پیک نیک

پیازهای بلند رو تفت می دم و می پرم تو اتاق تا ساکتش کنم... چشماش که گرم می شه دوباره می رم سراغ پیازداغ ها...

اما انگار پسرم نمی خواد با من همکاری کنه به 5 دقیقه نشده دوباره صدای گریه اش بلند می شه... زیر پیازها رو کم می کنم و بچه رو بغل می کنم و می رم پایین خونه مامان...

هر وقت در رو باز می کنم مامان از دور قربون صدقه محمدحسین می ره... بعد هم از بغلم می گیره و حسابی نرمشش می ده و بوسش می کنه... (مامان من علاقه وافری به بچه داره ما بهش می گیم بچه رو می خوری)...

دوباره شیرش می دم و ایشون هم دوباره چشماش بسته می شه... اروم می خوابونمش روی مبل مامان و با خیال راحت می پرم بالا تا بقیه کارها رو بکنم...

گاز رو حسابی می سابم... کارم تقریبا تموم شده و دوباره پیازها در حال سرخ شدنن که تلفن زنگ می خوره.. مامانه می گه بیدار شده و بهونه می گیره...

می رم پایین و میارمش بالا...

حامد هم می رسه .. بچه رو به اون می سپارم و میام که بقیه کارها رو بکنم...

سیب زمینی خورد می کنم و سرخ می کنم... ناهار می خوریم... همراه با نق نق های گاه و بیگاه پسرک...

دیگه چشماش می گه خوابم میاد شدید... می رم تو اتاق و خوابش می کنم ... به حامد هم می گم تو فقط حواست به این باشه ...

یه عالمه سوسیس خورد می کنم و بعد از سیب زمینی سرخ می کنمشون...

برای بابا که سوسیس دوست نداره... فیله مرغ سرخ می کنم همراه با پودرسیر و اویشن...

ساعت 4 هم گذشته که دیگه سوسیس بندری حاضره... همه مواد رو با هم قاطی می کنم و در قابلمه رو می ذارم.. مرغ ها هم سرخ شدن... و اماده ان...

حامد با صدای گریه محمد حسین بیدار شده و داره باهاش حرف می زنه...

می گم من کارم تمومه... می رم دوش بگیرم...

بعد از حمام خواهرام زنگ می زنن و قرار و فیکس می کنیم... قرار می شه ما زودتر بریم و یه پارک خوب پیدا کنیم...

همه چی جمع می کنیم و حاضر و اماده می ریم پایین تا سوار ماشین بشیم... به بچه های برادرم هم زنگ می زنم که شما با ما بیایین ...

اما!!!...

ماشین روشن نمی شه.. حتی با هل دادن ... مجبور می شیم با ماشین برادرم باطری به باطری کنیم... که اونم به سختی روشن می شه...

راه می افتیم...

اما دیگه فرصت نیست که دنبال پارک خوب و خلوت بگردیم.. به همه می گم بیایین سمت پارک لاله...

خانواده خواهرم در بین راه به ما ملحق می شن...

3 تا ماشین شدیم... می ریم سمت پارک لاله... هوا خوبه... پارک هم به نسبت شب جمعه شلوغه... اما اینقدری بزرگ هست که شلوغی زیاد اذیت نکنه...

رو چمن ها زیر نور کم بساط رو پهن می کنیم و می نشینیم.. (چرا پارک لاله اینقدر کم نوره؟؟)

همه گرسنه هستند...

ساندویچ های سوسیس بندری می خوریم همراه با خنده و آرامش...

بعد از اون چایی با کیک خواهر پز به عنوان کیک تولدش ...

پفک هم می خوریم... (آرزوی پفک خوردن داشتم تو دوران بارداری)...

ساعت 12 است که دیگه بساط رو جمع می کنیم.. البته بچه خواهرم و پسر من موجب می شن که دیگه بلند بشیم.. دستاشون یخ کرده ...

همه تشکر می کنن از قرار امشب که من فیکس کردم و سوسیس بندری که درست کردم..

شب خوبی می شه همراه با خانواده ام..

 

پی . اس: امروز دومین ماهگرد پسرمه.. مبارک باشه...

پی . اس: فردا باید واکسن بزنیم... خدا کنه اذیت نشه...

/ 16 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نیلوفر

دومین ماهگرد گل پسرت مبارک باشه عزیزم.

ستاره بانو

اينجوري تعريف ميكني آدم دش غنج ميره ها- خوش باشين

عاطی

همیشه به شادی و تفریح مامان خانومی دوماهگی گلت هم مبارک ایشالا که واکسنش اذیت نشده

لیندا

ما هم خیلی وقتا میریم پارک لاله منتها جدیدن به خاطر نداشتن جای پارک دیگه اعصابمون نمیکشه دور دور بزنیم تا دو سه تا جا پارک پیدا کنیم برا ماشینا یا هم که باید ببریم پارکینگ بزاریم که خیلییی دور میشه

مصي

واي من اصلن نمي دونستم بارداري بانو جان.تقريبن دو ماه پيش اينجا رو خوندما پس چرا نفهميدم.كلي ذوق كردم.مبارك باشه دو ماهگيش. مصي .من و گنجشكاي خونه

رضوان

همیشه به دور همی و پیک نیک. که البته با سوسیس بندری خیللللللللللی بیشتر میچسبه پیک نیک.

ريحان

[ماچ][ماچ]اخخ چقدر خوشحالم ميبينم هنوز مينويسي

مموی عطربرنج

منم یه چند وقتیه پفک نخوردم...به خاطر شیردهی و اینجور چیزا...یادم انداختی برم بگیرم بخورم! واقعا پیک نیک رو دوست دارم... یادش بخیر پارک لاله! پارک بچگی های من...

ویدا

ای جانم چقدر خوشحالم که پستایی با تم بچه داری اینجا میخونم روزاتون شاد وخوشی هاتون مستدام[ماچ]

نازي

خوش باشي بانو جان. پس حسابي درگير شدي. حالا احتمالا درك ميكني كه من با دوتا چرا نمينويسيم خو[چشمک]