دل می نوازد
|
||
دوربین رو انداختم گردنم و رفتم میون گل ها تا عکاسی کنم...
هر چند که شب بود!!!... ولی زیباییشون رو دوربین من تونست بگیره!!!...
هر چند که کمی دیر اومده بودیم!!.... اما باز هم گل هایی بودن که برای عکس من کمی طراوت داشتن...
حاصل این عکاسی پیاده روی یک ساعته ای بود که دیشب داشتیم... و بسی چسبید...
پی . اس: بقیه عکس ها در ف.ب .... 
پی . اس: گل ها ساکن پارکت ملت هستن... 
پی . اس: چرا پارک ملت رو اینجوری کردن!!!!.... دارن یه هیولا تو پارک می سازن؟!!!!.... دیشب حتی برای یه لحظه هم صدای وحشتناک قطع نشد!!!!... به حامد می گم تو خونه امون سکوتش بیشتر از اینجاست... 
پی . اس: و فردا... مسافریم ... به همونجایی که خیلی از دوستان اطلاعاتشون رو برام نوشتن... همه رو تو یه فایل ذخیره کردم... مرسی از همه... از فردا تا آخر هفته نیستم... اگر زنده بودم و برگشتم... با دست پر میام... البته واقعا موندم بین اینجا و اونجا (ف.ب) ... 
بهش پیشنهاد دادم یه رستوران خوب و دنج رزور می کنم که با هم اونجا تولد بگیریم... گفت حالا چرا رستوران!!!... بریم کن!!!!... هم هواش خوبه... هم قلیون داره...
تا از خونه اومدیم بیرون.. ساعت 9 شب بود....
هوا عالی بود...
رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به باغ گیلاس کن...
میلی به شام نداشتیم... فقط چای با قلیون سفارش دادیم...
یه ظرف از کیکی که درست کرده بودم رو گذاشتم جلوی حامد... با شمعی که خریده بودیم... یه شمع که به جای عدد... فرفری بود!!!.. :)) ...
شمع روشن کردم و گفتم حالا یه آرزو کن و فوت کن...
چون می خواستم تو عکس باشه... ظرف رو بالا گرفتم و جلوی صورتش نگه داشتم... بعد هم چلیک چلیک عکس گرفتم.. از خودمون.. از قلیون کشیدن حامد... حتی از ترک چوب ها... :دی.. (عکس های بیشتر تو ف.ب)
بهش می گم فردا می رم بازار برات کادوی تولد می خرم... تقصیر خودته هر چی گفتم برات چی بخرم.. هیچی نگفتی...
حامد قلیون کشید و من چایی نبات خوردم...
ساعت 11 بود هنوز صدای خنده جوون های کلبه روبرویی می اومد که جشن ما تموم شد...
پی . اس: هوراااااااااااااااااااا... خامه ام عالی شد... مرسی از همه دوستانی که کمکم کردن... من با دستور کریستینای عزیز با پودر خامه درست کردم.. عالی شد... 
اما از ترس اینکه دوباره همه کیک رو به خاطر خامه خراب نکنم... کیک رو برش زدم بعد خامه زدم... البته خوب شد... ولی یه کیک گرد و تمیز درنیومد... به جاش یادگرفتم که چه جوری خامه بزنم...(مثل پازل همه رو کنار هم چیندم و شد یه دایره... )
پی . اس: امروز از صبح تا ظهر با خواهرا بازار بودیم... حاصلش یه عالمه خرید شد... (عکساش فعلا تو ف.ب) 
تو این هیاهوی آخر سال .... تو این شلوغی دقیقه 90 سال 90!!!!
حس می کنیم یه جای آروم می خواییم... یه جایی که داشته ها و نداشته های 90 رو بگیم و پرونده اش رو ببیندیم...
یه دفتر تمیز و سفید برداریم و دوباره هرچی دلمون می خواد روش بنویسیم...
ساعت 8 شب تصمیم می گیریم بریم!!...
حامد زنگ می زنه به دفتر جمکران... می گن تا صبح بازیم...
اول جاده قم که می افتیم ساعت 9 شبه... جاده خلوته... یک ساعت و نیم بعد جلوی در مسجد هستیم...
خیلی وقت بود نرفته بودیم... چقدر قشنگ درست کردن... اون مناره های سفید که آدم رو یاد مسجد پیامبر می اندازه.. (مدینه نرفتم.. از روی فیلم و عکس ها حدس زدم)... فضای آروم ... خلوت... با یه باد ملایم که اصلا سرد نبود...
خیلی دوست داشتم از اون مناره های سفید که کنارش ماه تقریبا کامل قرار داشت عکس می گرفتم...
امااا.. هم من و هم حامد موبایل هامون رویادمون رفته بود بیاریم.. دوربین هم همراهمون نبود...
نیم ساعت داخل مسجد بودیم... نماز امام زمان رو خوندم.. نماز حاجت هم خوندم.. نشستم به محراب خیره شدم و حرفامو زدم ...
وقتی اومدیم بیرون... یه حال دیگه ای داشتیم.. سبک بودیم.. آروم بودیم.. لبخند می زدیم...
دوباره مسیر برگشت رو پیش گرفتیم...
ساعت یک و نیم بود که تو خونه خودمون بودیم... و خوشحال از اینکه غروب جمعه امون رو الکی هدر ندادیم...
پی .اس: گاهی روح آدم نیاز داره به همچین جاهایی ... 
پی . اس: رمز پست قبل .. رمز همون پست مبلمانمه!!!!! ... 
پی . اس: دیروز یه شیرینی درست کردم... قیافه اش خیلی خوب شد.. شاید بشه جزو شیرینی های عیدم... طعمش هم بد نشد...البته باید تو فر کمتر می ذاشتم... که نرم تر بشه... اما در کل خوب شد...
دستورش رو از مامی سایت برداشتم... از مراحلش هم عکس دارم... اما خود مامی سایت هم کامل توضیح داده... اگر نیاز بود و خواستین از مراحلش هم عکس می ذارم..
تو استخر داریم با هم راه می ریم و حرف می زنیم... مامان و دوستش هم دارن با هم صحبت می کنن... به ما که می رسن.. مامان می گه ما داریم می ریم سمت جکوزی... شما هم بیایین... ما که تازه تو صحبت هامون به اصل قضیه رسیدیم.. می گیم نه شما برین... ما همین جا راحتیم!!...
استخر خلوته... روی هم رفته شاید ده نفر هم نباشن... از این ده نفر... 5 تا دختر بچه دبستانی هستن که دارن روی آب می خوابن و بلند بلند می خندن... دو سه تا دیگه هم خانوم های جا افتاده هستن که مثل ما دارن راه می رن ...
یه خانوم داره از کنارمون رد می شه... بر می گرده سمتمون و می گه...
ببخشید خانوما!!... من دنبال یه دختر خوب می گردم برای پسرم!!!!... من و خواهرم بهم نگاه می کنیم... بعد یه لبخند تحویل خانومه می دیم... می گه عروس اولیم هم تو استخر پیدا کردم... الان اینقدر خوشبختن...
می گم پسرتون چند سالشه... می گه متولد 61 ....
باز هم لبخند می زنم و می گم ایشالله یه مورد خوب پیدا کنین.. تشکر می کنه..
تو ده دقیقه آخر سانس... این خانوم مدام به من و خواهرم نگاه می کنه...
