پارک و مروی

چشمام رو کمی باز می کنم داره از روی تخت آروم بلند می شه که من از خواب نپرم..

می گم کجا می ری؟؟...

می گه می رم کار دارم... وقتی برگشتم.. با هم می ریم پارک ارم...

لبخند می زنم... می گم باشه... و دوباره چشمام بسته می شه...

تا نماز بخونیم و راه بیوفتیم.. می شه 9 شب...

ساعت حدود 10 که می رسیم به پارک.. معلومه تو این وقت ساعت و وسط هفته بودن پارک خلوته...

اول از بازیهای ایمن شروع می کنیم.. :دی... چرخ و فلک که انگار فقط برای ما می چرخه... سه دور می زنه... که دیگه آخرش خودمون علامت می دیم که بسته و نگه می داره...

بعد از اون هر چی به حامد می گم بریم بازیهای مهیج می گه نه... سر به سرش می ذارم می گم می ترسی؟؟؟... می گه بحث ترس نیست انگار دیگه اون شور و شوق جوونی رو نداریم... یادمه ترن هوایی رو دوبار پشت سر هم سوار شدم... ولی الان حتی نمی تونم بهش فکر کنم...

می ریم سورتمه سوار می شیم... به غیر از ما دو تا دیگه زن و شوهر هم سوار شدن... اولش خوبه... ولی بعد مدام سرعت و کم و زیاد می کنه و این باعث می شه که کابین ما شروع کنه به تاب خوردن... اونم وحشتناک... من جیغ می زنم... حامد هم داد می زنه که نگه دار... (چون خلوت بود خیلی بیشتر از زمان نرمالش بازیها رو ادامه می دادن)... چون تاب می خوردیم با این سرعت کم و زیاد تاب خوردن ما هم زیاد می شد... دیگه من گفتم الان که چپکی بشیم... که با دادهای حامد نگه داشت... بهش می گم آقا چرا اینقدر تاب می خورد؟... می گه خوب بازی دیگه!!!!...

پای حامد هم به جلوی کابین خورده بود و کاملا تو رفته بود و درد می کرد... (کابین ها دیگه برای ما کوچیک بود)...

همین دو تا بازی رو سوار شدیم و راهی خونه شدیم.. ولی حسابی جیغ زدیم و تخلیه شدیم..

***

امروز با هم راهی مروی شدیم...

دو تا تیشرت سهم من شد... دو تا تیشرت سهم خرید حامد...

به اضافه چوب دارچین و پودرسوخاری KFC ...و یه سری گل های بلند مصنوعی خارجی..

ساعت 1 هم ساندویج فلافل خوردیم که خیلی چسبید...

/ 28 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مبینا

واقعا قبلنا چقدر سوار میشدیم.الان انگار ظرفیت تکمیله.من که اینجوری شدم.لباس نو هم مبارکتون باشه.ایشالا به دل خوش بپوشین[لبخند]

هلیا

اخ یکی پیداشد حی منو داشته باشه میریم پارک ارم.چون اصلا دلم نمیخواد سوار وسیله ها شم انگار پیر شدم.خریدهاتم مبارک میشه بپرسم چوب دارچین غیر چایی چه مصرف دیگه ای داره؟

آمارین

دلم برای کوچه مروی تنگ شده. کی نازگل بزرگ میشه که با خیال راحت همه جا برم.

مریم و محسن

منم بازی مهیج دوست ندارم یه کمی می ترسم مبارکه خریدات عزیزم

حمیدهـ

بانووو جونم میشه درباره مروی بگی؟ اسم بازار خاصیه؟ یا اینکه یه شهرستانه ..؟

عشق من

ما جوون هم بودیم از این بازی ها نمیکردیم چه برسه به الان خواهر خیلی دوست دارم یه بار که اومدم تهران برم کوچه مروی باید جالب باشه پودر سوخاریش خیلی خوبه؟

مموی عطربرنج

آخ! آخ !سورتمه گفتی و کردی کبابم!! چقدر دلم می خواد سوار شم...جای منم سوار شدی بانو جونم؟[نیشخند]

بهار

سنگ صبور باشي و همه بيان باهات درد و دل كنن، توأم سعي كني آرومشون كني و آخرم بخندونيشون... اما وقتي خودت دلت گرفت... كسي نباشه كه با حرفاش حداقل يكمي آرومت كنه ... ریبا بود

زهرا

من دیگه از سورتمه خوشم نمیاد .عینه جوونیام نیستم دیگه .با سوار شدن سردرد می گیرم خو...پیر شدیم رفت ننه

almaa

Man hamishe mikhunamet ama sharmande bara persianblogia nemitoonam nazar bezaram Hamishe be gardesh va shadi khanoom khanooma