یادم نمی ره...

 

وقتی بهم زنگ زد و گفت دیشب رفتیم 5 تا بادی خریدیم...

یه دفعه بغض نشست تو گلوم..

اون حرف می زد و گریه من یواشکی راهش رو از گوشه چشمام پیدا می کرد و می اومد پایین...

خودم رو نگه داشتم تا صحبتمون تموم شد... بعدش دیگه صدای هق هق من بود که خونه ساکتم رو پر کرده بود...

یاد اون روز که با چه ذوقی با حامد رفتیم یه دست لباس برای نی نی مون خریدیم... گریه ام رو بند نمی اورد!!!...

رفتم سمت باکس تو کمدم... کشیدمش بیرون و نشست کنارش...

لباس ها رو برداشتم و یکی یکی بوش کردم و گریه کردم...

گریه کردم و از خدا خواستم تا همه نی نی ها به سلامت و به موقع به دنیا بیان!...

/////

چند روز پیش یه سری آزمایش داشتیم... تو محیط آزمایشگاه... یه کمد بود که توش چند تا شیشه جنین چند ماه بود...

حامد که از اتاق اومد بیرون... هنوز دستش به آستینش بود تا پایین بکشه...

صداش کردم... اومد کنارم...

گفتم این جنین رو می بینی... نوشته پنج ماهه...

دختر ما از این بزرگتر بود... حامد دقیق شد... گفت خوب این جمع کرده خودش رو...

گفتم باور کن بزرگتر بود.... ناراحت

/////

هنوز اس ام اس هایی از طرف مجله نی نی+ برام میاد... کاش می شد جلوشون رو گرفت... کاش شماره من یادشون بره!!!!....

/ 50 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
llady m

لازم نیست بگم که همیشه به یادتم

قاصدك

بانوي عزيزم .. بانوي مهربون .. ............. خدا بزرگه .. خانوم مهربون بلاگستان .. صبور باش بانو جانم ..[لبخند]

عشق من

عزیز دلم خانومی خدا ایشالا یه دونه حوشگل و سالمش رو به همین زودی بهت میده تا همیشه توی آغوشت آروم بگیره التماس دعا

مهرگان

بانو عزیزم دلم گرفت..... واقعا خدا همه نی نی ها رو سلامت نگه داره.... جلوی بعضی اتفاقات رو نمیشه گرفت ولی میشه به اتفاقات خوب امیدوار بود... امیدوارم بهار امسال براتون پر از شادی باشه .... و ت ابهار اینده صدای یک نی نی سکوت خونتون رو بشکنه....

شكيبا

الهي قربونت برم كه غمناك شدي[بغل] وقتي آدم به چيزي دل ببنده و اونو از دست بده، پر از حس بد ميشه... تو خانومي و صبور... اين نيز بگذرد[ماچ]

مامان بردیا

[ناراحت] شاید صلاحی تو کار بوده بانو ...خودت رو ناراحت نکن...

ســـــــاینــــــــا!.

عزیزمممممم دلم گرفت سیده خانم ایشالله به همین زودیها طعم مادر شدن رومی چشی عزیزم.. من چندتا دوست دارم که مثل تو تجربه سقط داشتن و الان نینیشون دنیا امده.. یکیش دردونه وبلاگی

مریم و محسن

قربونت برم مصلحت خدا در این بوده ان شاالله به زودی یه نی نی خوشمل میاد توی دل قشنگت عزیزم به خدا توکل کن

ريحان

الهى من نباشم كه تو دلت اينجورى ميگيره دوستم خيلى ناراحت شدم هميشه دعا ميكنم زودتر يه گوگولى بياد تو شيمكت كه ديگه اينجورى نشييى [ناراحت][ناراحت]

مبینا

خانومی برات ناراحت شدم.ایشالا خدا بهت یه کوچولوی ناز وسلامت عطا میکنه.کمی صبر کن.هر چند سخته.حتما حکمتی بوده.موفق باشی.[گل]