1. 2. 3 امتحان می کنیم....

مستاجر بابا یک هفته دیگه اجازه خواسته بود تا بشینه... گفته بود مستاجر خونه امون هنوز بلند نشدن... و ما مونده بودیم این وسط... با ضرب و زور از صاحبخونه 10 روز مهلت خواسته بودیم و نشسته بودیم... وقتی دوباره تماس گرفتیم و خواهش کردیم که اگر هنوز خونه رو اجاره نداده یک هفته دیگه هم بشینیم... گفت اجاره دادم و اول تیر هم مستاجر جدید میاد.. اما می دونستیم که دروغ می گه... و خونه حتی بعد از یک هفته از رفتن ما هنوز مستاجر نداشت...

روز جمعه 31 خرداد آخرین روزی بود که تو اون خونه بودیم... با صبحانه مختصری که داشتیم روزمون رو شروع کردیم...

بعد یکی یکی آخرین کارهای باقی مونده رو انجام دادیم.. پرده ها و تخت و لوسترها باز شد... همه چی آماده شد برای اسباب کشی...

رفتیم خونه بابام و ناهار خوردیم... من همونجا موندم و حامد رفت..

ساعت 4 بعدازظهر با ماشین اثاثیه اومد...

به مستاجر بابا گفتیم ما دو ماهه زودتر به شما گفته بودیم که بلند بشین... حالا که نشده و نرفتین.. یکی از اتاق خواب ها رو خالی کنین تا ما وسایل رو بیاریم اونجا...

به این ترتیب یکی از اتاق خواب ها خالی شد و کل اثاثیه ام تو یه اتاق جا دادن!!... یک سری دیگه از قبیل مبل ها و یه سری کارتن های شکستنی و خورده ریز و چمدون های لباس ها سرازیر شد خونه بابا...

یک هفته مهمون خونه اشون بودیم... یک هفته شدم دختر بابا و مامان ... تا بالاخره روز جمعه خونه خالی شد...

سریع برای روز شنبه دو تا کارگر گرفتم و خونه رو سابیدن... بعد از تمیز کردن هم خواهرام اومدن کمکم... تا سه روز میومدن و با کمک همدیگه وسایلم رو جابه جا می کردیم... تا بالاخره مستقر شدیم...

***

نیمه شعبان سالگرد ازدواج خواهرم (تای قولم) بود که با وجود یه نی نی هفت ماهه در شکمش یه جشن مختصر گرفتیم...

***

هفته تیر تولدم بود... حامد یه کیک شکلاتی خوشمزه خرید و با خواهرم (تای قولم) مراسم تولد بازی گرفتیم...هدیه حامد هم یک ساعت خیلی قشنگ بود...

روز قبلش خونه خواهرشوهر دعوت شدیم و کاملا سورپرایزانه برام تولد گرفتن...

***

اولین جمعه بعد از مستقر شدن مادرشوهر و خواهرشوهر رو دعوت کردم برای شام... خیلی از خونه خوششون اومد ...

خونه بابا بزرگترین خوبی که داره نورگیر بودنش... برای مایی که تا الان تو خونه هایی بودیم که نور نداشتن و آفتاب گیر نبودن... این بزرگترین مزیت... پنجره های زیاد که مجبورم کرد برم و دوباره پرده بخرم.. پرده حریر ساده ... بدون هیچ نقش و نگاری... بدون والان و یا آویزی... چیزی که  خیلی دوستش دارم.. و آفتاب رو بیشتر به داخل می تابونه...

خونه بزرگه... و خیلی از کم و کاستی ها به چشم میاد... خرید یه جفت لوستر برای پذیرایی از واجباته... میز ناهارخوری هم نیاز داریم و البته یه فرش برای اتاق خواب دومی...

با اومدن ماه رمضان خیلی وقت کم میاریم... تا افطار می شه شده ساعت 9- 10 و دیگه همه جا بسته است... قبلش هم حامد دیگه از تشنگی و گرسنگی نا نداره حرف بزنه...

 

پی . اس: بالاخره امروز اینترنتمون وصل شد... از خود راضی

پی . اس: با نبود ریدر انگار یه چیزی گم کردم.. من قبلا آدرس ها رو تو بلاگ لاینس (bloglines) وارد کرده بودم.. اما هیچی مثل گوگل ریدر نمی شه... کسی سایتی پیدا کرده مثل ریدر کار کنه؟؟.. سوال

/ 57 نظر / 23 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سودا

ضمنا يادم رفت هم تولد خودت هم خونه جديد مبارك[گل]

هستی

چقدر خوشحالم که برگشتی اینجا بدون تو صفا نداشت[ماچ]

سحر

به سلامتی جا به جا شدی این چند وقت نبودی جات خیلی خالی بود

برای تو

به سلامتی جا به جا شدین انشالله که روزهای خیلی خوشی در انتظارتون باشه

بانووووووووووووووووووووو تو حامله هستی [بغل]

پرتو

تولدت مبارک.... خونه جدیدم همینطور... * [نیشخند]کیکه همینجوری چشمک می زنه * فیدلی هم خوبه * من عاشق خونه های بزرگم

هلیا

به سلامتی ایشالا خونه جدید براتون پر از اتفاقات و روزهای شاد باشه.چه کیکهای خوشمزه ای به به تولدت هم مبارک گلم.ولی همسر خیلی خوبی داری خیلی اقایون تو اسباب کشی ها اصلا کمک نیستن و فقط غر میزنن

ستاره بانو

نيستي بانو كجايي بيا يه چند تا عكس از خونه جديدت بذار دلمون واشه[پلک]

بانوی مهر

چه زود گذشت انگار همین دیروز بود عروسی خواهرت بود . ایشالا بارش رو به سلامتی زمین بزاره . تولدت مبارک با تاخیر عزیزم [ماچ]