من و خواهرم (تای قولم)... از این که اینقدر زیر نظریم.. کلافه ایم... تصمیم می گیریم بریم جکوزی...
خواهرم می گه یعنی نتونست تشخیص بده که کدوممون ازدواج کردیم!!.. هی به تو نگاه کرد هی به من نگاه کرد... می گه راستی تو هم بلد نیستی خواهرت رو شوهر بدیا... یه سوال کردی پسرتون چند سالشه!!... بابا بپرس شغلش چیه؟؟.. خونه داره؟؟؟... ماشین داره؟؟؟..
می گم ایشالله برای دخترم یاد می گیرم... 
پی . اس: ادامه مطلب... این شیرینی خوشمزه...
پی . اس: راستی بهم نخندینا... من شنا بلد نیستم.. آی ترس دارم از اینکه تو عمق قرار بگیرم... کلا فلج می شم... بعد هم می میرم..
... برای همین تا الان دنبال آموزشش نرفتم... 
* به حامد می گم یه روز خانومه اومد کل خونه رو برام تمیز کرد!!!... من دو روزه کمد دیواری رو ریختم بیرون.. اما هنوز نتونستم جمعش کنم...
بعد برای اینکه خودم رو قانع کنم می گم... خوب راستش تو خونه هم نبودم زیاد... پس زیاد هم تنبل نیستم!!... =))
اما دیشب بالاخره سه تا کمد دیواری و کامل تمیز کردم و جابه جا کردم... یه نفس بلند کشیدم بعدش... خیلی مرتب و خوب شد...
** دیروز صبح بود دختر خواهرم زنگ زد و از خواب بیدارم کرد!!!... گفت میایی بریم انقلاب می خوام کتاب بخرم...
هوس گشتن تو مغازه های انقلاب قلقلکم داد... گفتم باشه میام...
سه ساعت تموم گشتیم و به مغازه ها سرک کشیدیم... دخترخواهرم کتابای دانشگاهیش رو خرید و من هم به مغازه هایی که تو دوران دانشجوییم با دوستام می رفتیم و وسایل می خریدیم سر زدم... مخصوصا انتشارات ی*ساولی... که من عاشق این مغازه خوشگلم...
کل خریدم یه پوستیت (دفترچه یادداشت هایی که پشت برگه هاش چسب داره)... یه عدد عود و جا عودی...
*** دیشب بالاخره مبلامون رو اوردن... خیلی بهتر از قبلش شده... خیلی تمیز و خوب کار کرده... ما یه مقدار رو طرحی که انتخاب کرده بودیم مشکل داشتیم... اما به قول حامد تو کار زیاد هم بد نشد...
عکسش رو می خوام تو پست خصوصی بذارم... حالا به هر علتی!!!!... گزینه هام برای فرستادن رمز هم محدوده... نیازی نمی بینم برای 150 نفر !!!!.. ایمیل بزنم.. اما فقط 30 نفر خودی نشون بدن... (منظورم نیست که برام کامنت بذارین... در کل خیلی ها دیگه طرف وبلاگ خوندن و وبلاگ نویسی نمیان و گذاشتن کنار...).. 
پی . اس: ادامه مطلب از نوع خوردنی... 
داشتیم از لواسان بر می گشتیم... صدای ضبط خیلی زیاد بود... یک دفعه حامد گفت بانو گوشیت داره زنگ می خوره...
جواب دادم.. مامانم بود... گفت خانومه گفته فردا جایی که می خواستم برم کنسل شده... میام خونه دخترت!!!!... گفت آمادگیش رو داری فردا میاد... گفتم باشه دیگه.. چاره ای نیست...
تا رسیدیم خونه ساعت 12 بود... کار خواستی نمی تونستیم بکنیم..
حامد گفت فقط برو یه کاری برای من انجام بده... من همه چی رو برات جمع و جور می کنم تا فردا راحت باشی...
می دونستم چی می خواد ازم... رفتم نشستم پشت لپ تاپ... نرم افزاری که دنبالش بودم و دانلود کردم و کاری که خواسته بود رو انجام دادم... تو این فاصله... ایشون هم فرش ها رو جمع کرد ... یه سری وسیله ها رو به وسط اتاق کشید تا برای دستمال کشی دیوار راحت باشه...
دیگه تا خوابیدیم... ساعت از 2 هم گذشته بود...
صبح مامانم خانومه رو اورد .. ساعت 9 بود... تا رسید شروع کرد به کار... از دیوار هال شروع کرد... من و مامان نشسته بودیم و حرف می زدیم... خانومه هم تند تند کار می کرد... ساعت 10 گذشته بود که بابا اومد دنبال مامانم و رفتن...
من موندم و خانومه...
تا ظهر همه دیوار و کف هال رو کشید و تمیز کرد... خونه برق می زد.. بوی تمیزی می داد...
نمی خواستم اتاق خواب ها رو بکشم... می گفتم کثیف نیست!!...
خودش رفت تو اتاق خواب و شروع کرد به تمیز کردن... باید بگم اتاق ها از هال هم کثیف تر بود... اصلا انگار هر چی کثیفی بود جمع شده بود تو اتاق ها...
یکی از اتاق خواب ها که تموم شد... گفتم دیگه خسته شدین.. بیایین ناهار بخوریم...
بعد از ناهار هر چی گفتم یه استراحت بکنین... گفت نه به استراحت نمی رسه...
سریع رفت تو اتاق خواب دیگه و شروع کرد به کار... این اتاق خواب تخت و میز دراور داخلش بود و حامد اصلا تکون نداده بود... با کمک همدیگه جابه جا می کردیم و تمیز می کرد.. وقتی تموم شد... گفت برم تو تراس!!... پنجره ها رو از پشت هم بکشم...
رفتن همانا و کل تراس رو تمیز کردن همانا... همه چی تمیز شد و برق می زد...
گفتم یه استراحت بکنین .. چایی ریختم و بیسکویت.. میوه هم گذاشته بودم..
اما گفت تا چایی سرد می شه... یه کابینت از آشپزخونه رو هم تمیز می کنم!!... من به جای اون خسته شده بودم... ماشالله....
یه کابینت دوتایی رو دو طبقه اش رو خالی کرد و تمیز کرد و دوباره چید...
بعد از خوردن چایی...
دوباره کابینت بغلیش که سه طبقه بود و پر از ظرف ... خالی کرد و تمیز کرد...
گفت کابینت های پایین رو تمیز کنم... گفتم نه دیگه خودم باید بریزم بیرون... با این حال همه رو از بیرون سابید...
دیوار بین کابینت بالا و پایین هم کشید...
اومد این ور اشپزخونه... 4 تا کابینت و ریخت بیرون و تمیز کرد و دوباره خیلی مرتب چید.. من تا همین جا می خواستم... دلم براش سوخت... گفتم باشه دیگه خودم تمیز می کنم...
اما دیدم رفت سمت گاز و هود... همه رو تمیز کرد... دیوار پشت یخچال .. حتی پنجره رو کامل تمیز کرد...
در آخر هم کف آشپزخونه رو دستمال کشید...
گفتم خیلی زحمت کشیدی...
ساعت 7 شب دیگه کارش تموم شد...
از مقداری که مامانم گفته بود بهش بدم... بیشتر دادم.. گفتم ایشالله که راضی باشی... یه کیسه پر هم لباس می خواستم بدم بیرون... دادم بهش...
و این جوری شد که خونه تکونیم بدون استارت خوردن تموم شد!!!!...

