دل می نوازد

کادوی روز زن!

زنگ می زنه و می گه اگه ناهار درست نکردی بریم خونه مامانم!...

قبول می کنم...

این روزها تنها چیزی که خیلی باهاش موافقم .... در رفتن از زیر غذا درست کردنه!!!!...

ساعت از 2 ظهر گذشته که سلانه سلانه می رم سمت خونه مادرشوهر...

به غیر از مادرشوهر و پدرشوهر کسی نیست... برادرشوهر و خواهرشوهر رفتن برای پرگ&ل خرید کنن...

بوی قرمه سبزی مستم می کنه.... تو دلم دعا دعا می کنم زودتر بیان تا ناهار بخوریم... (چقدر شکمو شدم... :دی)

در حال سالاد درست کردنم که میان...

بعد از ناهار حامد هم میاد... اما خورده نخورده دوباره لباس می پوشه و میره... هر چی می پرسم کجا .. جواب سربالا می ده و می گه بر می گردم..

یک ربع بعد وقتی میاد... خیلی خونسرد می گه رفتم خونه گلدونا رو آب دادم!!!...

داغ دلم تازه می شه و جلوی همه می گم حامد ترو خدا این گلدونات رو تمیز کن... تو راه پله زشته... همه برگاش می ریزه...

حامد هم داغ دلش تازه می شه و می گه پیچ امین الدوله ام خشک شده!!!!.... 

بعد از یک ساعت دیگه چشمام باز نمی شه... می گم بریم خونه...

می ریم خونه.. از در که می خوام برم تو... حامد جلوی در بغلم می کنه و می گه ببخشید دیر شد... روزت مبارک!!!!!!!...

گیجم ... نگاه می کنم به اطراف.... تو آشپزخونه پیداش می کنم...

می پرم بغلش و می گم مرسی عزیزم...

بعد از یک هفته کادوی روز زن من می رسه... یه ماشین ظرفشویی!!... مارک ایندزیت...

به چیزی که واقعا نیاز داشتم...

 

پی . اس: مرسی حامد جان... ایشالله من و نی نی جبران کنیم... نیشخند

پی . اس: عصر جمعه رفتیم مفتح... کم و بیش باز بودن... اما مدلی چشمم رو نگرفت... لباس های بارداریش که انگار هر کی حامله می شه 40 کیلوئه.... خیلی سایزشون کوچیک بود... زبانخجالت

+ bano ; ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩۱
comment دلنواز ()

جواب آزمایش

اول از همه یه عالمه بوس برای همتون ماچ... واقعا منو شرمنده کردین با این کامنت های پر از انرژیتون... اگه من با این خبر سورپرایزتون کردم... شما با نظرهای پر از مهرتون منو سورپرایز کردین...

بعضی هاتون که اینقدر قشنگ تو نوشته هاتون می شد ذوقتون رو دید که من ناخوداگاه شارژ می شدم...

چقدر خوشحالم که زودتر گفتم و نذاشتم دو هفته دیگه!!!...

امروز جواب آزمایشم رو گرفتم... خدا رو شکر مشکل خاصی ندارم.... همه چی نرماله...

من خودم هم خوبم .. "خدا رو شکر" ... فقط بی حوصلگی و بی حالی و خواب آلودگی خیلی روم تاثیر گذاشته... همش در حال خمیازه کشیدنم.... خواهرم هر وقت زنگ می زنه خوابم... دیگه صداش دراومده....حالت تهوع هم که دیگه هست ... و باید باهاش کنار اومد...

خواهرم هم که عروس خانوم باشن.... هفته دیگه عقدشه.... و خبر مهمتر این که برای  نیمه شعبان عروسی می خوان بگیرن... یعنی ما تو عجله آقا داماد موندیم... نیشخند

برای همین کمتر از دو ماه وقت داریم... همه خانواده به تکاپو افتادن... جهاز چیز کمی نیست که بشه تو دو ماه جور کرد... اما مامانم و بابام قبول کردن .... ایشالله که همیشه زنده و سلامت باشن...

فقط من موندم و بی لباسی... اصلا نمی دونم چی بخرم... همه می گن صبر کن نزدیک عروسی چون معولم نیست این نیم وجبی چقدر می خواد تا اون موقع رشد کنه...

کسی آدرس لباس مجلسی بارداری داره... اگه دارین حتما برام بذارین... چون من همینجوری تپلیم... برای همین سمت لباس های عادی نمی تونم برم...

این مانی نی که تبلیغ می کنه... اصلا تو تهران شعبه داره؟؟؟... یا فقط تبلیغه؟؟؟؟

در کل کمک کنید به مامانی که خواهر عروسه... زبان

 

پی . اس: این پستم کلا نوشتاریش با همه فرق می کرد... نمی تونستم خوشحالیم رو از نظرهای خوشگلتون جور دیگه بنویسم... قلب

پی . اس: مرسی از دوستانی که روشن شدن و تبریک گفتن... مرسی از همه... بغل

پی . اس: باز هم ما رو تو دعاهاتون یاد کنین.... لبخند

پی .اس: یه خواهش شدیدا پر رنگ دارم.... دوستان من ازتون خواستم هر وقت برام تو ف.ب درخواست دوستی می فرستین... حتما بهم بگین که کی هستین... تا من بشناسم... باور کنین الان 6 تا درخواست دارم که من اصلا نمی شناسم... اجبارا همینجوری نگه داشتم... اونجا یه جوری خصوصی تر از اینجاست.... عکس ها و نوشته هایی که می ذارم گاهی اینجا نمی ذارم.... پس برام مهمه که بدونم خوانندم کیه... صرفا برای اینکه دوستام زیاد بشن نمی خوام درخواستتون رو بپذیرم... دوست دارم اونجا با هم تبادل داشته باشیم... حالا چه عکس چه نوشته... گاها ویدئو.... پس خواهشا بگین کی هستین ... حتی اگه خاموشین...

من رو با همین ایمیلم یا "بانوی لبخند" سرچ کنین

+ bano ; ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۱
comment دلنواز ()

رد ناخون..

کلید که می چرخونه تو قفل در... خودم رو به خواب می زنم...

وقتی وارد می شه... خیلی آروم می گه سلام عزیزم...

سلام خانومم...

بلند شو برات چیزهای خوشمزه اوردم...

بلند شو دیگه..

از دستش ناراحتم.. ساعت ده دقیقه به یک نصف شب رو نشون می ده...

از جام تکون نمی خورم...

دستاشو می شوره و لباسهاش رو عوض می کنه...

خسته می شم از مدل خوابیدنم... بلند می شم و با اخم می رم سمت تخت...

دنبالم میاد...

می گه بانو... چی شده؟؟؟

سرم رو تا چشمام می برم زیر لحاف..

5 دقیقه ای باهام کلنجار می ره اما باهاش حرف نمی زنم...

حالا کنارم دراز کشیده و داره باهام حرف می زنه..

از یه جمله اش حرصی می شم و وشگون های ریز می گیرم از بازوش.... کاری که می دونم درست نیست... ولی تنها کاریه که حرصم رو خالی می کنه...

آخ و اوخ می گه و گاهی می خنده و گاهی ابروهاش از درد می ره تو هم.. یک دفعه بازوش رو از دستم می کشه... با اینکه ناخون هام کوتاه... اما یه رد ناخون روی بازوی سفیدش می افته... و بعداز چند ثانیه ... خون میاد ازش!!...

خیلی دردش اومده...

می ره تو هال...

منم غصه می خورم و گریه می کنم...

با قرص و آب میاد سمتم... می گه خیلی خوب بخشیدمت!!... بعد ماچ می کنه...

می گم به خدا ناخونام بلند نیست.. نگاه کن..

می گه می دونم... اشکال نداره حقمه..

می گم معذرت می خوام... ولی این یادت باشه تا شب دیر نیایی... نیشخند

می گه خیلی نامردی!!!!....

 

پی . اس: حامدم معذرت می خوام... کلی غصه خوردم... الهی دستم بشکنه... ماچ

پی . اس: مرسی از همه به خاطر کامنت های پر از انرژی پست قبل... قلب

پی . اس: ر&&سی*ورمون سوخت... افسوس

+ bano ; ۱:۱٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩۱
comment دلنواز ()

مثل خواهر!

خودم ازش خواسته بودم که هر وقت کمک خواست بهم بگه...

روز شنبه بود که بهم زنگ زد و گفت فردا جایی نمی خوایی بری؟؟؟... می تونی بیایی خونمون؟!... گفتم حتما میام...

بماند که چقدر عذرخواهی کرد و چند بار کلمه تشکر رو تکرار کرد...

