یه روز کالاسکه گردی...

جلوی پارکینگ منتظر ایستادم تا حامد ماشین رو بیاره...

پسرم تو کالاسکه زیر پتوی سبکی که خریدیم براش خوابیده...

نگاهم می افته به دسته کالاسکه که پلاستیک گره خورده بهش... نگاه می کنم به در پارکینگ هنوز نیومده... دستم می ره سمت پلاستیک و سریع بازش می کنم... دیگه نمی تونم جلوی خودم رو بگیرم ... تو همون حالت سریع در ظرف رو باز می کنم و با قاشق پلاستیکی که داخلشه ... آلوچه های ترش رو می خوردم...

به خودم میام حدود 20 تا آلوچه رو تند تند خوردم و هسته هاش رو دراوردم... اروم به دور و برم نگاه می کنم... کسی نیست...

حالا آروم تر و خانومانه تر آلوچه می خورم...

دلم که ضعف می ره دست می کشم از آلوچه ها...

ماشین می پیچه و حامد جلوی پام ترمز می کنه...

بچه رو که آروم می ذاره روی پام... خودش هم سوار می شه... می گم طاقت نیوردم... منتظرت بودم خوردم...

می گه نوش جان... خوب بود؟؟!!!...

می گم اوممممم ترش و خوشمزه...

می گه مگه ساندویچ نخوردی؟؟؟...

می گم نه آلوچه خوردم...

تو کوچه های خلوت سمت امامزاده صالح هستیم... کناری می ایستیم و تو همون ماشین ساندویچ گاز می زنیم...

جوری که پسرک بیدار نشده... جوری که بهمون بچسبه... جوری که سیرمون کنه!!!...

ساندویچ ها رو بعد از اینکه سه بار تو بازارچه تجریش گشتیم خریدیم و خواستیم تو همون جا بخوریم.. اما پسرک جیغ زد و اعلام کردم که دیگه نمی تونم تو کالاسکه بمونم... ما هم بچه رو زدیم زیر بغل و با ساندویچ هایی که به زحمت تر و تمیز نگه داشته بودیمش فرار کردیم...

یه پیاده روی توپ کردیم دور تا دور امامزاده صالح... جوری که من نفس نفس می زدم و خسته شده بودم... خلوت بود و نشونه هایی از خرید شب عید نبود...

محمدحسین تو کالاسکه بود که ذوق می کرد از این همه مغازه رنگ و وارنگ... اما یک دفعه هوا سرد شد... باد پیچید تو اون دالون بازارچه... حامد اصرار که یه پتوی نازک بخریم و دور تا دور بچه رو بپوشونیم...

خریدیم و استطارش کردیم..

موقع ساندویچ خوردن...وقتی که جیغ زد... وقتی بغلش کردیم... دیدیم جوراب نداره... هر دو پاش بدونه جورابه..

پتو رو تکوندیم... کالاسکه گشتیم اما نبود که نبود...

نفهمیدیم کجا افتاد...

حالا بدتر شد ... حالا پاهای کوچولوش سردتر شد...

دوباره بدو بدو دنبال جوراب فروشی...یه جفت خریدیم و پاش کردیم و دوباره لای پتو پیچیدیم و ایندفعه دیگه به سمت ماشین رفتیم...

تو راه پسرک خوابش برد...

و من چشمام به پلاستیک دسته کالاسکه خیره موند....

 

پی . اس: در واقع از آخر به اول نوشتم... چشمک

/ 10 نظر / 20 بازدید
الی

وای امامزاده صالح.عالیه.انشاالله جور بشه بیام.زیارات قبول باشه بانو جان.

زهرای روزهای خوب پاییزی

خیلی دلم هوای امامزاده صالحو کرده پس محمد حسین الکی الکی صاحب یه دنیا وسیله شد پس.مبارکش باشه .به سلامتی استفاده کنه ازشون

نشمیل

استتار درسته نه استطار! :/

مهربانوت

عین فیلم سینمایی :) نوش جون :)

هستي

چقدر قشنگ تعريف كردي

bahar

نوش جان [ماچ][قلب]

نیلوفر

کی باشه بیایی اسم کتابت که چاپش کردی رو بگی بانو. خیلی قشنگ نوشتی آفرین

مبینا

الوچه .به به ،نوش جان.زیارت قبول

ويدا

[ماچ]