پی . اس: این خانومه کار کرده... من دست و پام درد می کنه!!!!... 
پی . اس: دو سه تا کابینت مونده با یخچال... سرویس بهداشتی و حمام هم که کار آقای خونه است... 
پی . اس: ادامه مطلب... اما نه از نوع خوردنی!!!... 
داریم قدم می زنیم که می رسیم به جلوی سینما 6 بعدی... به حامد می گم بیا بریم !!!...
می گه قرار بود قدم بزنیم... می گم حالا بیا این و بریم... تا حالا 6 بعدی نرفتیم...

بلیط می خریم و منتظر می ایستیم..
از طریق تلویزیونی که بیرون نصبه... می شه کسایی که داخل هستن رو تماشا کرد...
فیلم ها فقط 5 دقیقه ای هستن... فیلمی که ما انتخاب می کنیم دو سانس بعده...
دوباره منتظر می شیم...
این بار یه مادر و یه پسر 10 - 12 ساله همراه 3 نفر دیگه می رن داخل... (کلا 8 تا صندلی داره .. 6 تا فیلمه که خودت انتخاب می کنی کدوم رو می خوایی ببینی)...
از همون اول که شروع می شه... این پسر بچه اینقدر می ترسه و پاهاش رو تکون می ده که مایی که بیرون ایستادیم و می بینیم... از خنده غش کردیم... من که اینقدر خندیدم اشکم دراومده...
حامد می گه بابا نخند .. الان خودمون هم می ریم داخل ملت بهمون می خندن... =))
اما حرکات این پسر نمی ذاره ساکت بایستیم... کل 5 دقیقه رو فقط خندیدیم...
نوبتمون که شد... روی صندلی ها نشستیم... کمربند رو بستیم... عینک ها رو زدیم...
فیلم ما رولر کوستر بود... آخر هیجان ... عالی بود...
یه تخلیه انرژی 5 دقیقه ای!!!! ...
حالا با انرژی مضاعف قدم می زنیم و با لب های خندون تفسیر می کنیم...
پی . اس: پنجشنبه رفتیم بازار... هنوز بازار خلوت بود ... اینقدر روز قبلش پیچیده بودیم که خودمون هم شک داشتیم که بتونیم مغازه رو پیدا کنیم... اما خدا رو شکر پیدا کردیم... تا نشونش دادیم... بدون حرفی شروع کرد به گشتن مدلی که می خواستم... خواهرم گفت.. آقا حلال کنین اگه حرفی زدیم... ما گفتم حتما می دونستین انداختین بهمون... مرده گفت.. نه ندیده بودم ... می خواستیم فقط عوض کنیم و برگردیم.. اما مگه می شه بری بازار و از خرید دوباره بگذری... 
پی . اس: دیروز.. کیک قارچ درست کردم... دستورش رو از سایت ملک بانو برداشتم...
دستم و گرفته و داره خلاف مسیر پارک می ره... می گم اااا... چرا این سمتی می ری؟؟.. در پارک که اون وره؟؟؟...
می گه هوس کردم با هات چاکلت تی تاب بخورم!!!... می گم خوب خونه داشتیم می اوردی... می گه نه از اینجا می خوام بخرم!!!...
به سر خیابون که می رسیم... یک دفعه قنادی ناتلی رو می بینم... شصتم خبردار می شه چی می خواد بخره...
میگم ای شکموووو... حالا هوس تی تاب کردی؟؟؟!!!!...
وقتی از در میاییم بیرون... سه تا جعبه و یه کیسه دستشه... جعبه ها شیرینی هستن و داخل پلاستیک آجیل شور و آلوچه و آلو...
همه رو می ذاریم تو ماشین و یه جعبه کوچیک که توش 4 تا برش کیک رو با فلاکس و لیوان بر می داریم و می ریم سمت پارک...
رو یه نیمکت می شینیم...
یه کیک من انتخاب کردم... دو تا دسر هم خودش... دسری که اون انتخاب کرده زیاد چنگی به دل نمی زنه... وقتی گاز می زنه اخماش تو هم می ره... اما کیک شکلاتی من خوشمزه است... بهش می گم نمی خواد بخوری... بیا این کیکی که من انتخاب کردم رو بخور... خوشمزه تره...
وقتی بلند می شم از نیمکت... نگام می افته به درخت پشت سرم... خنده ام می گیره..
به حامد می گم نگاه کن ... چه بامزه کشیدن اینو...
کمی دور پارک قدم می زنیم و عکس می گیریم...
حامد می گه بیا از اینجا که ایستادیم تا در پارک بدوییم... می گم چرا؟؟؟... می گه شیرینی خیلی خوردم... بیا کالری بسوزونیم...
می گم باشه...
نمی دویم که اما تند راه می ریم.... گاهی عقب می افتم ازش ... یه نیمچه دو می رم و ازش می زنم جلو.. دوباره عقب می افتم... می گم قبول نیست قدم های من رو با قدم های خودت مقایسه نکن...
تو ماشین... پلاستیک ترشها رو می ذارم روی پام و از آلبالوهای ترش یکی می ذارم تو دست حامد دو تا خودم می خورم!!!!... گاهی هم یادم می ره بهش بدم.. می گم خودت بردار!!!...
دوتامون ملچ ملوچ می کنیم و می گیم وای چقدر ترشه!!!...
پی . اس: بله می دونم رژیمم... اما گاهی این شیطنت ها مزه می ده... 
پی. اس: خدا حاجت شکم رو زود می ده... همین امروز هوس شیرینی کرده بودم... 
پی . اس: مرسی از احوالپرسی هاتون... خدا رو شکر خوبم... 
فلاکس رو پر از آب جوش می کنم... با لیوان یک بار مصرف و چند تا نسکافه!!!
پرتغال و کیوی رو پوست می گیرم و پر پر می کنم تو ظرف ....
یه ظرف از کبه ها مونده... اونم بر می دارم..
ساعت از 12 گذشته... طبق شبهایی که هوس می کنیم بریم بیرون...می خواییم بریم بگردیم..
وقتی در رو باز می کنه... سرش رو میاره تو می گه حاضری؟؟؟...
می گم نه!!!... می گه حاضر می شی؟؟؟... می گم بله!!!! =)
حاضر می شم... تو ماشین منتظره...
می ریم تا می رسیم به پرواز!!!!...
از یه مسیری می ریم تا بالا... تا لب پله ها... هیچ کس نیست.. رو به روی شهر می ایستیم...
با بخاری که از دهنمون خارج می شه بازی می کنیم...
نسکافه می خوریم کمی گرم می شیم...
من بالا و پایین می پرم... می گه سردته!!!!... می گم نه..
سرش رو می گیره بالا و می گه من که گرمکنی که زنم خریده تنمه اصلا سردم نیست...
می گم خدا رو شکر ... چه زن خوبی داری... 
کبه می خوره... به زور می گه یه دونه بخور...
دیگه یخ کردیم..
می ریم تو ماشین... میوه می خوریم...
دیگه خوردنی نداریم... بر می گردیم!!!!...
شهر خلوته خلوته... می گه بیا بشین پشت فرمون... می گم نه ... خلوته من همش دوست دارم گاز بدم.. آروم می ری دوست دارم...
اما بعد پشیمون می شم... می گم بزار من بشینم...
می رسیم خونه ساعت 3 نیمه شبه!!!....
چه صفایی داد شب گردی...

هر چند که هیچی پیدا نیست... 
پی . اس: امروز با مامانم و خواهرم و زن برادرم رفتیم دیدن پر^گل... ماشالله چه عوض شده بود... کپی باباش شده...
(عکس پر^گل تو ادامه مطلب)
پی . اس: فردا ساعت 6 بعدازظهر... وقت دکتر دارم... گفته بودم گوشم کیپ شده... شستشو دادم.. قبل از سفرمون... اما هنوز کیپه... 
ادامه مطلب
می گه می خوام بانوی خودم رو ببرم بیرون...
می گم خسته ای !!!...
می گه من وقتی تو رو می بینم خستگیم در میره...
دستام رو می ندازم دور گردنش و خودم رو می کشم بالا و
می کنم...
چایی آماده می کنم با آخرین ظرف کیکی که درست کردم...
می ریم پارک گفت^گو... باورمون نمی شد اینقدر خلوت باشه...
دستام رو تو دستاش قایم می کنم و دوشادوش هم راه می ریم... نفس می کشیم و قدم بر می داریم...
همه نیمکت ها خیسن!!!...
یه نیمکت پیدا می کنیم بین دو تا باغچه ... با سه تا دستمال شروع می کنیم به خشک کردن... جوری که می شه نشست... جفت هم می شینیم... هوا سرده و خیسه... چای داغ با کیک شکلاتی...
در حین خوردن می گم این آخرین ظرف کیک بودا!!!!... بر می گرده سمتم می گه جدی نمی گی!!!... می گم به خدا همه رو خوردی... می گه می دونم سختته اما بازم برام درست می کنی؟؟؟... می گم من عاشق اینم که تو چیزی رو دوست داشته باشی با جون و دل برات درست می کنم...
قدم زنون می ریم تا انتهای پارک... یه مغازه کتاب فروشی انتهای پارکه که باز هم هست... می گم بریم ببینیم چی داره...
و حاصل گشتن تو اون مغازه... خریدای زیر می شه...
دو تا رمان... و یه هدیه تولد برای دختر خواهرم خریدم (زندگیتون رو عوض کنین)

یه قرآن بند انگشتی!!!... حامد برای سر کارش خرید... میگه این راحت تو جیب جا می شه و بزرگ هم نیست که تو دید همه باشه...