با حامد رفتیم تا برای پسر جاری (برادر ترانه) یه کادویی بخریم... آخه یک دفعه یادم افتاد که اگه بریم و کادومون رو بدیم... اونوقت پسره شاید انتظار یک کادو هم از طرف عموش داشته باشه... براش اینو خریدیم... (چقدر اسباب بازی گرونه!!!!)

آخر شب بود که اس ام اسش رو دیدم... که نوشته بود فردا کنسل شده خانومی... قرار برای روز دوشنبه است...

دیروز از ساعت 11 رفتم خونشون تا 9 و نیم شب... من و خودش و یه خانومه که برای کارها گفته بود بیاد کمک و دخمل نازش...

نصفی از کارها تقریبا انجام شد... وسایل آشپزخونه چیده شد... کابینت ها کامل شد... کارتون ها به داخل پذیرایی منتقل شد تا تو بوفه بزرگش چیده بشه!!!!...

خودش و همسرش تا خونه اوردنم... موقعی که داشتم دم خونه پیاده می شدم... برگشتم و بهش گفتم... فردا اگه کار داشتی حتما بهم زنگ بزن... باز هم تشکر کرد و گفت... ممنون خیلی زحمت کشیدی...

شب از خستگی دیگه نای بیدار موندن نداشتم تا حامد بیاد!!!...

امروز صبح بعد از صبحانه... به موبایلش زنگ زدم.. خاموش بود... به گوشی خونه زنگ زدم و بعد از سلام و احوالپرسی گفتم... می دونم تعارف می کنی... خودم زنگ زدم که دیگه حرفی توش نباشه... کار داری بیام؟؟... گفت نه عزیزم ... ممنون... گفتم تعارف می کنی... گفت به خدا آخه خسته می شی... فهمیدم که دست تنهاست... گفتم تنهایی؟؟؟.. گفت منم و پر*گل... گفتم پس من دارم میام...

حالا دیگه خودمون دوتا بودیم... یه شلوار راحتی هم برده بودم و دیگه کلاس و رودروایسی رو گذاشتم کنار و دوتایی پا به پای هم کار کردیم... بوفه بزرگش چیده شد... کارتون ها مرتب شد... تو این بین مادرشوهر هم اومد و دخملش رو نگه داشت...

حامد هم ساعت 7 اومد پیشمون... تا ساعت 9 هم اتاق پ*رگل کمی مرتب شد... کمد دیواری ها مرتب شد... دیگه کاری نبود که نیاز به دو نفر باشه... اتاق خودش و پ^رگل رو باید خودش بچینه...

من و حامد خسته خداحافظی کردیم و اومدیم بیرون...

 

پی . اس: خواهرشوهرم اسباب کشی داشت و به خاطر دست تنها بودنش این دو روز رفتم کمکش... مژه

پی . اس: بالاخره خریدمش... از خود راضی (اما کاش برفش بیشتر بود.. تا با یه بار تکون دادن یه بوران حسابی تشکیل می شد.... نیشخند) .. موزیکاله..

پی . اس: مرسی از مهربونیاتون... کامنت های پست قبل بمب انرژی بود برام... قلب

پی . اس: سعی می کنم تو خاطراتم باز هم از عکس استفاده کنم... اما بیشترین عکس ها رو الان تو ف&یس دارم... فعلا تا زمانی که مـ ـــ لـ ــ ی نشده اونجام... منتظر

+ bano ; ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩۱
comment دلنواز ()

از نوع قدیمی..

معمولا هر وقت زنگ می زنه نیم ساعت رو راحت با هم حرف می زنیم....

امروز که زنگ زده بود... با وجود هفت ماهه بودنش.... بعد از 5 دقیقه صحبت نفس نفس می زد و بعد خودش خندش می گرفت....

می گه 20 کیلو چاق شدم...

می گم خوب اشکال نداره به جاش نی نیت تپلیه...

می گه اره وزنش خوبه خدا رو شکر...

بعد از سه بار سقط ... و نداشتن بچه... این نی نی براشون خیلی عزیزه... یه دخمل که می شه همه کس مادر...هم من و هم حامد براش خوشحالیم... و چقدر از خبر بارداریش ذوق کردیم...

می گه باورت می شه روزی که داشتی از سرکار می رفتی... و با همه خداحافظی می کردی... من زار زار گریه کردم... می گم راست می گی!!!!!!!!... چرا آخه؟!!!!!... می گه یادته صبح به صبح که وارد اتاق می شدم... تا عصر که پیش هم بودیم... اینقدر بهت عادت کرده بودم که همه درد دلامو برات می گفتم... از همه چی خبر داشتی... اما یه بار خم به ابرو نیوردی که چقدر حرف می زنم... یه بار تشر بهم نزدی که چرا غم و غصه هات رو بهم میگی!!!...

می گم خوب من کلا دوست دارم گوش کنم تا حرفی بزنم...بیشتر دوست دارم شنونده باشم...

می گه باورت می شه الان که تو خونه ام و تنها... گاهی تو رو جلو روم حس می کنم و حرف می زنم باهات.. گریه می کنم برات... تا سبک می شم...

چشمام از فرط تعجب گرد شده... می گم واقعا؟!!!!!..

می گه همیشه خدا رو شکر کردم که تو رو جلوم قرار داد تا آرامش رو ازت بگیرم...

 

پی . اس: یه همکار قدیمی ...

+ bano ; ۱:۱٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩۱
comment دلنواز ()

قدم های بهار

وقتی بهار قدم به حیاط خونه بابا می ذاره!!...

 

**

دوربین رو بهش می دم می گم بلدی عکس بندازی؟؟؟...

می گه اره بلدم..

می گم برو از اون غازها عکس بگیر...

می ره و میاد و این عکس رو نشونم می ده...

می گم چرا اینقدر دوره!!!... 

برو نزدیکتر... (انتظار دارم مثل خودم بره تو حلق این غازها برای عکس گرفتن!! نیشخند)

مامانش می گه می ترسه نزدیکتر بشه...

می ره و میاد و این عکس رو می ندازه... بازم خوبه... :)

حالا دیگه افتاده رو دور عکس گرفتن... دوربینم رو پس می ده و دوربین خودشون رو از مامانش می گیره... چند تا سوژه رو خودم بهش می گم برو بگیر... انگار دوست داره!!..

 

پی . اس: پسر 7 ساله جاریم عکس غازها رو گرفته... روز 8 فروردین بود که با خانواده برادرشوهر و مادرشوهر ناهار رفتیم سمت کن... خیال باطل

پی . اس: عکس های بیشتر از حیاط خونه بابا... تو ف&&یس بو&ک مژه

پی . اس: اگه دوستی رو نشناسم نمی تونم ادد کنم... خواهشا وقتی ادد می کنین... برام بنویسین که به چه نامی کامنت می ذارین... الان دو تا از دوستان ادم کردن... اما من نمی دونم کی هستن... جوابی هم بهم ندادن... یکیشون هم که کلا قسمت پیام رو بسته و هیچ راه ارتباطی نداره تا براش بنویسم...

پی . اس: امروز 12 فروردین ترا*نه خانوم به دنیا اومد... (دختر جاریم) قلب

پی . اس: فردا 13 فروردین قراره همه بریم خونه بابام... تا تو حیاطشون که داره یواش یواش سبز می شه.. آش بخوریم و سیزده رو بدر کنیم... از خود راضی

+ bano ; ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩۱
comment دلنواز ()

سال نو مبارک.

ساعت 8 صبح بود که دیگه بیدار بودم.. با اینکه شب قبل دیر خوابیدیم و البته سخت!!!...

میز ساده هفت سینمون رو از شب قبل چیده بودم... (سبزه هایم تو این کادر جا نشد!)

حامد همچنان خوابه... یک ربع بعد می رم کنارش... صداش می کنم... چشماش رو به سختی باز می کنه... می گه ساعت چنده؟... گوشیم زنگ خورد بیدار شدی؟؟؟... می گم نه... خودم بیدار شدم... الان سال تحویل می شه...

شمع های روی میز رو روشن می کنم...

4 دقیقه مونده تا تحویل سال... هر دو کنار هم نشستیم....

چشمهای من به صفحه تلویزیونه و توی دلم دارم با امام رضا حرف می زنم...

چشمهای حامد روی کلمات کتاب قرآن در حرکت!...

سال تحویل می شه..

سال نو می شه!!!...

91 از راه می رسه... با شادابی و سرزندگی... با نفسی تازه...

سال نو همه مبارک... ایشالله سالی پر از برکت و شادی داشته باشین...

 

پی . اس: ادامه مطلب...

ادامه مطلب
+ bano ; ٢:۳٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢ فروردین ۱۳٩۱
comment دلنواز ()

آخرین قطره!

تقویم روی میز به آخرین برگش رسید!!!...

عادت کرده بودم ... هفته که تموم می شد ورق می زدم...

