برای تو ... مهربونترین مادربزرگ

این کوه ها رو پشت سر می ذاریم... تا برای اولین بار جای خالی ات رو تو خونه ات ببینیم... برای اولین بار در رو که باز می کنیم... چهره مهربونت در حالی که رو ایوون خونه ات نشستی و با لبخند به ما می گی خوش اومدین رو نمی بینیم...

این کوه ها انگار خشن تر از سال های پیش شدن... مهربانی اون موقع ها رو ندارن... سردن و سبزی ندارن...

ما دیرتر از همه می رسیم. بعد از ناهار همه رفتیم تا خونه جدیدت رو ببینیم... نمی دونم کدوم از نوه هات عکس خندونت رو قاب کرده بود و گذاشته بود بالای سرت... دلمون آتیش می گرفت وقتی عکست رو می دیدیم...

بارون گرفته بود.. بارونی شدید... اما هوا عالی بود... با همه وجود نفس می کشیدیم و بی تو بودن رو حس می کردیم...

قدم زنون میاییم سمت خونه ... بین همه اون خونه هایی که حالا به صورت ویلایی ساخته شدن و قد کشیدن... خونه تو هنوز رنگ و بوی ١٠ سال پیش رو داره... خونه ای با ظاهری روستایی...

از دور وقتی ایوان قدیمی رو از پس دیوار کوتاهش می بینم... با ذوق خونه رو نشون حامد می دم... می گم اونجاست... نگاه کن... همون که ایوونش پیداست... همون که ریزتر از همه خونه هاست...

هنوز جوب آبی که تو حیاط روونه... آب داره... و صدای قشنگش فضای خونه رو پر کرده..

هنوز تسبیخ سبز رنگت به ستون ایوون آویزونه ...

درون اتاق هنوز گرما و صمیمیت هست.. هنوز این کرسی پابرجاست... و وجودمون رو گرم می کنه...

همه دخترات و عروسات ونوه هات دور این کرسی گرم جمع می شیم و هر کس خاطره ای ازت تعریف می کنه... حتی خاطراتت هم لبخند رو به لبمون میاره... و صدای خنده هامون از صدای گریه هامون بلندتر می شه...

من هنوز عاشق این خونه با این درهای چوبی اش هستم ... با اون صدای قشنگی که موقع بسته و باز شدنش می ده...

و حالا وقت خداحافظی است... وقت دور شدن از این خونه... و خاطراتش... دور شدن از این روستای پر از آرامش... و حتی این کوه های لخت که موقع برگشت دارن سفید پوش می شن...

اما بدون که هیچ وقت از یادمون نمی ری... همیشه در کنارمون هستی و خواهی بود...

روحت شاد مادربزرگ مهربون و همیشه خندونم... ماچ

/ 45 نظر / 109 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ترانه

روحشون شاد. خدا بیامرزه.

نگی

چه خونه نازی داشته.. مثل یکی از همون مادربزرگای واقعی که هممون می شناسیم.. روحش شاد..

بازیگوش

الهییییییییییی چقد این پستت قشنگ و اروم و دلنشین بود روشون قرین رحمتتت[قلب]

مموشی

چه خونه ی قشنگی میشه محبت و مهربون رو توش کاملا حس کرد[گل] خدا رحمتشون کنه

فران

چه خونه با نمکیه! مهربون و دوست داشتنی.... خدا همه مادر بزرگا و پدربزرگا رو رحمت کنه....

خود خودم

روحشون شاد چقدر احساس خوبی از دیدن عکسها بهم دست داد

مژگان

پست بینهایت زیبا و به یاد ماندنی. خدا رحمتون کنه پستت یه جورایی هم دلگیره هم دلنشین و دوست داشتنی.خیلی عالی توصیف کردی

مموشی

[گل]

خانم میم

چه پست قشنگی بود....!!! و چه دلگیر...ممنونم از عکس خونه ای که گذاشتی نمی دونی چقدر دلم گرفت با دیدنش [ناراحت] دقیقا مثه خونه ی مادربزرگاس.....[لبخند]خدا رحمتش کنه....روحش شاد