ببینید با این که کوچیکه اما چه خط خوانایی داره...

و یه پازل 2500 تیکه ای... 

پی . اس: امروز صبح 90/8/8 دختر خواهرشوهرم (pargol) به دنیا اومد... خیلی خوشحال شدیم... بچه و مادر هر دو خدا رو شکر خوب و سالم هستن... 
پی . اس: دقت کردین تو اکثر پستام عکس هست... حس می کنم دارم بد عادت می شم... شاید برای مدتی باید با دوربین قهر باشم... 
پی . اس: یادت باشه بهم قول دادی ... نوشتی و امضا هم کردی!!!! 
می خواستیم بریم امامزاده صالح... به پیشنهاد حامد مادرشوهر مهربون هم با خودمون بردیم...
تو ماشین نشسته بودیم... من و مادرشوهر... حامد رفته بود تا از فا^^رسی شام بگیره...
کلی حرف زدیم... از خواهرشوهر پرسیدم... که وقت بیمارستانش کی هست... اگه شب قراره یکی پیشش باشه من حاضرم برم... تشکر کرد..
ساعت از 10 هم گذشته بود که رسیدیم تجری^^ش... حامد گفت بزارین برم ببینم بازه...
که خوب خدا رو شکر تا 11 باز بود...
به قدری خلوت و آروم بود.... که حسابی به دلمون نشست..

تصمیم داشتیم بریم پارک قی^طریه.... اما بارون به حدی شدید بود که کلا پشیمون شدیم...
تو راه برگشت به خونه بودیم ... تو اتوبان... لاین وسط... آروم می رفتیم.. آب زیاد بود ...
یه جا ... از هر دو طرفمون ماشین رد شد... نامردا تند رفتن... آب با شدت به سمتمون پاچید... شیشه ها بالا بود... اما به مدت یک دقیقه ما اصلا جلومون رو ندیدیم.... انگار ماشین وسط یه عالمه آب رفته... حامد همون وسط ترمز کرد... اصلا دید نداشت.. من نا خوداگاه یه جیغ بلند کشیدم!!!!!....
ترسیدم... واقعا ترسیدم...
اما بارون رو دوست دارم... حتی صدای وحشتناکش رو!!!!...
پی . اس: یکی از دوستان برام داستانی رو فرستاده از 98ia ... که یه جایی از داستان دقیقا کپی شده از روی نوشته منه!!!.... من اصلا ادعایی ندارم از این که نویسنده خوبی هستم... اینو به دوستانی که گاها با هم چت می کنیم بارها گفتم... اما کاش حداقل یه اطلاعی یا یه کامنتی از اون دوست نویسنده بهم می شد ... به نظرم اصلا درست نیست که نوشته های داستانش رو از این وبلاگ و اون وبلاگ کپی کنه ... و خواننده جذب کنه و بشه یه نویسنده خوب!!!!! 
پی . اس: عکس لباسم رو تو پست بعد میذارم.. البته رمزی 
فکر کنم یه ماهی می شه که هر شب یا گاها یه شب درمیون حامد پیشنهاد پارک جمشیدیه رو می داد.. اما یا خودش وقتی می اومد خسته بود یا من می نشستم پای تی وی و دیگه دیر می شد...
ظهر که داشتم از خونه مامانم پیاده بر می گشتم... رفتم پیشش... گفت رفتی خونه استراحت کن.. اومدم بریم پارک... گفتم نه تو خسته ای... گفت نه من هوس کردم و حتما امشب می برمت...
حامد ناهار نخورده بود... گفت دیگه نمی خورم... آخه ساعت 6 بود که اومد خونه... نمازمون رو خوندیم و رفتیم سمت همبرگر مخصوصمون که خیلی خوشمزه است... سه تا سفارش داده بود.... من می خواستم نون نخورم... نون رویی رو برداشتم و نون زیرش رو مثل بشقاب گرفتم دستم و با چنگال مخلفاتش رو خوردم.. یه همبرگر اضافه اومد... حامد گفت دیگه سیر شدم.. بذار تو کیفت...
تو ترافیک غروب تهران رفتیم سمت جمشیدیه... اونم با موتور!!!!....
اینقدر هوا خنک و خوب بود که کیف کردیم.. بی نهایت هم خلوت بود...
پیشنهاد دادم یه نوشیدنی داغ بخوریم تا گرم بشیم... دو تا کافی گرفتیم ...
حامد گفت بریم همونجایی که روز اول نامزدی اومدیم و عکس گرفتیم... یه عکس بندازیم... رفتیم کنار دریاچه...
عکس گرفتیم ...
همبرگر اضافه رو دراوردم و دادم حامد خورد...
بعد از کمی نشستن ... آروم آروم اومدیم بیرون...
و دوباره مسیر سر پایینی رو سوار بر موتور طی کردیم...
کلی کیف داد!!!!...
پی . اس: دوربین نبرده بودم... یعنی یادم رفت ببرم... با گوشی حامد که فلش داره عکس انداختم.... اما حامد نامرد گوشیش رو نداد تا عکس بذارم.. ناراحت شدم از دستش... (نمی دونم چرا حامد گوشی موبایلش رو همش از دستم قایم می کنه و نمی ذاره تا فیها خالدونش رو بگردم... :-( ...) این اخلاقش رو دوست ندارم... 
پی . اس: دیروز از صبح تا ظهر با مامان و خواهرم مولوی بودیم برای انتخاب پارچه... می خوام بدم خیاط ... 
پی . اس: امروز ساعت 10 بابای خوبم وقت عمل چشم داره... می شه دعا کنین... 
یکی یه دونه بلال دستمونه که وارد پارک می شیم... یه سکو پیدا می کنیم که هم خلوته و هم یه مقدار از زمین زیر پامون که چمن کاریه فاصله داره و پاهامون آویزون می شه...
حامد می گه همین جا بشینیم!!... می گم پاهامون آویزون باشه؟؟... می گه آره.. کیف می ده..
هر دوتامون می شینیم و در حال خوردن بلال پاهامون رو تکون می دیم... مثل بچه ها!!! ... =)
بعد از تموم شدن بلالمون... شروع می کنیم به پیاده روی... از این سر پارک می ریم اون سر پارک... بعضی جاها حامد می گفت بریم بشینیم دیگه... می گفتم تنبل نشو... یه کم راه بیا... D: ... می گه قبلا من باید وادارت می کردم به راه رفتن و تو مدام می خواستی بشینی... حالا برعکس شده... می گم دیگه هر روز پیاده روی رو تردمیل آدم رو از تنبلی درمیاره!!!...
تا بالاخره یه جا روبروی پارک... اون بالا که می شه شهر رو هم دید... می شینیم...
اول از خودمون حرف می زنیم.. از قهری که دیروز با هم داشتیم... که موجب شده بود از صبح تا آخر شب نه اون زنگ بزنه به من و نه من زنگ بزنم و حرف بزنیم... من خونه مامانم بودم و اون سر کار... آخر شب که با خواهرم اینا اومدم خونه هنوز نیومده بود... وقتی اومد رفتم تو چارچوب در اتاق خواب وایسادم و نگاش کردم... دلم پر بود که چرا اصلا زنگ نزده ... با اخم نگام کرد و در صدم ثانیه تبدیل به لبخند شد.. بعد دیگه نتونست تحمل کنه و اومد سمتم... گفت تو این چهارسال امروز اولین روزی بود که اصلا با هم حرف نزدیم... بهش گفتم از بس بی معرفتی!!!... بعد هم پقی زدم زیر گریه و همه بغضم رو روی شونه هاش خالی کردم... بعد آشتی شدیم... :-)
بعد از دوستش گفت که طلاق گرفته ... گفت چند روز پیش بهش گفتم اصلا مشکل شما سر چی بود؟؟؟... پسره گفته بود خیلی بچه بود!!!!... کارهای بچه گانه می کرد... یه نیشخند می زنم و می گم مطمئن باشم اینم بچه بوده... هر دوشون لجباز بودن.. نخواستن به خاطر زندگیشون یه ذره گذشت داشته باشن... بعد از کلی حرف زدن آخرش به هم می گیم اصلا به ما چه... ولشون کن...
بعد آدمهایی که رد می شن رو نگاه می کنیم...
یه بابا که داره می دوئه و پشت سرش بچه 3 ساله اش دنبالش... هر دو دارن می خندن .. و مامانه با یه لبخند پشتشون داره میاد...
یه زن و شوهر که زنه یه مقدار تپلیه... به سختی داره راه می ره... مسیر سربالاییه... نگام می افته به کفشاش... کفشاش حداقل 8 سانت پاشنه داره... به حامد می گم وایی این چه جوری داره راه می ره... من مطمئنم اون کمر و پاشنه پاش الان درد گرفته ...
یه خانومه که بارداره... معلومه 8- 9 ماهش هست... شکم گرد و قلمبه ای داره... خیلی راحت داره راه می ره... حتی بهتر از اون زنه بالایی...
یه آقای میانسال قد بلند که داره با موبایل صحبت می کنه.. ناخودآگاه می گم من اینقدر از این پیرمردهای قد بلند خوشم میاد!!!... یه لبخند کجی می زنه می گه خوشم میاد نه.. بگو خوبه!!!!!!...
موقع برگشت از پارک مغازه تی تی رو می بینم که حراج زده.. از بیرون تقریبا همه شیشه ها زده حراج 50 درصد... ولی وقتی می ریم تو... رو هر چیزی دست می ذاریم می گه این تو حراجی نیست... فقط یه ردیف طبقه پایین که به زور می شه روسری هاش رو دید می گه اینا حراجه... که اصلا جنسش خوب نبود...
با این حال یه روسری انتخاب می کنم... البته نه از حراج... عاشقش شدم...