اما حالا سه روز که بگذره...  کلا برداشته می شه و جاش رو به یه تقویم جدید می ده...

تقویمی دوباره با عکس بهار!...... تشویق

---------

آخرین قطرات خانه تکانی!!!!... نیشخند

ویترین رو گذاشته بودم روزهای آخر تمیز کنم... که حداقل کمتر خاک بگیره... چیدمانش رو عوض کردم... یه حس جدید بهم داد... خوشم اومد..

 

---------

وبلاگم بهاری شد!!!!...

دوستش دارم... از خود راضی

----------

سبزه هام حسابی رشد کردن... اونی که داخل تنگه خیلی بامزه شده... خوشم اومد از ایده ام... قلب

-----------

برنامه ای برای سفر نداریم... کلا روزهای تعطیل و عید.. در تهران به سر می بریم.. از بس خلوت و آروم می شه!!... بعد از تعطیلات ... ایشالله سفر هم می ریم... مژه

------------

مرسی از دعاهای قشنگتون برای مامانم... ایشالله همه مادرا و پدرا همیشه سلامت و زنده باشن... بغل

+ bano ; ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩٠
comment دلنواز ()

سبزه کچل!

*

زنگ زدم می گم چی می خوری؟؟؟... می گه ناهار!!!... می گم چی هست؟؟؟...

می گه دارم برات عکاسی می کنم که ببینی...

می گم جدی می گی؟؟؟...

می گه اینقدر از همه چی عکس می گیری... دیگه منم اوردی تو خط... نیشخند

اینم از ناهار دیروز حامد ... (من خونه نبودم)... چه تزیینی هم کرده با سبزه عید!!!!... ماچ

**

اما سبزه های عیدم... دو تا سبزه گذاشتم... یکی تو همین استوانه که تو عکس می بینین.. یکی هم یه تنگ ماهی داشتم از پارسال... که امسال ماهی نگرفتیم... توی تنگ سبز کردم...

حالا.. تو این استوانه دورش سبز شده!!!!... وسطش کچله..

تو تنگ.. وسطش سبز شده و دورش خالیه...

البته حامد می گه رشد می کنه... الان هم از این عکسی که الان گذاشتم وضعش بهتره... اما برام جالب بود که چرا اینجوری رشد کردن... خیال باطل

***

هفته پیش که خونه مامانم بودیم... مامان وقتی از استخر اومد ... دیدیم داره گریه می کنه... متاسفانه در طول هفته دو بار تو کوچه خورده زمین... ناراحت بود ... می گفت پاهام انگار کم میاره... می لرزه... بعد هم می خورم زمین... خدا رو شکر مامان پوکی استخوان نداره... وگرنه معلوم نبود چی می شد سر این زمین خوردنا...

این هفته... چند تا دکتر رفته... رگ سیاتیکش زده بیرون... یه چیز آهنی داده که به کمرش ببنده... با وجود این کمربند آهنی.. (از بالای باسن شروع می شه تا از پشت به زیر سینه می رسه)... به قول خودش شده مثل آدم آهنی..

دیروز که برای بار اول بود این کمربند رو می بست... با این که سختش بود... اما بعدازظهر گفت... حس می کنم پاهام یه مقدار جون دارتر شده... با اعتماد قدم بر می دارم.. خدا کنه جواب بده...

برای مادرم دعا کنین... خیلی غصه می خوره .... ناراحت

****

شیرینی که پست قبل گذاشتم... که همه فکر کرده بودن کتلته!!!!!... خنده

در واقع این بوده... خجالت...

 

البته چون سینی آخر سوخت... اصلا دیگه دست و دلم به تزیین و عکس حسابی نرفت.. اصلا هم امتحان نکردم ببینم چه مزه ایه!!!!...

وقتی حامد اومد.. تقریبا نصفش رو خورد... که بهم بگه چه مزه ایه... نیشخند

می گفت خیلی خوشمزه شده... حتی اونایی که یه کم سوتالی شده... گفتم خبر نداری یه سینی که سوخته بود ریختم دور...

گفت حیف...

اما خوشحالم که خوشش اومد...

+ bano ; ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٦ اسفند ۱۳٩٠
comment دلنواز ()

خونه سرده!!

سرانگشتام یخ کرده!!... هر لحظه داره خونه سردتر و سردتر می شه...

با خودم می گه چرا خونه داره یخ می زنه!!!...

اجزای گاز رو ریختم بیرون تا بشورم...

آب رو که باز می کنم.... منتظرم گرم بشه.. تا دستام هم با این آب گرم بشن...

امــــا...

نه آب گرم شد نه دستام...

یه نگاه چپ به پکیج گنده که لم داده کنار کابینت ها می اندازم...

تو دلم می گم وای یعنی بازم خاموش شده!!!...

می رم کنارش... سرده... دو سه بار استارت رو می زنم... اما هیچ عکس العملی نشون نمی ده...

تو این دقیقه 90!!!!!.... حالا باید منتظر سرویس کار  هم باشیم... ناراحت

ننه سرما نمی خواد از پیشمون بره انگار!!!!....

 

پی . اس: شاید خیلی ها شنیده باشن... اما دوست داشتم تو وبلاگم داشته باشم... زیباست... خیال باطل

 

پی . اس: خواننده ای که رفتی تو اون یکی وبلاگم کامنت گذاشتی... یه علامت پیروزی "v" زدی و آدرس وبلاگ هم گذاشتی...  اصلا معنی این کارت رو متوجه نشدم!!!... اگه خودم می خواستم که بلد بودم همونجا بگم... مثلا با این کار به پیروزی بزرگی رسیدی!!!.. منتظر

ادامه مطلب
+ bano ; ٩:٢٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩٠
comment دلنواز ()

یه جمع خواهرونه..

تا از راه رسیدیم.. سریع گوشی رو بر می دارم و به خواهر بزرگه زنگ می زنم... بهش می گم فردا میایی خونمون تا روکش مبلا رو برام برش بزنی؟؟؟..

می گه باشه میام..

صبح زودتر از همیشه بیدار می شم... ناهار رو حاضر می کنم... آشپزخونه رو دستمال می کشم و تمیز می کنم...

ساعت 11 که می شه... زنگ در رو می زنه... می گم خوش اومدی... ببخشید باعث زحمت شدم...

می گه نه بابا این حرفا چیه... مبارک مبلا.. چقدر خوب شده!!...

پارچه روکش مبل و پارچه ای که برای روکش کوسن خریده بودم رو نشونش می دم... می گه خوبه... قشنگه...

می گه به "ب" (خواهر دومیم) هم زنگ بزن بگو اونم بیاد پیشمون...

زنگ می زنم... می گه باشه الان میام...

یک ربع بعد اون یکی خواهرم هم میاد تو جمعمون..

حالا سه تایی داریم پارچه ها رو بالا و پایین می کنیم و ایده می دیم که چه جوری ببریم...(البته من که بلد نیستم... نظاره گر بودم.. =))

اونا ایده می دن و من می گم اره همین جوری خوبه.. زیاد سخت نگیرین...

پارچه ها برش می خوره و اتاق پر می شه از خورده پارچه  و نخ!!!...در کنار اینها کلی حرف های خواهرونه !! زده می شه... گاهی این به اون دلداری می ده... گاهی یه کدوممون از فامیل شوهرش می گه و ما پشت بندش یا تایید می کنیم یا رد می کنیم..

چرخ خیاطیم رو میارم وسط و یکی از روکش کوسن ها دوخته می شه... اینقدر ذوق می کنم که همش ازشون تشکر می کنم... اماااا... برای یه دونه کوسن پارچه کم میاد... می گم اشکالی نداره می رم از همون مغازه می خرم..

ساعت 2 ظهر که می شه... ناهار می خوریم...

نیم ساعت بعدش دیگه عزم رفتن می کنن... خواهر بزرگه می خواد بره دنبال دخترش و بعد بره خونه اش... خواهر دومی هم می گه الان دختره میاد پشت در می مونه...

می گم ایشالله برای جهاز دخترتون بیام کمک... حسابی برقصم... نیشخند

غروب که حامد میاد... بعد از ناهارش... می ریم دنبال خواهرشوهر و با هم یه چند جا می ریم..

ساعت 9 شبه... من  و خواهرشوهر تو ماشین منتظر حامدیم... براش اس ام اس می دم... مغازهه بست!!!... من پارچه می خوام.. :(

بعد از کارمون خواهرشوهرم رو دمه خونه پیاده می کنیم.... حامد یادش میره... می گه بانو تو هم برو بالا... منم الان پارک می کنم میام... 

نگاش می کنم... می گم منم برم؟!!!...

می گه اره برو.. منم میام..

ناراحت می شم...

اما وقتی دختر خواهرشوهرم رو می بینم...ناراحتی یادم می ره... ماشالله عسلی شده برای خودش...

