دلدرد

دعوت شده بودم مولودی ... خونه دختر عمه ام...

با مامان و زن برادرم و دخترش و پسرم راهی شدیم...

پسرم از اول تا آخر مجلس آروم بود ... روی پای دختر خواهرم (خواهرم و دخترش جدا اومده بودن) خوابیده بود... گاهی با صدای دست زدن می پرید از خواب و نهایتا یه لبخند می زد و دوباره چشماش رو می بست...

دو سه بار هم از این لوله ها که می چرخونن و با صدای مهیب ازش خورده کاغذ میاد بیرون ترکوندن.. (اسمش رونمی دونم خوب).. که با صدای اونم با چشمام رو باز می کرد و دوباره می بست...

هر کسی دید گفت وای چه بچه آرومی... مثل خودت ساکته و آروم... خدا حفظش کنه...

مراسم تموم شد...

وقتی اومدم خونه... با حامد دوباره حاضر شدیم و رفتیم خونه مادرشوهر...

تقریبا نیم ساعت اول خواب بود...

اما...

یک دفعه انگار چیزی گازش بگیره جیغ هایی می زد و گریه ای می کرد که من از تعجب مونده بودم چی کار کنم.. چشمای کوچیکش پر از اشک می شد و مدام جیغ می کشید... معلوم بود دلدرد شدید داره... مشخص بود که پاهاش رو مدام تو دلش جمع می کرد و به خودش می پیچید... اما تعجبم از این بود که من اصلا غذایی نخوردم که دلدرد بگیره...

تا آخر شب مدام جیغ کشید...

خونه هم اومدیم.. لباسش رو کمی سبک کردیم... آرومتر شد... خوابید ... اما

امروز صبح باز هم ادامه داشت...

هنوز با گریه و جیغ از خواب بیدار می شه و دلدرد داره..

کولیک اِز می دم... اما ساکت نمی شه..

نمی دونم کولیکی شده یا نه؟؟.. آخه بچه ای هم نیست که کولیک داشته باشه...

.....

واکسن هم زدیم تا شب کمی درد داشت و می ترسید پاهاش رو زمین بذاره.. قشنگ بالا نگهشون می داشت... اما فرداش دیگه خوب شد...

...

/ 23 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
لیندا

کولیکز که خیلی عالیه،چرا پس اونو خورده بازم گریه کرده، شاید ازون نباشه گریه اش ایشالا تا الان حالش خوب شده پسرت خوبه حالا تو همون مراسم گریه ش شروع نشده

زهرای روزهای خوب پاییزی

طفلی این بچه ها حرف هم نمی تونن بزنن ادم دل ریش میشه وقتی گریه میکنن

آرامیس

وای بانو جون عین دختر منه توی سالهای قبل.همیشه روم و خندون وخوشحال ولی یادم میاد توی بعضی جمع شدنها مثل تولد و ...چنان گریه ای سرمیداد و هوری راه مینداخت که هیچ چیز آرومش نمیکرد.قشنگ حالتو میفهمم.آخرش دست از پا درازتر برمیگشتیم خونه آروم میخوابید...به چشم زخم زیاد اعتقاد نداشتم ولی انگار همین بود

آرامیس

وای بانو جون عین دختر منه توی سالهای قبل.همیشه روم و خندون وخوشحال ولی یادم میاد توی بعضی جمع شدنها مثل تولد و ...چنان گریه ای سرمیداد و هوری راه مینداخت که هیچ چیز آرومش نمیکرد.قشنگ حالتو میفهمم.آخرش دست از پا درازتر برمیگشتیم خونه آروم میخوابید...به چشم زخم زیاد اعتقاد نداشتم ولی انگار همین بود

ساينا

[قلب]

مموی عطر برنج

تو گوگل سرچ کن تجربیات بچه داری برای نومادران تمام قسمتهای بچه داری وبلاگ از اول تا چهارم می یاد.رفلاکس هم تو دومین قسمته دوستم.

بانو- دل می نوازد

برای داشتن رمز یا آدرس وبلاگ رو کامل بذارین یا آدرس ایمیلتون رو [لبخند]

نیلوفر

خوبی بانو جان؟ گل پسر خوبه؟ انشاله که روزهای شیرینی رو پشت سر میذارین.

بانو

سلام دوران دانش آموزی و خواستگار و ازدواج! www.banoo.ir/post/1039 منتظر حضورتان هستیم. جامعه مجازی بانو

عاطی

بانو جان نمیتونم برای پست سفرت نظر بذارم ایشالا همیشه به سفر و شادی باشید و پسر خوشگلت رو ببری و همه جا بگردونی [قلب]