پی . اس: ماشین که هنوز نداریم... اما دیروز با موتورمون حسابی خوش گذشت... مخصوصا وقتی تو اتوبان یه دفعه خاموش شد و من اینقدر صلوات فرستادم تا دوباره روشن شد.. 
پی . اس: خیلی جالبه.. تقریبا هیچ کس از مغازه تی تی جنس حراج نمی خرید... (یعنی تا موقعی که ما اونجا بودیم کسی سراغ جنس حراج نرفت)... بعد همین روسری من رو تو پلاستیکی گذاشته بود که بزرگ روش خورده حراج تی تی!!!!!.... اونم با رنگ زرد!!!!... که از 6 کیلومتری نوشته حراجش پیداست!!!!!... 
پی . اس: زمان پیاده روی من رو تردمیل ساعت 9 شبه!!... دقیقا وقتی سریال ع*شق* ممنو*ع شروع می شه ... و من کاملا حواسم پرت می شه و نگاهم به تایم دستگاه نمی افته... 

فروختیمش!!!!... دیگه پسر بدی شده بود!!!!... اذیتمون می کرد!...
برای همین فروختیمش...

آخرین سواری رو ازش روز جمعه گرفتیم... قرار بود بریم کوه... اما خواب غالب شد و ساعت 9 تازه از خواب بیدار شدیم... با این حال رفتیم سمت جمشیدیه... اما چیزی که دیدیم اصلا باور کردنی نبود... تقریبا از چند خیابون پایین تر.. پلیس ایستاده بود و دیگه اجازه نمی داد ماشین بره بالا... به حامد می گم یعنی ماشین رو همین جا پارک کنیم بریم بالا!!!... می گه نه بابا معلومه اون بالا غلغله است... بی خیال می شیم و دور می زنیم...
یاد پارک بهشت مادران می افتیم... دعا دعا می کنم اونجا شلوغ نباشه... که خدا رو شکر خلوته خلوت بود... می ریم روی یه تپه بالای بالا می شینیم... که صدای هیچی نیست.. (به غیر صدای ماشین ها تو بزرگراه)..

صبحانه می خوریم و حرف می زنیم و استراحت می کنم...

یه دفعه خسته می شم.... می گم حامد یه پیشنهاد بدم؟!!!... می گه جانم...
می گم بریم یه مرکز خرید؟!!!...
می گه باورت می شه می خواستم الان بگم بریم...
وسایل رو جمع می کنیم و راهی می شیم... ساعت از 11 هم گذشته....
می ریم فروشگاه اکسیر... فکر کنم 4- 5 طبقه بود... تا ساعت 12 و نیم - 1 تقریبا همه طبقه ها رو می گردیم... بعضی از وسایلش خیلی شیک و قشنگه... خیلی هاش رو انتخاب می کنیم و تو رویاهامون جا می دیم تو خونه... اما قیمتاش خیلی گرونه... و برای مایی که خونه مستاجریم اصلا نمی صرفه... هر دومون مدام می گیم ایشالله خونه خودمون میاییم می خریم.. اینجوری راضی میاییم بیرون از فروشگاه... =)
پی . اس: به دنبال یه ماشین خوبیم حالا یا از خانواده ایران خودرو یا سایپا....شانس ما سایپا داره ماشیناشو گرون می کنه و فعلا فروش نداره... من نمی دونم این پراید چی داره که هی گرونش می کنن... 
پی . اس: انگشترم که هنوز پیدا نشده... (البته هنوز کامل دنبالش نگشتم..) 
پی . اس: دیروز خونه خواهرم مهمونی بودیم... همراه خاله کوچیکه و دختراش... یه مغازه نزدیک خونه اشون هست که همه وسایلاش رو از کیش میاره... سهم من از خرید دیروز یه ترازوی یونیک شد...(قیمت 22 تومن) 

پی . اس: دختر برادرم امسال سال اولش که می ره مدرسه... براش یه کادو خریدم... یه میز تحریر خیلی کوچولو.. که خودم عاشقش شدم... 

پی . اس: این نرم افزار هم برای دوستانی که می خوان عکس بذارن تو وب و مشکل بزرگی عکس رو دارن.. البته برای اونایی که فوتوشاپ ندارن خوبه... وگرنه من خودم با فوتوشاپ کار می کنم.. 
دیروز ساعت 3 بعدازظهر بود که حامد اومد و گفت حاضر شو بریم قدم بزنیم...
مثل بچه ها ذوق کردم و پریدم از گردنش آویزون شدم و
کردم..
قدم زدنمون روی هم رفته شاید یک ربع هم نشد... اما انرژی گرفتیم زیــــاد!!!...
کوچه های خلوت و خیس ....

نفس های بلند کشیدن و سر به سر هم گذاشتن...

از دیدن این عروسک تو بارون خنده امون می گیره و من گیر می دم که باید عکس بگیرم...
ببینید چه جوری داره به بارون می خنده!