3 دقیقه بعد حامد زنگ می زنه به گوشیم.. می گه بانو من یادم رفته بود.. سریع بیا بیرون بریم پارچه بخریم..

می گه الان دیگه بسته است.. می گه زود بیا .. ایشالله که بازه

با اینکه ترافیک بود.. امـــا باز بود... فقط نیم متر می خواستم.... که خوب یادش بود و بهمون داد...

حالا دیگه تکمیل شده... هم کوسنام همونی شد که می خواستم.. هم یه روکش خوشگل گرفتم برای مبل های روشنم!!....

 

پی . اس: می خواستم دیگه عکس نذارم... خودم دیگه خسته شدم از بس از هر چیزی عکس گذاشتم... اما دیدم خیلی از مبلام تعریف کردین.. نیشخند... حتما عکس روکش ها رو می ذارم...رمزی می ذارم و با همون رمز پست قبل... چشمک

پی . اس: خواهرم روکش کوسن ها رو جوری برش زده ... که نیاز به زیپ یا دگمه نیست... از خود راضی ....

+ bano ; ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩٠
comment دلنواز ()

نوبتی که بالاخره رسید!

نشسته کنارم... اما معذبه!!... خیلی اروم می گه بانو من برم؟!... می گم اگه بری خیلی نامردی!... می گه خواهش می کنم... سرم درد می کنه.. من می رم بیرون.. کارت تموم شد.. بیا...

سریع بلند می شه و می ره...

بعد از ده دقیقه.. در اتاق باز می شه و دو تا خانوم میان داخل... وای خدایا باورم نمی شه... مادرشوهر و جاری کوچیکه هستن... سلام می کنم ...معلومه اونا هم تعجب کردن!!...

زود نوبتم می شه...

یک ربعی داخلم... وقتی میام بیرون آروم شدم و لبخندم پهن تر...

جاری بعد از من می ره داخل...

کنار مادرشوهر میام بشینم.. می گه شما برو.. حامد منتظر... می گم شما چی؟.. می گه هـ (برادشوهر)... میاد دنبالمون...

خداحافظی می کنم و میام بیرون...

می رم سمت ماشین... حامد پشتی صندلی رو خوابونده ... خودش هم خوابه خوابه!!!..

هوا تاریکه و سرد... نمی تونم بیرون منتظر شم...

دو تا تقه به پنجره می زنم...

از خواب می پره... ماشین رو از داخل قفل کرده... در رو باز می کنه و می گه چی شد؟.... با خنده می گم یه چی بگم خواب از سرت بپره!!!...  نگام می کنه... منتظره...

می گم مامانت و "ف" (جاریم) هم الان اومدن... چشماش گرد می شه... می گه نه !!!! امروز!!..

از کوچه که میاییم بیرون... می گه حاضری بریم معجون بخوریم.. می گم باشه بریم...

می رسیم به سهروردی... ماشین رو پارک می کنه... و خودش پیاده می شه و می ره...

صدای ضبط رو بلند می کنم و بیرون رو تماشا می کنم...

یه سری پسر چند متر اونورتر ایستادن... یکیشون سرتا پا سفید پوشیده... یه گوشی گنده هم گذاشته روی گوشاش و داره آهنگ گوش می ده...

بعد از ده دقیقه ... دو تا دختر اونور خیابون پیداشون می شه... پسره می ره سمتشون... دقیقا وسط خیابون.. دختر می پره سمت پسره و گوشی ها رو در میاره و می ذاره رو گوش های خودش... و دقیقا وسط خیابون... شروع می کنه به تکون خوردن... خنده ام می گیره... با خودم می گم اینم این وسطه وقت گیر اورده... چه دل خوشی داره...

صدای دختره یه مقدار بیش از اندازه بلنده... حالا یا مدلش اینجوریه... یا !!!!...

من تو مایشن با شیشه های بالا و صدای ضبط بلند... صدای دختره رو واضح می شنوم...سر به سر پسرا می ذاره و می خنده...

دارن از بغلم رد می شن که برن... یه دفعه یه نفر گوشی به دست میاد سمتشون و می گه برگردین..

نمی دونم کی بود.. بهش می اومد که ار*ش*اد باشه... اما نبود... نفهمیدم چی گفت بهشون...

20 دقیقه بود حامد رفته... دلشوره گرفته بودم...

هر چی سرک می کشیدم حامد رو نمی دیدم...

مرده دخترا رو ول کرد رفتن... پسرا هم بعد از چند دقیقه دنبالشون رفتن!!!...

دوباره با خودم می گم... خوب اگه یه مقدار آروم تر می خندیدی.. اینقدر همه نگاه ها رو به سمتت جذب نمی کردی... که اینجوری جلوی همه بهت گیر بدن...

حامد اومد... با یه لیوان معجون و یه لیوان آب هویج بستنی...

خوشمزه بود... مثل لحظه های با هم بودنمون...

 

پی . اس: به نظرم این خونه تکونی عید.. مثل جهاز چیدن عروس می مونه... که وقتی جهاز رو می چینی... تازه متوجه بعضی کم و کاستی ها می شی... =)

دیشب رفتیم و سه تا باکس خریدم... با یه جعبه که طبقه داره...

خداییش بعضی وسیله ها واقعا مفیدن و بدرد بخور...

پی . اس: تبــــــــــــریک... خدا خوشحالتون کنه که یه ملت رو خوشحال کردین.. قلب

+ bano ; ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۸ اسفند ۱۳٩٠
comment دلنواز ()

خونه تکونی یک دفعه ای...

داشتیم از لواسان بر می گشتیم... صدای ضبط خیلی زیاد بود... یک دفعه حامد گفت بانو گوشیت داره زنگ می خوره...

جواب دادم.. مامانم بود... گفت خانومه گفته فردا جایی که می خواستم برم کنسل شده... میام خونه دخترت!!!!... گفت آمادگیش رو داری فردا میاد... گفتم باشه دیگه.. چاره ای نیست...

تا رسیدیم خونه ساعت 12 بود... کار خواستی نمی تونستیم بکنیم..

حامد گفت فقط برو یه کاری برای من انجام بده... من همه چی رو برات جمع و جور می کنم تا فردا راحت باشی...

می دونستم چی می خواد ازم... رفتم نشستم پشت لپ تاپ... نرم افزاری که دنبالش بودم و دانلود کردم و کاری که خواسته بود رو انجام دادم... تو این فاصله...  ایشون هم فرش ها رو جمع کرد ... یه سری وسیله ها رو به وسط اتاق کشید تا برای دستمال کشی دیوار راحت باشه...

دیگه تا خوابیدیم... ساعت از 2 هم گذشته بود...

صبح مامانم خانومه رو اورد .. ساعت 9 بود... تا رسید شروع کرد به کار... از دیوار هال شروع کرد... من و مامان نشسته بودیم و حرف می زدیم... خانومه هم تند تند کار می کرد... ساعت 10 گذشته بود که بابا اومد دنبال مامانم و رفتن...

من موندم و خانومه...

تا ظهر همه دیوار و کف هال رو کشید و تمیز کرد... خونه برق می زد.. بوی تمیزی می داد...

نمی خواستم اتاق خواب ها رو بکشم... می گفتم کثیف نیست!!...

خودش رفت تو اتاق خواب و شروع کرد به تمیز کردن... باید بگم اتاق ها از هال هم کثیف تر بود... اصلا انگار هر چی کثیفی بود جمع شده بود تو اتاق ها...

یکی از اتاق خواب ها که تموم شد... گفتم دیگه خسته شدین.. بیایین ناهار بخوریم...

بعد از ناهار هر چی گفتم یه استراحت بکنین... گفت نه به استراحت نمی رسه...

سریع رفت تو اتاق خواب دیگه و شروع کرد به کار... این اتاق خواب تخت و میز دراور داخلش بود و حامد اصلا تکون نداده بود... با کمک همدیگه جابه جا می کردیم و تمیز می کرد.. وقتی تموم شد... گفت برم تو تراس!!... پنجره ها رو از پشت هم بکشم...

رفتن همانا و کل تراس رو تمیز کردن همانا... همه چی تمیز شد و برق می زد...

گفتم یه استراحت بکنین .. چایی ریختم و بیسکویت.. میوه هم گذاشته بودم..

اما گفت تا چایی سرد می شه... یه کابینت از آشپزخونه رو هم تمیز می کنم!!... من به جای اون خسته شده بودم... ماشالله....

یه کابینت دوتایی رو دو طبقه اش رو خالی کرد و تمیز کرد و دوباره چید...

بعد از خوردن چایی...

دوباره کابینت بغلیش که سه طبقه بود و پر از ظرف ... خالی کرد و تمیز کرد...

