سفر خانوادگی

برای اولین بار تو این 7-6 سال با خانواده حامد رفتم مسافرت...

سفرهای ما همیشه دونفره بوده.. به غیر از دو تا سفر با مامانم اینا و یه سفر با پسرعموی حامد بقیه اش خودم بودم و خودش!!!...

از یک ماهه قبل حرفش پیش اومد و همه اظهار تمایل کردن برای اومدن... 

چهارشنبه ظهر راه افتادیم.. سه تا ماشین بودیم...

ناهار رو تو رستوران ارکیده خوردیم... اول جاده چالوس... فضاش که خیلی قشنگه... غذاش هم بد نیست.. جوجه هاش خوشمزه بود... فقط برادرشوهر زرشک پلو سفارش داد که اصلا دوست نداشت...اتاق بازی هم داشت که خورد و خوراک رو از بچه ها گرفته بود و همش دوست داشتن برن اون تو....

مقصدمون رام^سر بود...

دیگه شب شده بود که رسیدیم... برای شام رفتیم رستوران برادران...

باید بگم غذاش افتضاح بود...

ماهی و باقالی قاتق و لقمه و ماهیچه سفارش دادیم... همه از غذاهامون ناراضی بودیم...

یه خونه بزرگ اجاره کردیم.. با دو تا خواب...

شبا آقایون تو حال می خوابیدن ... من و جاری و دخترش تو یکی از اتاق خواب ها ... خواهرشوهر و دخترش و مادرشوهر هم تو اتاق دیگه ....

پنجشنبه رفتیم جاده سه هزار ...

از آب رد شدیم و رفتیم اون ور رودخونه و بساط ناهار رو پهن کردیم...

موقع رد شدن از رودخونه... خواهرشوهر و شوهرش پاشون سر خورد و افتادن تو آب.. :))

ناهار فوق العاده خوشمزه خوردیم + گرمای زیاد...

غروب بود که برگشتیم..

اینقدر هوا گرم و شرجی بود که فقط خونه با کولر گازی می چسبید...

آخر شب قلیون چاق؟ کردن و رفتیم ساحل... رو سنگ ها روبروی دریا نشستیم و فقط سیاهی دیدیم.. :))

جمعه باز هم خونه بودیم!!!!... 

حتی تو بالکن هم نمی شد نشست....

آش رو من درست کردم...

ناهار هم جاری درست کرد...

عصر بود که خانواده برادرشوهر عزم رفتن کردن... (پسرش مدرسه می ره)

بعد از رفتنشون رفتیم کنار ساحل.... آش هم بردیم تا بیشتر بهمون بچسبه..

اما هنوز کاسه اول رو نکشیده بودم بارونی گرفت که یه ثانیه هم نمی تونستیم بشینیم....

فرار کردیم ... رفتیم دوباره خونه و تو بالکن با صدای بارون آش خوردیم...

با برادرشوهر و حامد منچ بازی کردیم ...

من رحم و مروت و کنار گذاشته بودم و هر کی جلوم بود می زدم... اول هم شدم.. اما این دوتا برادر هی به هم آوانس دادن و دل سوزوندن نسبت به هم که خیلی منصفانه و به قاعده بازی رو تموم کردن!!!!....

شنبه صبح ساعت 7 با برادرشوهر رفتیم کنار دریا ... قرارمون بود که طلوع خورشید رو ببینیم که خوب هوا ابری و مه آلود بود... فقط از صدای آب و هوای فوق العاده عالیش استفاده کردیم... و کلی حرف زدیم...

بعد از صبحانه وسایل رو جمع کردیم و خونه رو تحویل دادیم...

برای ناهار رفتیم رستوران لاویج تو نور... غذاش عالی بود... 

برای برگشت از هراز اومدیم...

سفر خوبی بود...اما پر از هیجان نبود... خیلی جاها می تونستیم بریم اما به دلیل دو تا بچه کوچیک و البته اون گرمای هوا نشد استفاده کنیم..  تو این بین مادرشوهر حالش خوب نبود.. هم کمردرد و هم معده درد شدید داشت... بنده خدا همش در حال استراحت بود....

و اینکه اصلا نتونستم اونجور که دلم می خواد عکاسی کنم...

 

پی . اس: مرسی از دوستانی که حال بهارمون رو پرسیده بودن.. خدا رو شکر همون روز چهارشنبه مرخص شد... زردیش اومده بوده پایین اما مشکوک به عفونت بودن... که کشت ادرار و خون گرفتن و خدا رو شکر موردی نبود و اجازه ترخیص دادن... قلب

پی . اس: مرسی از دوستان خاموشی که برام تو این باکس جیغ نیشخند پیغام گذاشتن... بغل

/ 37 نظر / 37 بازدید
نمایش نظرات قبلی
لیلیان

با این تصاویر دلم میخواد همین الان از جنوب راه بیفتم به شمت شمال[رویا] ایشالله همیشه بهتون خوش بگذره عزیزم [ماچ]

نیلوفر

چه جالب. برعکس ما.. ما تا این سال قبل هیچ سفر تکیی نداشتیم !! همیشه یه گروه همراهمون بوده. البته خدا رو شکر بد هم نبوده. چه عکس های قشنگی انداختی بانو. با اینکه ارضا نشدی اما بازم کارت عالی بوده توی عکسها دوستم مثل همیشه [ماچ]

اسمارتیس@رها

مسافرت دسته جمعی هم مزه ی خودش رو داره شاید یه سری محدودیت ها باشه ولی از هیچی بهتره :)) خدارو شکر حال بهار فسقلی خوبه .... خدا حفظش کنه

هلیا

خوشحالم خوش گذشته و سفر خوبی بوده بیچاره ها واقعا تو اب افتادند ؟

ستاره بانو

خوش باشي بانو من دلم ميخواست شمال باشم ولي اينجوري اصلا نميچسبه البته دور هم بودن در هر صورت خوبه [قلب]

عاطی

عید شما هم مبارککککککککک[گل]

bahar

عیدت مبارک التماس دعا

نازی

عزیزم تونستی پست جدیدمو بخون[بوسه]

عسل اشیانه عشق

اعتراف میکنم که تا وقتی بچه نداشتیم دوست داشتم همه جا رو با همسر دوتایی بریم. ولی الان هر جا میریم دوست دارم برادر شوهرام هم باشن که بچه رو برامون نگه دارن...[نیشخند][زبان]