پی . اس: عکس بوفه ام رو خواسته بودین.. (کلیک)
وقتی داشتم کمک خواهرشوهر نذریش رو بسته بندی می کردم... صحبتش شد!!!!...
برادرشوهرم بود که گفت فردا یه جایی بریم.. افطار خونه نباشیم... بعد یه دفعه گفت... بریم خونه بانو!... سرم رو بلند کردم و گفتم... تشریف بیارین... خواهرشوهرم سریع گفت... بنده خدا حالا چرا خونه بانو.. بیایین خونه من!!!... من و برادرشوهر هر دو خندیدیم... گفتم عزیزم شما با این پر*گلت می خوایی مهمونی هم بدی... گفت نه بابا اذیت نمی شم... گفتم الان بلند شدن و نشستن هم برات سخته... دیگه چه برسه به مهمونی...
قرار شد بیان خونه ما!!!!...
حالا خونه من اصلا مناسب مهمون نبود.... چند روزه نه جارو زدم و نه گردگیری کردم... به خیال خودم گذاشته بودم بعد از ماه رمضون ... تقریبا یه نیمچه خونه تکونی بکنم...
اما نشد که بشه...
شب داشتم بوفه رو تمیز می کردم که حامد اومد... می دونست فردا شب مهمون داریم... گفت بزار فردا صبح با هم تمیز می کنیم... گفتم فردا هر دو روزه ایم و خسته می شیم... نیومده شروع کرد به کمک... تمام اتاق ها و حال و پذیراییی رو جارو زد... واقعا کمک بزرگی بهم کرد... منم افتادم به جون آشپزخونه و گاز و وسایل رو برق انداختم...
بعد از کار قرار بود بریم مراسم شب قدر... رفتیم دوش گرفتیم (حامد حمام و توالت فرنگی هم کامل شست... )
رفتیم مراسم انص*اریان... تو خیابون غلغله بود... زیرانداز انداختیم و نشستیم کنار هم... و تا ساعت 3 احیا گرفتیم... فوق العاده بهمون چسبید...
صبحش طبق گفته خودم... هر دو تا ساعت 1 ظهر خواب بودیم... حامد که رفت.. خورده کاریها رو انجام دادم و سوپ شیر درست کردم.. و تا ساعت 8 شب که افطار بود... سفره انداخته شده و آماده بود برای مهمون...


بعد از افطار هم همگی رفتیم بیرون.. بعد از خوردن شام .. برادرشوهر هوس بستنی قیفی کرده بود.. رفتیم روبروی پارک ملت... بستنی متری خوردن... من و حامد و خواهرشوهر آب پرتقال طبیعی خوردیم... برادرشوهر و شوهرخواهرشوهر بستنی متری... که کلی سر این بستنی ها خندیدیم...
تو پارک هم کمی قدم زدیم و اومدیم خونه...
پی . اس: نمی خواستیم امسال افطاری بدیم... اما اینجوری شد که ما هم یه ثوابی ببریم!!!...
پی . اس: در مورد پست قبل .. تقریبا دو نفر درست حدس زدن... یکیش دخملی بود که خبر داشت...
... یکی دیگه هم یاسی بود که درست حدس زد.... البته دو سه نفری هم حدس گذری زدن... ولی به هر حال... تو ادامه مطلب بخونین...
ساعت 12 زنگ می زنه و می گه اومدم بریم بیرون شام بخوریم؟؟.... می گم باشه...
ساعت 1 شده که میاد... شام کتلت درست کرده بودم... همه رو تو ظرف می ریزم و با هم می ریم بیرون...

بهش می گم سمت چپ بدنم درد می کنه... می گه الهی بمیرم!!.. خوب اینقدر حرص نخور... اصلا بهش فکر نکن...
می گم تو خودت می تونی؟... می گه اره .. مال دنیا که ارزش نداره به خاطرش ناراحت باشیم...
می گم ایشالله تو همین دنیا جواب کاراشو بگیره...
می گه بانو تو نفرینش کن!!!!... نفرینت می گیره...
اما به غیر از اینکه بگم ایشالله خدا جوابش رو بده... نفرین دیگه ای نمی تونم بکنم...
تو پارک که من از ترس گربه رفتم بالای نیمکت نشستم... ولی لامصبا نذاشتن در ظرف رو باز کنیم...
گربه بود که از سر و کولمون بالا می رفت... شاید 10 تا هم بیشتر دورمون بودن...
حامد هم دید اینجوریه... گفت می خوایی بریم تو ماشین ؟!!!!...
سریع گفتم آره ترو خدا بریم...
اینجور شد که شامی که می خواستیم تو هوای آزاد بخوریم تو ماشین خوردیم... ولی با آرامش تمام...

