مــــــــادرم...

چند سالی می شد که مامان از کمر درد رنج می برد...

تو این یک سال آخر با بابا هر دکتری که می شد رفتن... هر کسی از دکترش راضی بود یا فامیل و دوست شنیده بودن به مامان معرفی می کردن.. مامان هم با بابا راهی می شد... اما هیچ کدوم نه درد رو تسکین دادن و نه تونستن خوبش کنن...

به مرور توانایی مامان کمتر شد..

دیگه از پله ها نمی تونست بالا و پایین بشه...

روی زمین اصلا نمی تونست بشینه...

وقتی دراز می کشید باید یکی کمکش می کرد تا بلند بشه...

حتی نمی تونست کمرش رو خم کنه و کارهای روزانه اش رو انجام بده...

اونم مامان من که به خاطر ازدواجش و جدا شدنش از خانواده اش و اومدنش به تهران .. اینجا غریب بوده... نه خواهری داشته و نه مادری... تو این 50 سال (شاید هم بیشتر) با روابط اجتماعی خوبی که داشته دوست های خوب و زیادی برای خودش پیدا کرده... دوستایی که از خاله هام بیشتر شاید دوستشون داریم... و بیشتر بهمون سر می زنن... با همین دوستاش کل تهران رو می گشته و به همه چی وارد بوده...

حالا...

وقتی نمی تونست حتی سر کوچه بره  نون یا میوه بخره... به حدی ناراحت می شد که می نشست به گریه کردن... ناراحت

چند بار تو سال گذشته بی دلیل تو کوچه خورد زمین.. آزمایش های گوناگون ... آزمایش تراکم استخوان.. خدا رو شکر همه چی خوب بود و سلامت بود...

فقط ..

تنگی نخاع تشخیص داده شد... مهره ها به هم ساییده می شدن و از بین می رفتن...

مامان سعی کرد با داروهای مختلف ... ورزشهای مختلف... شنا ... درمان کنه...

اما نشد...

تصمیم گرفت از بین یکی از دکترها که تعریفش رو خیلی شنیده انتخاب کنه و عمل کنه...

این دکتر گفته بود فقط کمر نیاز به عمل داره.... و البته دو تا دستاش که عصبش رو هم عمل کنه...

روز قبل از عمل مامان بستری شد و همه آزمایش ها انجام شد.. روحیه مامان خیلی خوب بود...

قرار شد صبح ساعت 7 عمل انجام بشه...

صبح سر ساعت بردن اتاق عمل... بابا و خواهرم و برادرم و زن برادرم بیمارستان بودن...

ما هر چی منتظر شدیم عمل از دو ساعت هم گذشت.. اضطراب گرفتیم..

سوال کردیم.. گفتن تا ساعت 9 دو تا دستاش عمل شده...

ساعت 1 عمل تموم شد ... دکترش تو اتاق عمل تشخیص داده بود گردنش هم باید عمل بشه!!!...

ساعت نزدیک 2 بود که زنگ زدم تا حالش رو بپرسم...

مامان به هوش اومده بود و از درد فریاد می زد... ناراحت (الهی بمیرم براش)

4 تا عمل همزمان.. دو تا دستاش و کمرش و گردنش... عمل گردنش خیلی عمل سنگینی بوده...

تا شب مامان درد کشید.... مدام مسکن براش تزریق کردن...

دو تا پمپ بهش وصل بود.. تا خونابه هارو بکشه!!!!... گردنش با گردنبند مخصوص بسته بود... کمرش هم که ....  همین ها به اضافه درد زیادش کافی بود تا مامان مدام از درد ناله کنه و البته گریه...

وقتی تلفنی باهاش حرف زدم ... گفتم  الهی بمیرم برات مامان... با اون دردش گفت خدانکنه عزیزم.. تو این شب عید برام دعا کن مامانم... خیلی خودم رو نگه داشتم.. وقتی قطع کردم از ناراحتی زار زدم..

امروز 4 روزه که عمل شده...

درداش خیلی کمتر شده... پمپ مخصوص گردن و دستگاه سند (؟؟) رو ازش جدا کردن... به وسیله کمربند مخصوص می تونه راه بره و دستشویی هم خودش بره...

تو این چند شب دو تا خواهرام پیشش بودن.. دیروز خواستم پیشش بمونم... نذاشت... به خواهرام گفت خودتون بمونین... هر چی گفتم منم می تونم مراقبت باشم... گفت نه!!.... نمی خوام بمونی... تو نمی تونی... من سنگینم تو نمی تونی من رو جابه جا کنی...

چند شب دیگه هم باید بیمارستان بمونه...

تو این چند روز همش دعا کردم که خدایا حداقل دردش کمتر بشه...

خدایا خودت مادرم رو در پناه خودت حفظ کن...

 

پی . اس: مرسی از همه دوستانی که چه خصوصی و چه عمومی دعا کردن... انشالله هیچ پدر و مادری افتاده و اسیر بیمارستان نشه... انشالله همیشه سلامت باشن... باز هم دعا کنین .. دعا کنین عمل خوب جواب بده... و مامان دیگه درد نداشته باشه... بتونه راحت بشینه و بلند بشه... بتونه کارهای روزانه اش رو انجام بده....

پی .اس: نیلو خانوم.. من همون موقع هم وقتی کامنتت رو خوندم... گفتم حتما از جایی ناراحت هستی... حلالت کردم خانومی...

/ 43 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ronak

[گل]خدا حفظش کنه.مادرت هم مثل خودت گل است.معلوم شد به کی رفتی توی مردم داری ومحبت....خیلی خانومی.هر جا هستی برات ارزوهای خوب دارم دوست قدیمی من

مهرگان

سلام بانو جونم / حست رو درک می کنم / دوبار برای عمل های مختلف و سنگین مامانم بعد از عمل پیشش بودم و می دانم عجب ساعت های سختی است / البته من روحیه ام بهتر از خواهرم بود و بعد از عمل ها و شب ها پیشش بودم ... ولی بهتر نبودی و درد رو ندیدی .... بسیار بسیار سخته ..... انشالله که خیلی زود بهتر بشن .... بغضم گرفت بانو جون ..... خیلی برای مامان دعا می کنم ... حتما به روزهای سلامتی کامل می رسن .... شاد باش دختر مامان ها خیلی مقاوم تر از اوون چیزی هستند که نشان می دهند .....

یلدا

خدایا این مادر سادات رو سالم و بدون درد برای عزیزانش حفظ کن...

شیما

سلام بانوی عزیزم امیدوارم که حالت خوب باشه برای مامانت خیلی ناراحت شدم امیدوارم که خیلی زود حالش خوب بشه ....[گل]

ريحان

الان بهترن دوست؟؟؟ چقدر عملشون ستنگين بوده اميدوارم هر چه زودتر حالشون خوب خوب بشه بانو

bahar

سلام بانو جون مادرتون بهترن ؟ انشاالله هر چه زودتر خوب خوب بشن

شکیبا

خدارو هزار بار شکر ایشالا بهتر از این هم میشه

سیمین

چهار تا عمل خیییییلی سنگینه..انشالا هرچی زودتر دردشون کمتر بشه و رو به بهبودی برن بانو جون[فرشته]

حمیدهـ

نمیدونم چرا با خوندن این پستت چشمام پر از اشک شد .. خانومی انشالله مامان هرچی زودتر سلامتی کاملشون رو بدست میارن ..