گفت کابینت های پایین رو تمیز کنم... گفتم نه دیگه خودم باید بریزم بیرون... با این حال همه رو از بیرون سابید...

دیوار بین کابینت بالا و پایین هم کشید...

اومد این ور اشپزخونه... 4 تا کابینت و ریخت بیرون و تمیز کرد و دوباره خیلی مرتب چید..  من تا همین جا می خواستم... دلم براش سوخت... گفتم باشه دیگه خودم تمیز می کنم...

اما دیدم رفت سمت گاز و هود... همه رو تمیز کرد... دیوار پشت یخچال .. حتی پنجره رو کامل تمیز کرد...

در آخر هم کف آشپزخونه رو دستمال کشید...

گفتم خیلی زحمت کشیدی...

ساعت 7 شب دیگه کارش تموم شد...

از مقداری که مامانم گفته بود بهش بدم... بیشتر دادم.. گفتم ایشالله که راضی باشی... یه کیسه پر هم لباس می خواستم بدم بیرون... دادم بهش...

و این جوری شد که خونه تکونیم بدون استارت خوردن تموم شد!!!!...

 

پی . اس: این خانومه کار کرده... من دست و پام درد می کنه!!!!... نیشخند

پی . اس: دو سه تا کابینت مونده با یخچال... سرویس بهداشتی و حمام هم که کار آقای خونه است... چشمک

پی . اس: ادامه مطلب... اما نه از نوع خوردنی!!!... خنثی

ادامه مطلب
+ bano ; ۸:۳٧ ‎ب.ظ ; شنبه ٦ اسفند ۱۳٩٠
comment دلنواز ()

دوچرخه ثابت رفت!

زنگ زده می گه وقتی اومدم با خودم می برمش.. می گم کجا؟؟...

می گه طرف گفته بیار خونمون... اگه جلوی چشمم نباشه مدام یادم می ره...

می گه یه زحمتی بکش ... اونایی که می شه باز کرد ... از هم باز کن و سوا کن...

پیچاش رو یکی یکی باز می کنم...

یاد اون روزی می افتم که رفتیم با چه ذوقی خریدیم... دقیقا 4 سال پیش... با این که خونه امون کوچیک بود و یک خواب داشتیم... با این حال رفتیم خریدیم... یه مدت هر دوتاییمون باهاش کار می کردیم... ولی به مرور دیگه کنار گذاشته شد...

یه مدت می خواستیم بفروشیمش ... اما اینقدر وسایل های جدید اومده بود... که دیگه کسی این مدل رو نمی پسندید...

تا این که به فکر حامد رسید بدیم به یه مرکز خیریه... جایی که بچه های بی سرپرست ازش استفاده کنن...

با یکی از دوستاش که این مراکز رو می شناخت هماهنگ کرد...

و دیشب اخرین شبی بود که تو خونه جاخوش کرده بود...

 

پی . اس: حامد می گفت همین دوستش گفته ... خودمون هم یه دوچرخه داریم که 500 هزار تومن خریدیم... اما 10 بار هم ازش استفاده نکردیم... این کار تو موجب شد من هم جمع و جورش کنم ... ببرم به یه مرکز خیریه که بچه ها ازش استفاده کنن... عجب!!!!... خنثی

پی . اس: حتما یادتونه که گفتم می خواییم مبلا رو بدیم روکشش رو عوض کنن... هنوز نیومدن ببرن!!!!... هر هفته هم تماس می گیریم.. می گن کار زیاد و شلوغ... قول آخر هفته رو دادن... نمی دونم باز دوباره می ندازن برای هفته بعد یا نه!!!.. می ترسم برای عید خونه ام خالی از مبل باشه... با پشتی و پتوی سفید باید از مهمونام پذیرایی کنم!!!!!... مثل مادربزرگا... (هرچند که الان مادربزرگا هم مبل دارن)... افسوس

+ bano ; ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢ اسفند ۱۳٩٠
comment دلنواز ()

نقاشی پاکستانی

از پشت گوشی می گه راستی بانو برات یه پاکت اومده!!!!

می گم برای من؟!!!... از کجا؟!!!

می گه اره ... صبر کن.. بعد بابا رو صدا می کنه و می گه برای بانو اون پاکت دعوت نامه که اومده بود کجاست؟...

بابا میاره و از پشت گوشی می خونه...

می گم من اصلا اینجا رو نمی شناسم... اینا من رو از کجا می شناسن؟!!!!

مامان می گه حتما تو دوران دانشجویی رفتی ... حالا هم اسم و آدرست رو دارن.. می گم آخه اینجا نرفتیم.. !!!

پاکت که به دستم می رسه... این کد هنرمندی که برام زدن جالبه...

چند دقیقه ای رو اسم هنرمند می مونم... بعد با لبخند می گم من و هنرمند... بی خیال!!! زبان

هر چند که نرفتم.... اما خوب خوشم اومد تحویلم گرفتن... نیشخند

+ bano ; ۸:٥٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٠
comment دلنواز ()

خودم تعمیرش کردم!!

دو تا شماره می ذارم جلوش و می گم ... زنگ بزن بپرس تعمیر چرخ ژانومه رو انجام می دن...

حواسش به تلویزیونه... می گه بذار اول خودم یه نگاه بندازم...

می گم نه کار شما نیست!!!!... می خوام ببرم نمایندگیش...

بعد از 5 دقیقه بلند می شه می ره سمت کمد و چرخ خیاطی رو میاره بیرون....

می گم حامد ترو خدا ... الکی بازش نکن... بزار ببریم نمایندگیش... می گه خوب بذار خودم اول ببینم... بعد اگه نتونستم می برم!!!..

چرخ روی زمینه... می رم پشتش می شینم... حامد هم روبروش می شینه...

می گه خوب مشکل کجاست؟!!!!...

می گم این پایه دیروز هر کاری کردیم وصل نشد به این اهرم... بعد خودم شروع می کنم به بازی با اهرم پشت پایه ... یک دفعه می گم صبر کن... با دو تا حرکت وصل می شه ... چند بار انجام می دم.. بدون هیچ مشکلی وصل می شه و باز می شه... چشمام چهارتا شده... می گم عجب ...

می گم ولی مشکل اصلیش اینه که پایه با صفحه پیشکار فاصله داره... اصلا رو پارچه ثابت نمی ایسته...

دست می زنم بهش می گم نگاه کن با یه اشاره حرکت می کنه...

حامد داره نگاه می کنه...

دوباره شروع می کنم به بازی با دکمه ها...

دقیقا روی چرخ.. اون بالا... یه دکمه است... اونو فشار می دم... کاملا می ره پایین... دکمه بزرگتر زیرش رو می چرخونم.. دکمه با فشار می پره بالا...

حامد هم همین کار رو می کنه.. دوباره یه چیزی تو ذهنم جرقه می زنه...

می گم صبر کن... دکمه رو تقریبا تا نیمه می برم پایین...

به پایه دست می زنم... محکم محکم شده...

حالا خنده رو لبامه... می گم وای حامد این به این ربط داره... دکمه رو تا انتها فشار می دم.. پایه حتی با فشار انگشت هم تکون نمی خوره... محکم ایستاده...

حامد نگام می کنه... می گه اصلا دفترچه رو خونده بودی...

می گم اره بابا... همون اوایل خوندم.. ولی خوب یادم می ره... شاید 8 سال گذشته باشه...

می گم ولی فکر کن... آخه این چی بود که ما سه نفر دیروز اصلا نتونستیم درستش کنیم...

می گه شما حامد رو کم داشتین!!!... نیشخند

به همین راحتی... چرخم درست شد... همش هم تقصیر این دکمه بود... اصلا چرا دیروز ما اینو ندیدم.. اصلا دیروز اینجا بود !!!!..

 

پی . اس: گفتم اطلاعاتم رو در اختیارتون بزارم.. خجالت

پی . اس: تقریبا سه هفته دنبال کار دندونام بودم... خیلی وقته تموم شده... هم عصب کشی داشتم.. هم پر کردنی... حالا دیگه دندونام مشکلی ندارن... فقط !!!... یه دندون عقلمه که بی عقلی کرده و کج دراومده و به دندونام فشار میاره... که باید جراحی بشه... من خاطره بدی از جراحی دندون دارم.. یکی دیگه از این عقل ها تو لثه داشت رشد می کرد ... که جراحی کردم و دراوردم.. بماند که موقع بیرون کشیدن دندون ... دکتر یه طرف می رفت و کله من به سمت دیگه تا بیاد بیرون... بعد هم درد و گریه.. و تا سه روز یه ور صورتم چنان بادی کرد که خجالت می کشیدم حتی تو خونه به کسی نگاه کنم...

