نقطه بعدی و نقطه بعدی...

یکی زندگیش پر از نقطه است!... پر از هدفه... پر از جنب و جوش و هیجانه... یکی هم نقطه های زندگیش از هم فرسنگ ها فاصله دارن و برای رسیدن بهشون یه عالمه وقت داره...

خدا رو شکر ... تو زندگی ما هم نقطه هایی کمرنگ و پررنگ زیاد بوده... خیلی هاشون اول زندگیمون برامون رویا بوده... اما با کمک همدیگه الان به همون رویا دست پیدا کردیم و با لبخند بهش نگاه می کنیم... و به خودمون افتخار می کنیم که برای بدست آوردنش صبر کردیم و حالا داریمش.. کم نیستن!!!... از کوچیکترینشون که مثلا خرید یه وسیله است تا بزرگترینشون که سلامتی و عافیته....

از خدا می خوام زندگی همه رو پر از نقطه های رنگارنگ کنه تا زندگیتون پر از جنب و جوش باشه... پر از هدف!!!...

سه هفته می شه که ننوشتم... سه هفته بودم اما هیچی به ذهنم نمی رسید که بنویسم.... کلمات از ذهنم فرار می کردن مثل همین الان که همین چند خط هم با نگاه کردن به گل های قالی تونستم جمع و جورشون کنم...

زندگی جریان داره مثل همیشه... مثل همیشه خدا نگاه مهربونش به زندگیمونه ... دست گرمش پشت زندگیمونه... و ما رو آروم آروم هل می ده جلو..

تو این مدت مهمونی رفتیم... مهمونی دادیم... شاد بودیم... غمگین بودیم... گریه کردیم ... با هم خندیدیم... و آرزو کردیم...

مرسی از همه شما که هنوز هم حال مامان رو می پرسین... خدا رو شکر صدهزار بار شکر که مامان کم کم داره سلامتیش رو به دست میاره.. پله پله جلو می ره و درد و بیماری و عقب جا می ذاره... تا دو هفته دیگه هنوز باید گردنبندی که گردنش رو محکم نگه می داره بسته باشه بهش... که همین بیشتر اذیتش می کنه... اما باز هم راضیه ... و همش می گه کاش دو سال پیش عمل کرده بودم...

هنوز هم یه روز درمیون که خواهرام میان کمک مامان ... منم بدو بدو می رم پایین و در کنارشونم...

بهارمون وارد سه ماهگی شد و کم کم با مفهوم لبخند آشنا شده و برامون می خنده و دلمون رو می بره...

حذف شد 

نمی دونم دوباره کی بتونم بنویسم... شاید فردا نوشتم .. شاید هم برای چند ماه بعد... شاید هم .... با این حال همیشه هستم... همیشه می خونمتون.. نظری داشته باشم در مورد نوشته هاتون می نویسم براتون... و خوشحال می شم شما هم باشین...

نسیم خانوم با شما هم هستم کجا رفتی یک دفعه؟!!!!.... خیلی جلوی خودم رو گرفتم که بهت اس ام اس ندم و فضولی نکنم... دلم برات تنگ می شه.... قلب

همیشه برقرار باشین.... بای بای

/ 29 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مموی عطربرنج

همین کوتاه نوشتنا هم خوبه...رنگ زندگی می ده به وبلاگت... [چشمک]

سلام وبتون قشنگه ومطالبتون هم جالب اگه به منم سری بزنیدخوشجال میشم

دختر میلان

zendegi hamin labkhandie ke ru labe in fereshtaso hame khastegia ro az beyn mibare :*

نفیس

سلام ببخشید میشه یه دستور خوب برای پختن غذا با نودلیت به من بگید[سوال] و اینکه بگید میشه با پنیر خامه ای برای همین نودلیت سس درست کرد؟؟ [خجالت] [ماچ]

Miss Christina

بانو اخه چرا تو هم کمرنگ شدییییییییییییییی

مامان خانوم و بابا بهرام جون

دوست نازنینم همین که باشد ارامشه همین که دیر دیر هم بیاییی بنویسی و بخونیمت ما راضیم عزیییییزم تو خوب و خوش باش کافیه [ماچ]

فیروزه

ایشالا همیشه زندگی تون پر از آرامش و خوبی و خوشی باشه [قلب]

نسترن

سلام عزیزم وبتون عالیه.بعد از مدتها اومدم و دارم تو وبلاگها میچرخم که این سعادت نصیبم شد که به وبلاگ شما هم سری بزنم خوشحال میشم تبادل لینک داشته باشیم[لبخند]

نسترن

سلام عزیزم وبتون عالیه.بعد از مدتها اومدم و دارم تو وبلاگها میچرخم که این سعادت نصیبم شد که به وبلاگ شما هم سری بزنم خوشحال میشم تبادل لینک داشته باشیم[لبخند]