پی . اس: ادامه مطلب در مورد پست قبل نوشتم...
پی . اس: از همه دوستانی که بهمون تبریک گفتن ممنونم....
...
پی . اس: من تا اونجایی که یادم بود دوستان جدید رو به لینک اضافه کردم... هر کی از قلم افتاده بگه تا اضافه کنم... .
ادامه مطلبتو ماشین نشستم... منتظریم تا برادرشوهر ساندویچ ها رو بیاره... به پشتم نگاه می کنم... خواهرشوهر داره می شینه پشت فرمون... تا یه کم رانندگی تمرین کنه... حامد هم کنارش می شینه... بر می گردم و با موبایلم شروع می کنم به بازی کردن...
بعد از چند دقیقه ... یه دفعه در سمتم باز می شه... برادرشوهرم پلاستیک های ساندویچ ها رو می ده دستم ... می گه.. پس اینا کجان؟؟.. یه نگاه به پشت می اندازم.... هیچ کی نیست.. می گم نمی دونم.. حتما رفتن تمرین...
همون موقع... از راه می رسن... یه آن دلم می گیره...
از اینکه حامد چیزی نگفته و رفته... از اینکه تنهام گذاشته... اما چیزی نمی گم...
می ریم سمت پارک ساعی... پرنده پر نمی زنه.. خیلی خلوته...
تو یکی از آلاچیق ها می شینیم و ساندویچ های همبرگرمون رو می خوریم... گربه ها هم ولمون نمی کنن... برادرشوهر تقریبا نصف ساندویجش رو تیکه تیکه می ده به گربه ها...
خیلی سرده... هوس یه چایی داغ کردیم.. آروم آروم می ریم سمت قسمت بازی سرپوشیده اش...
چایی داغ می گیریم و دوباره پیاده تا ماشین می ریم...
شب خوبی بود...
پی . اس: دلخوریها معمولا با کمی حرف زدن از بین می ره.. 
زنگ زده می گه می آیی شب بریم چراغونی ببینیم؟؟؟... می گم باشه...
ساعت 1 شده که میاد...
میریم تو خیابون.. اما خیابون غلغله است... حتی قسمت خط ویژه اتوبوس هم ماشین کیپ تا کیپ هست... تا ساعت 2 می گردیم...
اما ...
کوچه خودمون رو بیشتر دوست داشتم..
پی . اس: عیدتون مبارک...
اول می خواستیم بریم شمال... حامد آخر شب پشیمون شد... گفت این همه بکوبیم بریم و یه روزه برگردیم.. اینجوری مزه نمی ده!!!!...
می گم می دونستم دلت نیست بریم!!!!...
دو سه تا جا من می گم... اما بعد خودم پشیمون می شم!!!.... جلوی آینه ایستاده و داره موهاش رو برس می کشه... می گه بریم طالقان؟؟.... میگم طالقان!!!.. نمی دونم اگه تو حرفی نداری... بریم...
شب فیله مرغ ها رو تو مواد می خوابونم و می ذارم فریزر... سبد پیک نیک دونفره امون هم جمع می کنم...
موقع خواب.. می گه بیا خودمون رو اذیت نکنیم... صبحونه بخوریم بریم.. می گم باشه...
بعد از صبحانه ساعت حول و حوش 9 که راه می افتیم... می دونستیم بعد از کرج... اما نمی دونستیم که 60 - 70 کیلومتر فاصله است تا کرج!!!!!!....
هر چی می رفتیم.. انگار جاده کِش اومده بود... تو اون گرما ... نمی رسیدیم...
ساعت 12 ظهر که می رسیم به جایی که نوشته به سمت مرکز شهر طالقان.. همین طور که جاده رو می ریم... سمت چپ یه دریاچه خیلی قشنگه... حامد می پیچه تو فرعی و می ره سمتش... شلوغه... اما یه جای خوب ... زیر یه درخت که سایه اش رو تا آخر ازمون نگرفت... پیدا می کنیم...
حامد استراحت می کنه و من سالادشیرازی درست می کنم... حتی نعنا هم اوردم!!!...
حامد ذغال رو آماده می کنه و من جوجه ها رو سیخ می کنم...
ناهارمون حسابی بهمون می چسبه... کلا ما هر موقع دونفری با هم جایی رفتیم بهمون چسبیده!!!...
بعد از ناهار یه جفت چایی خوشمزه... و بعد استراحت دوباره...
دیگه گرما اجازه نمیده بیشتر بشینیم.. خیلیا تو دریاچه هستن و دارن آب تنی می کنن... این وسطه هم ماشین گش*&ت و نیرو؟؟ی انت؟؟ظامی می چرخه و هی بوق و سوت می زنه... یه جورایی حرص درمیاره...
بساط رو جمع می کنیم و میاییم سمت تهران...
ساعت 5 بعدازظهر تهرانیم.... هر دو خسته و گرممونه... اما حامد می ره سمت سینما آزادی و برای ساعت 12 شب بلیط رزرو می کنه... برای فیلم ورود آقایان ممنوع...
پی . اس: اسم این دریاچه رو نمی دونم چی بود!! 
پی . اس: هر دومون به این نتیجه رسیدیم.. که اصلا صرف نداشت این همه راه رو بیاییم از تهران بیرون.. هواش هم زیاد فرق نداشت با تهران... 
پی . اس: فیلم ورود اقایان محشر بود... 
پی . اس: ادامه مطلب!..
ادامه مطلببعد از سه ساعت خیابون گردی و سر زدن به 3 تا پارک که هر کدوم یه سمت شهر بود و هیچ کدومشون جا برای پارک نبود تا نیم ساعت تو پارک بچرخیم ...
بعد از اینکه شاممون رو تو ماشین خوردیم.. با صدای بلند ابی...
بعد از اینکه حامد اصرار داشت که حتما باید من رو پارک ببره. و آخر سر یه پارک شلوغ پیدا کردیم و یه جای پارک برای این پسر گندمون...
بعد از این که یه جای آروم پیدا کردیم و نشستیم رو نیمکت.. حرف زدیم و حرف زدیم و توپ بازی دو تا پسر رو دیدیم که باباشون اصرار داشت که زودتر برگردن...و اونام گوش نمی دادن...
بعد از اینکه پارکبانه اومد و از جلومون رد شد و تو سوت خودش دمید و حدود 8 تا سرباز از لای بوته های جلومون... که روی سبزه ها دراز کشیده بودن .. اومدن بیرون و داشتن می رفتن!!!!!... که ما اصلا ندیده بودیم...
ما هم قصد برگشت کردیم...
حالا تو ماشین بودیم و نزدیک خونه...
می گم ازت سوال می پرسم اما جون من راستش رو بگو... اخماش رو می کنه تو هم و می گه تو باز جون خودت رو قسم دادی...
می گم کدوم غذاهایی که درست می کنم رو دوست نداری؟؟؟...
می گه همه اش خوشمزه است...
می گم جونم رو قسم خوردمااااااااا...
می گه به خدا غذاهات خیلی خوشمزه است... مخصوصا استانبلی و اون کوفته دیروز... تو پخت لازانیا هم تو فامیل زبون زد شدی...
می گه چون قسم دادی... فقط ناراحت نشیا...
گوشام تیز می شن...می گم نه به خدا ناراحت نمی شم...
می گه فقط مرغات اصلا خوشمزه نیست!!!!!...
خنده ام می گیره... می گم نمی دونم چرا مرغایی که درست می کنم رو دوست نداری... از همه مدلی که بگی تست کردم.. اما اونی نشده که تو می خوایی...
می گه بی خیال می ریم مهمونی مرغ می خوریم.. خودت رو خسته نکن ... 
می گه جوجه هات عالی می شن... اما خوراک مرغت اونی نمی شه که من دلم می خواد... 
پی . اس: یعنی مرغ رو باید چجوری بپزم که دوست داشته باشه؟؟؟؟....
پی . اس: این همه از صاحبخونه امون تعریف کردیم.. امروز رفتیم برای نوشتن کرایه نامه... ما فکر کردیم ایشون می خواد 50 تومن به کرایه اضافه کنه.. که اشتباه فکر کرده بودیم.. 150 تومن اضافه کرد... حالا 250 تومن کرایه می دیم... که البته کل پول رهن هم دستشه..
یه نفس عمیق می کشم اما تو نیمه پشیمون می شم و گلوم و بینیم می سوزه... روی پُلیم به انتهای خیابون نگاه می کنم... گرد و خاک و کثیفی...
می گم چقدر هوا کثیفه.. مثلا اومدیم بیرون یه هوایی بخوریم... می گه اره معلومه ....
می گه خوب کجا بریم بانو؟؟؟... می گم دوباره ازم سوال کردی... من نمی دونم.. واقعا نمی دونم تو تهران کجا می شه رفت...
می گه شام چی می خوری؟؟؟... می گم نمی دونم... فرقی نداره.. هر چی تو بخوری... می گه نه دیگه فردا می خواییم روزه بگیریم.. باید یه چیز درست درمون بخوریم... می گم تو چرا می خوایی روزه بگیری؟... من تو خونه ام و زیر کولر... تو سختته... نمی خواد !!!... می گه خیال کردی می ذارم تنهایی ثواب ببری!!!... می گم آخه گناه داری!!...
می ریم سمت پارک قیطریه... اما آدم داره می جوشه از زمین.. از بس شلوغه نه جای پارک پیدا می شه نه دیگه میلی به پارک رفتن ...
می گم بریم یه چیزی بخوریم... بریم خونه .. بهترین جا الان خونه است...
تصمیم می گیریم دنر کباب بخوریم...
وقتی می رسیم خونه دوتایی جو گیر می شیم و اعمال شب اول ماه رجب رو انجام می دیم... آی می چسبه بهمون...
پی . اس: برای اولین بار مربای توت فرنگی درست کردم... عالی شده... فکر نمی کردم اینقدر خوب بشه... دستورش رو از 101recipe گرفتم...
پی . اس: ماهیمون بالاخره مرد... 
پی . اس: فیلم قوی سیاه رو دیدم... اما راستش اصلا خوشم نیومد... نمی دونم چرا... وقتی تموم شد یه نفس بلند کشیدم... حامد که اصلا نگاه نکرد...
می گم خسته نیستی ؟؟؟.. می خوایی نریم؟؟؟...
می گه نه نماز می خونم می ریم...
می گم پس زنگ می زنم که حاضر بشن..
می گه شام چی بخوریم؟؟؟...
می گم ای جانم ... گرسنه ای؟؟.. الان که دیره ساعت ١٢ شبه!!!... چیپس می بریم می خوریم..
چشماش برق می زنه.. می گه من هوس املت کردم!!!!...
می گم شوخی نکن... بریم بیرون املت بخوریم!!!!!.. می گه آره چه اشکالی داره... خیلی هم تو این هوا می چسبه...
زنگ می زنم به خانوم پسر عموی حامد و بهش می گم حامد هوس املت کرده... اونم پشت گوشی داره میخنده... می گه پس من بساط چایی رو میارم..
ساعت از ١٢ گذشته که به جلوی درب پارک قیطریه می رسیم...
به وسایلی که دستمونه نگاه می کنیم... همه از خنده غش کردیم... خانوم پسرعمو که ٧ ماهه بارداره... دیگه قسممون می ده نخندیم... می گه دلم درد گرفت... دست حامد پیک نیک و سبده... دست پسرعموی حامد هم یه شونه تخم مرغ!!!!... (به خاطر اینکه تخم مرغا نشکنن.. با همون شونه اوردیم.. البته تخم مرغا خیلی کمتر از یه شونه بود..)
پارک خلوته.. با این حال حامد می گه بچه ها من خجالت می کشم ... آخه این چه کاریه ما کردیم.. می گیم ای بابا این پیشنهاد جنابعالی بود...
یه الاچیق خلوت پیدا می کنیم ... شروع می کنم به خورد کردن گوجه و سرخ کردن اون.. حامد هم تخم مرغ می شکنه...
املتمون که عالی می شه... اینقدر تو اون هوا می چسبه که چند بار خانوم پسرعمو می گه وای خدایا چه املتی شده... چقدر چسبید...
بعد از شاممون هم بساط چایی... تا ساعت ٢ هستیم... دیگه اینقدر کلاغ ها قار قار می کنن ... می ترسیم... بساط رو جمع می کنیم و می ریم ...
نصفه شب خوبی بود... 
پی . اس: مثل اینکه خیلیا راغب بودن این پلاگین رو دانلود کنن.. کاری نداره... از این لینک دانلود کنید ... خود به خود به قسمت filter برنامه فتوشاپ اضافه می شه... به نام imagenomic ...
پی . اس: انگار من هم مجبور به رمزی نوشتن شدم... 
عشق یعنی : تو ساعت اوج ترافیک .... زیر اون بارون قشنگ... من و بشونی تو ماشین گندت و ببری تا .......
بعد پشت چراغ قرمز یه مافین در بیارم و یه گاز من یه گاز تو بشه... بعد بقیه اش برای خودم باشه.. بعد که سراغش رو بگیری بگم تموم شد... 