حالا می ترسم نکنه دوباره همون بلا سرم بیاد... نگران

پی . اس: یه سوال این آیکون کنار آدرس رو چه جوری می ذارن؟؟؟!!!!... متفکر

پی . اس: این باکس مسنجر هم برداشتم!!!... خیال باطل

+ bano ; ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٠
comment دلنواز ()

چرخ خیاطی

 کنار بساط صبحانه لپ تاپ کنارمه و دارم میلم رو چک می کنم... هنوز میز صبحانه رو جمع نکردم...

صدای زنگ در میاد... مامان و دختر خواهرم رو می تونم از دوربین ببینم...

یه نگاه سریع به خونه می کنم... با خودم می گم چه بی خبر اومدن... خونه مرتبه... فقط این میز صبحانه اونم ساعت 11 صبح بدجوری داره دهن کجی می کنه به من... با خودم می گم الان مامان می گه زن خونه باید سفره صبحانه اش هنوز پهن باشه!!!... =))

در ورودی رو باز می ذارم و سریع میز رو جمع می کنم... هنوز ظرف پنیر رو برنداشتم که خواهر بزرگه میاد داخل...

می گم سلام خوش اومدین... چه عجب!... می گه ما که همش اینجاییم...

تا میام ظرف پنیر رو بردارم... می گه اا چه خوب که هنوز سفره ات پهنه... برندار... ما صبحانه نخوردیم.. پشت سرش مامانم و دخترخواهرم که با آسانسور اومدن می رسن و میان داخل...

سریع چایی می ذارم و با نون و پنیر و مربا صبحانه می خورن...

با هم جایی بودن... تو مسیر اومدن خونه ما... مامان یه چادر رنگی داشته که بریده... می خواسته بدوزه که چرخش خراب شده...

می گم مامان این چرخت هم که همش خرابه... برو یه نو بخر...

می گه چرخ های قدیم رو الان هیچ جا نداره... می دم درستش می کنن... میشه مثل روز اولش... می گه حالا چرخ خیاطیت رو بیار ... تا این و بدوزه...

چرخ خیاطی رو میارم و می ذارم جلوی خواهرم... شروع می کنه به دوختن... اخماش می ره تو هم... می گه تنظیمش درسته؟؟؟.. می گم اره ... چند روز پیش باهاش کار کردم.. مشکلی نداشت... می گه پس چرا نمی دوزه.؟؟؟.. چرا پارچه رو نمی بره عقب... چرا اینقدر چرخت صدا می ده!!!!...

روغن میارم و روغن کاری می کنه.. صداش نرم می شه ... می گم آخیش مرسی چقدر خوب شد... اما هر کاری دوتاییمون می کنیم... نمی دوزه..

مامان می شینه جلوش تا شروع می کنه به دوختن... می گه این مشکل داره...

می گم یه بار از دست به فاصله خیلی کم افتاده زمین.. شاید به خاطر همونه...

هیچی دوخته نمی شه حتی یه درز!!!!....

مامان می گه اینم از چرخ های امروزی...

حالا باید برم بدم برام درستش کنن... چرخ خیاطی یکی از وسایلی که من هر دو هفته یک بار نیازم می شه... مژه

+ bano ; ۸:۱۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٠
comment دلنواز ()

تعمیر مبل

می گفتم بیا تعمیرشون کنیم... من اینا رو اینجوری برای عید نمی خوام!!!...

می گفت اینا رو دوست ندارم... بیا اصلا عوضشون کنیم!!!!...

یک روز صبح زنگ زد و گفت ... عصر که اومدم بعد از ناهار بریم یاف^ت آباد.... آخرین بار که رفته بودیم 4 سال پیش بود که برای خرید همین مبلای جهازم رفته بودیم... بازار مبل ایران...

گفت تا نماز می خونم... مسیر رو از گوگل مَپس پیدا کن...

مسیریابی کردم... گزینه اول اسم خیابون خودمون... گزینه دوم بازار مبل ایران...  خیلی قشنگ مسیر رو بهم نشون داد.. با یه خط آبی!!!... خوشمون اومد...

سه طبقه پاساژ شماره 2 بازار مبل رو تو یک ساعت گشتیم.... از بین این همه 3 دست مبل فقط چشممون رو گرفت... که کارتشون رو گرفتیم و گفتیم مزاحم می شیم!!!... البته مبل های شیک و عالی هم بود.. که خوب با بودجه ما نمی خوند...

تو ماشین که نشستیم تا از پارکینگ بیاییم بیرون... همه مبل هایی که دیده بودیم محو شدن و مبل خودمون تو ذهنمون پررنگ شد... تا خونه حرف زدیم و به نتیجه رسیدیم...

حامد می گفت اگر به خرید باشه من می خوام بهترین رو بخرم... نمی خوام پول الکی بدم به مبل هایی که سال دیگه می شن مثل مبل الان خودمون... راست هم می گفت...

تصمیم گرفتیم مبل خودمون رو تعمیر اساسی کنیم... زنگ زدیم به کسی که شوهرخواهرم معرفیش کرده بود...

آدرس گرفت و گفت میام می بینم مبلتون رو...

دو روز گذشت اما خبری نشد!!!!...

حامد گفت من آدمی نیستم که دنبال کسی باشم... حالا که نمیاد ... می ریم اول پارچه مبلی انتخاب می کنیم و از همون مغازه هم یه نفر رو می گیم بیاد تا مبل ها رو ببره!!!...

رفتیم پیچ شمیران... همونجا که مغازه های رنگ و وارنگ با دکورهای زیبا و پارچه های خوشگلشون به آدم چشمک می زنه....

یه مغازه رو انتخاب کردیم و رفتیم داخل... اصلا نمی دونستیم چند متر باید بخریم!!... من فقط یه عکس از مبلمون انداخته بودم که فروشنده بدونه چه مدلیه...

یه پارچه انتخاب کردیم... مدل خورشیدی.. قشنگ بود... من حتما می خواستم رنگش تیره باشه... هر چی روشن تر باشه... زودتر کثیف می شه!!... گفتیم حساب کن و قیمت نهاییش رو بهمون بگو... همه رو حساب کرد و گفت نهایتا رو یک میلیون و 500 تومن می تونین فکر کنین....

تشکر کردیم و اومدیم بیرون...  یه دفعه همه مغازه ها برامون از رنگ و جلا افتاد... به حامد می گم ما یه مقدار بزاریم رو این پول می تونیم راحت یه مبل نو از بازار مبل بخریم.. می گه اره...

می گم بیا یک بار دیگه به این حاجیه زنگ بزن!!...

زنگ می زنه... قرار می شه فردا صبح بیاد تا مبل ها رو ببینه...

صبح ساعت 11 بالاخره میاد... می گه مبل های یافت آباد همین طورین... فقط ظاهر دارن... ولی کیفیت ندارن... اندازه پارچه رو بهمون می گه... می گه نرین از پیچ شمیران خرید کنید... اینا بی خودی گرون می دن... برین بازار هم تنوع پارچه زیاده و هم قیمت ها بهتره... خودش هم آدرس یه مغازه رو میده...

می گه فقط من دو تا کار سنگین دستمه... اونا باید تموم بشه... بعد زنگ می زنم بهتون و میاییم مبلا رو می بریم....

بهش می گیم یه قیمت کلی بهمون بگو... می گه باید کار شه تا بگم... ولی تقریبا 200 - 300 هزینه می شه ...

وقتی داره می ره... می گه این مبل رو حتما یک ساله دارین!!... حامد می گه نه دیگه الان نزدیک 5 سال می شه که داریم ازش استفاده می کنیم... می خنده و می گه پس ازش خوب استفاده کردین... مبل های اونجا زودتر از این حرفا از ریخت و قیافه می افتن...

حالا منتظریم تا زنگ بزنه و بیان مبلامون رو ببرن...

میز جلوی مبلمون هم از جنس خود مبله... که دیگه نمی خوام ازش استفاده کنم... می خوام ببرم خونه مامانم اینا به صورت نیمکت می شه ازش استفاده کرد... بدون شیشه...

حالا دنبال یه میز خوشگل برای جلوی مبل هم هستیم...

