دوشنبه آخر سال...

ساعت از دو گذشته بود که زدیم بیرون...

قرار بود بریم جایی برای ناهار... اما اینقدر تو ترافیک موندیم که شد ساعت 3 ... ناچارا وقتی تو خ ولیعصر افتادیم ... همین که تهران سوخاری رو دیدیم.. نگه داشتیم و سریع واردش شدیم...

اشتباه کردم مرغ خوردم.. حامد هم میگو خورد که اصلا راضی نبود...

انگار مجبورمون کرده بودن... اگر کیک و رانی خورده بودیم سالم تر بودیم..

حامد پیشنهاد داد بریم کن...

رفتیم و حدود ساعت 5 تو یکی از آلاچیق های باغ های کن نشسته بودیم و از صدای رودخونه کیف می کردیم..

اتاقک هایی که درست کرده بودند از در و پنجره دو جداره بود و کف هم گرم گرم بود...

یه سینی چایی گرفتیم و تند تند چایی خوردیم.. با مخلفات...

پسرک هم نگاهمون می کرد و می خواست به همه جا آویزون بشه و همه چی رو بذاره دهنش...

یک ساعتی بودیم و بعد که اومدیم بیرون هوس بستنی کردیم...

سه اسکوپ بستنی سهم هر کدوممون شد..

ولی با بدبختی خوردیم..

آخر سر حامد پسرک رو بغل کرد و رفت بیرون ماشین قدم زد.. تا من بستنیم رو بخورم...

بعد هم من بغلش کردم تا اون بستنیش رو بخوره...

برای شام رفتیم فایو**گا**یز ... رستوران پنج نفر... همبرگر خوردیم ... راستش همبرگرهای سمت خونه خودمون خیلی خوشمزه تر هستن... :))

فقط بادوم زمینی هاش خوشمزه بود..

و البته مطمئنا سوپ محمدحسین هم خوشمزه بود که با علاقه می خورد و همه هم نگاش می کردن... (سوپ رو خودم درست کرده بودم و همرام اورده بودم)

.....

وقتی مامانا می گفتن بچه امون سرما خورده و مدام ناله می کردن ... با خودم می گفتم اوهههههههههه... بابا یه سرماخوردگیه دیگه ... بچه باید سرما بخوره تا بدنش قوی بشه..

اما وقتی پسرم دو هفته انتی بیوتیک خورد و حالش نرمال نبود... ناله من هزار برابر بیشتر بلند شد...

سه روز هم تب داشت که مدام باید کنترل می کردیم...

بازم خدا رو هزار مرتبه شکر که خوب شد... بماند که خودم باز گلودرد گرفتم و فکر کنم دومین یا سومین باره تو این فصل که سرما خوردم...اصلا انگار نمی خواد ویروسش از خونه بره بیرون...

دندون پسرک هم دراومده و حالا داره دندون بالاش درمیاد... و حسابی کلافه است و بهانه گیر شده...

همچنان تلاشی برای چهاردست و پا رفتن نمی کنه...

اما وقتی کنار مبل یا میز می ایسته کاملا خودش رو نگه می داره...

روی زمین که می شینه مدام دور خودش همونجور نشسته می چرخه... و تا جایی که بتونه دولا می شه تا چیزی رو برداره.. که گاها به سقوطش با صورت به زمین منجر می شه .. یا جیغ و گریه است یا خنده و دست دستی...

....

امسال اولین سالیه که ما سه نفره می نشینیم سر سفره هفت سین... الهی که همیشگی باشه و با سلامتی...

....

 

پی . اس: مطمئنا این پست آخرین پست سال 93 ... شاید آخرین پست این وبلاگ... نمی دونم تو سال جدید باز هم می تونم بنویسم یا نه... اما به یاد همتون هستم ... شما هم به یاد من باشید... برامون دعا کنین...

خداحافظ...

 

 

پی. اس: مهرگان جان فکر کنم آدرس اینستات رو اشتباهی دادی... یه بار دیگه بنویس

/ 8 نظر / 46 بازدید
الی

سال نو مبارک باد بانو جان.

نیلوفر

بانو جانم عیدت مبارک باشه انشاله سه نفره هاتون سالها ادامه داشته باشه با خوشی و شادی و سلامتی اومدی نسازی دیگههه قرارد نبود به اینجا بی مهری کنی دوستم اینجا خونته و ما اینجا میاییم و مهمونت میشیم.پسر نازت رو ببوس هزار و ان یکاد از طرف من بدرقه وجود نازنینش

bahar

سال نو مبارک خانومی

مهربانو

امیدوارم آخرین پست نبوده باشه و زودی برگردی.. وبلاگستان به بانو نیاز داره :) سال نو مبارک :)

sb-news.ir

با سلام از وبلاگت معلومه زياد زحمت کشيدي خسته نباشي اگه خواستي جديدترين اخبار در ايميلت داشته باشي به سايت من سري بزنپ www.sb-news.ir

miss christina

سلام بانو جان خوبی؟ بلاگفا اینجوری شده نمیدونم بقیه چی شدن و چیکار باید بکنیم. میشه تو اینجا جوابمو بدی؟ بنظرت چی باید کرد؟