 

پی . اس: کار این آقا رو دیدم و از کارش مطمئنم.. دو تا خواهرام و مامانم کار ساخت و تعمیر مبلشون رو انجام داده... خیلی تمیز و با جنس عالی کار کرده... البته ایشون به حساب شناختی که با شوهر خواهرم داره کار رو قبول کرده...  چون سرش واقعا شلوغه... لبخند

پی . اس: من گاهی می افتم رو دور هر روز آپ کردن و حرفی برای گفتن داشتن و کامنت گذاشتن... گاهی هم دوست دارم فقط خواننده باشم بدون ردپایی... خجالت

پی . اس: بالاخره بعد از 3 ماه رفتم دکتر رژیمم... تو این سه ماه وزنم بالا و پایین شد اما پایین تر از وزنی که تو پرونده ام ثبت شده ثابت نموند... دکتر اول دعوام کرد و گفت حیف این همه زحمت... اما وقتی دید وزنم همونه و ثابت مونده... گفت خیلی خوبه... همین که نذاشتی زیاد بشه خوبه... دوباره بهم رژیم فشرده داد... در عرض دو روز یک کیلو و 600 گرم باید کم می کردم... که با اینکه به دستورش عمل کرده بودم .. اما پیاده روی نداشتم فقط 200 گرم کم شده بودم... که گفت خیلی بد!!!... دستور رو فشرده تر کرد و گفت دو روز دیگه 2 کیلو باید کم بشی... و حتما پیاده روی داشته باش... حالا دو کیلو دیگه کم شدم... اما نشد که امروز برم... خنثی

حامد می گه انگار این دکتر معجزه می کنه... همین که می ری و پول می دی... بدنت ناخودآگاه وزن کم می کنه... نیشخند

چقدر خوبه یکی یکی شلوارهایی که گشاد می شن از دور پوشیدن خارج می شن... و کمربندها رو می شه تنگ تر بست و یه سوراخ به آخرین سوراخ ها اضافه کرد !!!!!...

پی . اس: یه خواهش بزرگ... لطفا ازم برنامه غذایی رژیمم رو نخوایین!!!... خجالت

پی . اس: خیلی از دوستان شاید تو پخت انواع شیرینی و کیک تو اندازه گیری مواد دچار مشکل بشن... من خودم ترازوی دیجیتال دارم و راحتم... ولی خیلی ها از پیمونه استفاده می کنن... این سایت رو پیدا کردم... پیمانه های اندازه گیری و معادلش رو نوشته... شاید بتونه مشکلتون رو حل کنه... لبخند

+ bano ; ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٠
comment دلنواز ()

دفتر خاطرات

رو تخت مامان اینا دراز کشیدم و دارم به سه تا دخترا نگاه می کنم... بزرگه که دانشجوئه روبروی من نشته و کلاسورش رو روی تخت گذاشته ... خودش هم چهارزانو نشسته جلوش و داره ریاضی می خونه... اون دو تا هم که دوم راهنمایی و اول دبیرستانی هستن دارن مثلا درس می خونن اما بازیگوشی این دوران اجازه نمی ده تمرکز کنن دارن با هم تو یه دفتر یه چیزی می نویسن...

گوشام تیز می شه که چی می گن و می خندن...

یاد خودم می افتم... دوران راهنمایی بچه ها دفتر می دادن و خاطره می نوشتیم..

می گم بچه ها منم هستم... بیارین منم بخونم ...

کوچیکه می گه الان میارم خاله ... اصلا تو هم باید بنویسی...

اول دفتر باید اسمم و تاریخ تولدم رو بنویسم...

می گم این دفتر اصلا مال کیه... نکنه طرف ناراحت بشه... بذار فقط بخونم...

می گه نه بابا برای خودمه... خودم درست کردم... می گم بی خیال تو و این کارا!!!!...شما چه زود بزرگ شدین!!!!!

می گه بنویس دیگه...

تو هر صفحه بالای ورق یه سوال پرسیده که براساس اون هر چی به ذهنت می رسه جواب بدی...

من تو لیست شماره 17 هستم... یعنی برای هر سوال باید اول بنویسم 17 و بعد جواب بدم...

سوال ها هم که مخصوص دوران خودشونه...

- کی رو بیشتر دوست داری؟!!

- از چه اسمی بیشتر خوشت میاد؟؟!!!

- چه سالی رو دوست داری؟؟؟

- از چه روزی خوشت میاد؟؟؟

- بهترین روز و بدترین روز؟؟؟؟

- اسم بازیگر و اسم کارگردان و اسم شاعر و اسم نویسنده و ..... خیلی سوال های دیگه...

می گم این سوال ها رو خودت نوشتی... عجب حوصله ای داشتی...

می خنده می گه جواب بده دیگه خاله...

شروع می کنم به جواب دادن..

بیشتر جواب هام برعکس جواب های قبل از من... کاملا مشخصه و صریح و بزرگ می نویسم حــــــــامد!...بهترین روز .. روز عروسی.... بدترین روز.. می نویسم خدا رو شکر نداشتم... چه سالی رو دوست داری.. سال 85 ... سال آشنایی با حامد و عقدمون.. اسم کسی که دوستش داری... حامد!!!... چه فیلمی رو دوست داری... فیلم عروسیم.. ... از عطر چه شخصی خوشت میاد... نوشتم خوب معلومه دیگه حامد... نیشخند

تو هر صفحه به جواب های قبلی هم یه نگاه می انداختم... وقتی رسیدم به این سوال... جواب همین دختر خواهرم برام جالب بود... نوشته بود... بانو (خاله)... می گم عطر من رو دوست داری؟؟؟؟... می گه خیلی بوی خوبی می دی... (البته که چند بار خودش بهم گفته و هر موقع من رو می بینه بهم وصل می شه و ازم جدا نمی شه... می گه یه بوی خوبی می دی!!!!!)...

در آخر هم باید امضا می کردم ...

بماند که سر همین دفتر نیم ساعت خوش بودیم و گفتیم و خندیدیم...

آخه بعضی ها جواب که داده بودن اینقدر رمزی نوشته بودن که با عدد و حرف قاطی بود... باید رمز گشایی می کردیم... خنده

 

پی . اس: دیروز دخترخواهرها فهمیدن وبلاگ دارم... اما هر چی التماس کردن اسمش رو نگفتم... یعنی بزرگه اسم وبلاگ اولیم رو می دونست.. اسمش هم گفت و آدرس هم درست بود... اما خودش گفت بعد همش آدرسش رو تغییر داد و گمش کردم... نیشخند

پی . اس: ادامه مطلب!!!...

ادامه مطلب
+ bano ; ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ ; جمعه ٩ دی ۱۳٩٠
comment دلنواز ()

parand

قرار گذاشتیم چهارشنبه صبح بریم خودمون از نزدیک ببینیم.....

وقتی حرکت کردیم ساعت 8/30 بود... وقتی به اتوبان آزادگان رسیدیم... از کثیفی هوا هر چی بگم کم گفتم... ماشین ها و کامیون ها همه درهم برهم در حال رانندگی...

یک ساعت تقریبا تو راه بودیم...

ساعت یک ربع به 10 جلوی اولین املاکی پارک کردیم... معلوم بود تازه صورت شسته بود و شاید نیم ساعت بود از خواب بیدار شده بود...

ازش در مورد خونه های قسمت هواپیمایی سوال کردیم... که گفت اونا فاز 1 ... تجهیزاتش کامله... اما مدلشون شبیه خونه های انگلیسیه... یعنی اگه مثلا خونه 100 متره... وقتی داخلش می رین... اینقدر تو در تو در اوردن که کوچیک تر نشون می ده... اتاق خوابا و آشپزخونه تو راهروئه...

گفتیم می تونیم بریم ببینیم...

با تعجب گفت : الان!!!... الان که نمی شه... خوابن!!...

تا ساعت 11 تو شهرک گشتیم و به 3 یا 4 تا املاکی باز هم سر زدیم... وقتی آخری هم گفت الان خوابن و نمی شه بریم ببینیم... دیگه خندمون گرفته بود... حامد گفت آقا تهران ساعت 6 صبح دیگه بیدار باشه... گفت اینجا دنجه و ساکته.. مردم می خوابن!!!!....

یه گوشه پارک کردیم و با هم صحبت کردیم...

حامد گفت... من اصلا خوشم نیومد... گفتم.. می دونی اینجا به درد کسایی می خوره که یا محل کارشون اینجاست... یا دیگه بازنشسته شدن و دغدغه مسیر و کار و تایم کاری رو ندارن...

چون واقعا با اون جاده و اتوبان اصلا نمی صرفه که بکوبی و بری به خونه برسی و بعد صبح دوباره بکوبی و بیایی به سرکار برسی.... چه ماشین داشته باشی چه بخوایی از وسایل عمومی استفاده کنی...

حامد گفت پس قضیه خونه خریدن تو پرند منتفی... خنثی

 

پی . اس: ما دنبال خونه های ویلایی حیاط دار بودیم.. خونه ها 160 متری بود که تقریبا 80 متر بنای مفید درآورده بودن... این متراژ رو با 100 میلیون می شد خرید... همه سندها هم وام داشت...

پی . اس: به نظرم اگه همت کنن و مترو بزنن خیلی خوب می شه... چون هم برای اهالی اونجا و هم دو تا دانشگاه آزاد و پیام نوری که اونجاست خوبه..

پی . اس: یکی از همکارای قدیمم اونجا زندگی می کنه... دو روز پیش باهاس صحبت کردم... اون خیلی راضی بود... البته کارش تهرانه... خودش می گفت جدا از مسیری که میام برای سر کار و دو ساعت تو راهم... دیگه حاضر نیستم برگردم تهران... البته ایشون آسم دارن و هوای تهران براش سمه...

پی . اس: به هر حال یه نصفه روز وقت گذاشتیم و رفتیم و دیدیم و پرس و جو کردیم... به این نتیجه رسیدیم که به درد مایی که کارمون تهرانه و تقریبا مرکز شهر زندگی می کنیم اونجا نمی تونیم بیش از چند ماه دووم بیاریم...

پی . اس: برگشتنی حامد گفت بریم چند جا قیمت خونه حیاط دار بپرسیم.. البته قدیمی... جایی که رفتیم سمت اتوبان محلا*تی بود... باورمون نمی شد... متری 2 میلیون کمتر نبود... اجاره ها که دیگه هیچی ... حامد که تصمیم داشت امسال از اینجا بلند بشیم... بعد از دو جا پرسیدن... گفت اگه زیاد هم بکنه... همین جایی که نشستیم عالیه...

پی . اس: چندتایی عکس با گوشیم انداختم... بعضی جاها واقعا بیابونه... به حامد می گفتم وقتی هوا تاریک می شه اینجا واقعا ترسناک می شه... مخصوصا اگر بخوایی برگردی خونه... اونم حالا که ساعت 5 دیگه هوا تاریکه!!!!...

 

اسلایدر

+ bano ; ٥:٠٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٧ دی ۱۳٩٠
comment دلنواز ()

سومین سالگرد ازدواج

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ٢:٥٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸٩
comment دلنواز ()

مدارک

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ٢:٤۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٩
comment دلنواز ()

حجامت

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ٢:٤٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٩
comment دلنواز ()

زنگ می زنه جواب نمی دم

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ٢:٤٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸٩
comment دلنواز ()

شاید محترم

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ٢:٤٤ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٩
comment دلنواز ()

پاسخ به سوالات

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ٢:۳٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳ امرداد ۱۳۸٩
comment دلنواز ()

گم شدن مدارک

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ٢:٢٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٩
comment دلنواز ()

یک یعنی

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ٢:٢۳ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٥ تیر ۱۳۸٩
comment دلنواز ()

حرف نمی زنم

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ٢:۱٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۳ تیر ۱۳۸٩
comment دلنواز ()

...

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ٢:۱٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸٩
comment دلنواز ()

هدف

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ٢:۱۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ تیر ۱۳۸٩
comment دلنواز ()

پسرمون

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ٢:۱۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٥ تیر ۱۳۸٩
comment دلنواز ()

زخمی شدم

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ٢:٠٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٩
comment دلنواز ()

مشت محکم

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ٢:٠۳ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٩
comment دلنواز ()

هوی من!!

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ۱:٥٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٩ تیر ۱۳۸٩
comment دلنواز ()

اگه گفتین!

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ۱:۱٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٩
comment دلنواز ()

تخم مرغ شکل گل

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ۱:٠۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸٩
comment دلنواز ()

دیگه رمزی!

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٩
comment دلنواز ()

حامد!... بانو!...

مشاهده یادداشت خصوصی

ادامه مطلب
+ bano ; ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٩
comment دلنواز ()

مولودی خواهر وسطی

مشاهده یادداشت خصوصی

ادامه مطلب
+ bano ; ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸٩
comment دلنواز ()

گرسنگی در نیمه شب

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸٩
comment دلنواز ()

نذار طولانی بشه

مشاهده یادداشت خصوصی

ادامه مطلب
+ bano ; ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ ; شنبه ۸ خرداد ۱۳۸٩
comment دلنواز ()

برنامه مردا!!!

مشاهده یادداشت خصوصی

ادامه مطلب
+ bano ; ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳ خرداد ۱۳۸٩
comment دلنواز ()

نوبت حامد شد!

مشاهده یادداشت خصوصی

ادامه مطلب
+ bano ; ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ ; شنبه ۱ خرداد ۱۳۸٩
comment دلنواز ()

چرا ؟؟؟

مشاهده یادداشت خصوصی

ادامه مطلب
+ bano ; ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ ; جمعه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٩
comment دلنواز ()

تویی که عزیزتر از عمر دوباره ای برام

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٩
comment دلنواز ()

دوباره مریضی من

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸٩
comment دلنواز ()

موی سفید

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٩
comment دلنواز ()

همش پی اس

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٩
comment دلنواز ()

گپ خواهرانه

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٩
comment دلنواز ()

نقطه . ویرگول :))

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٩
comment دلنواز ()

می ره

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸٩
comment دلنواز ()

قطره بارون

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ ; شنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٩
comment دلنواز ()

بازار و حال بد من

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٩
comment دلنواز ()

عکس های عروسیم + کتلت گشنیز

مشاهده یادداشت خصوصی

ادامه مطلب
+ bano ; ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٩
comment دلنواز ()

مهمون ناخونده!

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٩
comment دلنواز ()

نخندم چی کار کنم!!

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٩
comment دلنواز ()

عصرونه با هندونه

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸٩
comment دلنواز ()

سرچ سوسن خانوم!

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸٩
comment دلنواز ()

سوال واجب

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸٩
comment دلنواز ()

هفت سین 89

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱ فروردین ۱۳۸٩
comment دلنواز ()

سبزه

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸۸
comment دلنواز ()

یکشنبه و دوشنبه

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۸
comment دلنواز ()

نذر مامان

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۳ بهمن ۱۳۸۸
comment دلنواز ()

و این چنین شد که...

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸۸
comment دلنواز ()

حال بد من و مواظبت تو

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸۸
comment دلنواز ()

گرافیک

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٦ بهمن ۱۳۸۸
comment دلنواز ()

تقلید بازی

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٧ دی ۱۳۸۸
comment دلنواز ()

بی کسی بدتر از غریبیه

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٦ دی ۱۳۸۸
comment دلنواز ()

سوتی

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۳ دی ۱۳۸۸
comment دلنواز ()

زن ذلیل

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٢ دی ۱۳۸۸
comment دلنواز ()

من راضی ام

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۱ دی ۱۳۸۸
comment دلنواز ()

ماشین خونی

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ دی ۱۳۸۸
comment دلنواز ()

3تا کتاب و دو تا فیلم

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٧ دی ۱۳۸۸
comment دلنواز ()

شب تاسوعا

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ ; شنبه ٥ دی ۱۳۸۸
comment دلنواز ()

رای قاضی

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳٠ آذر ۱۳۸۸
comment دلنواز ()

دادسرا

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸۸
comment دلنواز ()

دندونپزشکی

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸۸
comment دلنواز ()

حس گفتن یک جمله

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٤ آذر ۱۳۸۸
comment دلنواز ()

مامانم

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۳ آذر ۱۳۸۸
comment دلنواز ()

خاله کوچیکه

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸۸
comment دلنواز ()

بعد از یه خبر خوب... یه خبر بد

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۸
comment دلنواز ()

یه خبر خوب

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۸
comment دلنواز ()

ادویه مهر و محبت

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٧ آذر ۱۳۸۸
comment دلنواز ()

سفر یه روزه

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸۸
comment دلنواز ()

بااینکه اعتیاد داره عاشقشه

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ٩:٤٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳ آذر ۱۳۸۸
comment دلنواز ()

مرخص شدن پدرشوهر

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ٩:۳٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢ آذر ۱۳۸۸
comment دلنواز ()

دکتر

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ٩:۳۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱ آذر ۱۳۸۸
comment دلنواز ()

میشه ته مونده دریا رو به یادت سرکشید

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ٩:۳٧ ‎ب.ظ ; شنبه ۳٠ آبان ۱۳۸۸
comment دلنواز ()

با تاکید می گه

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ٩:۳٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸۸
comment دلنواز ()

بیمارستان

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ٩:۳٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸۸
comment دلنواز ()

قهر من ... دعوای اون

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ٩:۳٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٥ آبان ۱۳۸۸
comment دلنواز ()

صبحی دلنشین و خاطره

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ٩:۳۳ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۳ آبان ۱۳۸۸
comment دلنواز ()

بیماری حامد

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ٩:۳٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸۸
comment دلنواز ()

بر میگرده

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ٩:۳٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸۸
comment دلنواز ()

مسافرت تنهایی

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ٩:٢۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸۸
comment دلنواز ()

می گم نرو

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ٩:٢۸ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٦ آبان ۱۳۸۸
comment دلنواز ()

سرماخوردگی من

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ٩:٠۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۸
comment دلنواز ()

شب و بارون

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ٢:۱٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٢ آبان ۱۳۸۸
comment دلنواز ()

یه صبح دلپذیر

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ٢:٢۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۸
comment دلنواز ()