پی . اس: هوسه دیگه... به هوای بیرون رفتن و تو خیابون گشتن... یه سر رفتیم قنادی ناتلی تو سهروردی و از این مافین و کیک شکلاتی گرفتیم...
پی . اس: هر موقع هوس بود که خبری نباید باشه!!!!... 
پی . اس: دوستانی که ازم رمز می خوان... لطفا در کنارش ایمیل هم بذارن!!... البته به دوستان جدید فعلا رمز داده نمی شه... 
سوار موتوریم... سعی می کنم فاصله بدم و بهش نچسبم... از دستش عصبانیم... اما از قص (؟) همش ترمز می کنه تا من پرت شم جلو و محکم بخورم به کمرش... بعد بلند بلند می خنده و می گه بیا دوست جون بشیم دیگه!!!... هم خنده ام گرفته از کارش و هم عصبانیم هنوز از دستش... تا خونه بابام چند بار این کار رو می کنه...
می خواستیم ناهار با مامان اینا بریم پارک... اما حیاط خونه هم با صفاست و هم راحت...

روی میز همه چی پیدا می شه... از چایی .. آجیل.. تخمه... پفک.. موبایل عهدشاه وزوزک خواهرم... و حتی جوجه های به سیخ کشیده...

بابا منقل رو آتیش می کنه و جوجه ها یکی یکی کباب می شن... حسابی مزه می ده تو این هوا بدون گربه!!! مزاحم ناهار خوردن...

بعد از ناهار هم یه خواب آروم می چسبه...
پی . اس: دیروز هم مامان آش پشت پای برادرم رو درست کرده بود.. همه خواهرا جمع بودیم... باز هم تو حیاط باصفای بابا و مامان بودیم...

حامد می خواد بره آمپولش رو بزنه... می گه موتور پلاک نداره... تو بیا تا پلیس گیر نده!!...
می گم خوبه دیگه من هم پلاک موتورتم... هم کلاه کاسکت رو سر شما !!!!....
می خنده می گه پس زن گرفتم برای چی؟؟؟... برای این کارها دیگه!!!!... 
تو درمانگاهیم تا نوبت حامد بشه و صداش کنن... هر کی از در اتاق قسمت برادران میاد بیرون می شله... از جوون بگیر تا پیر... حامد می گه نکنه خیلی بد می زنه همه از درد دارن می شلن... می خندم می گم می ترسی؟؟... می گه نه بابا...
بعد از چند دقیقه... خودم استرس می گیرم.. می گم می خوای پاشیم بریم... انگار درد داره... غش کرده از خنده...
آقایون زیادتر از خانومان...
می گم انگار صف خانوما کمتره... می خوایی من برم به جات بزنم .. شاید خوب شدی... 
پی . س: نمی دونم شرکت پرند رو می شناسید یا نه... چند هفته پیش خواهرم زنگ زد به شرکت و سفارش پک سی دیشون رو داد... براش فرستادن... عالیه... ٢٠ تا دی وی دی داره... تو یه پک زیبا... حتی دی وی دی آموزشی هم داره... که چه طور نصب کنید و چه طور استفاده کنید.. به غیر از اون دفترچه راهنمای کامل هم داره... اینم آدرسش ...قیمتش هم ٢٧ تومن می شه... اما ارزشمنده...
پی . اس: مامانم برام یه ظرف بخارپز خریده... خیلی باحاله... اندازه هر قابلمه ای می شه...
و .. ٢..٣..۴ .. این پره ها خیلی راحت از هم باز می شن و اندازه ظرفی قرار می گیرن که داخلش می ره... پایه داره و روی آب قرار می گیره...
پی . اس: جمعه شب که رفته بودیم بیرون.. عکس گرفته بودم که اینجا می ذارم.. شاید آخرین برف ٨٩ باشه...
پی . اس: سر این بفرمایید شام من فقط خندیدم... کارشون خیلی بچگانه بود... یعنی واقعا دغدغه اون خانوم این بود که دست این جلوش بود... مثل بچه ها که می خوان دیده بشن... 
پی . اس: فردا مراسم مادربزرگمه.. هم هفت و هم ختم رو یه روز گرفتن... پنجشنبه هم می رن سر خاک... احتمالا ما هم می ریم...
چند هفته ای بود که حامد می گفت بریم سرزمین عجایب... هر سری یا وقت نمی شد.. یا تنبلی نمی ذاشت ...
پنجشنبه وقتی برای ناهار اومد.. گفت ساعت ٧ میام بریم سرزمین عجایب... گفتم اوکی.. اس ام اس می دم به خانوم پسرعموی حامد ... اونام پایه ان.. قرار رو فیکس می کنیم برای ٧ به بعد...
فکر می کردم اونجاها برف باشه.. اما هیچی نبود... فقط سرد بود خیلی..
و بی نهایت شلوغغغغغغغغ... انگار ادم از زمین می قلید... یه راست می ریم طبقه سوم که بازیها اونجاست... اونجا دیگه بدتر... نمی شد راه رفت از شلوغی.. کارت شارژ می گیریم می ریم داخل...
خانوم پسرعمو که نمی تونه هیچ رقمه بازی کنه... آخه بارداره... منم فقط دوست دارم نگاه کنم... حامد و پسرعموش چندتایی بازی می کنن.. یه مقدار جایزه می برن.... فکر می کنیم اوهههه... با این همه جایزه حتما یه خرس گنده بهمون می دن...
اما وقتی می ریم ... با امتیازی که داریم.. فقط این رو بهمون می دن.. خنده داره..می ذاریم برای نی نیمون... 
شام هم که نزدیک ستارخانیم و کباب ترکی نشاط رو می خوریم... شب خوبی می شه.. کلی انرژی تخلیه می کنیم..
پی . اس: روز جمعه تو ادامه مطلب...
ادامه مطلبتو شلوغی خیابون ولیعصر...
تو سوز و سرمای هوا... که از لای پنجره داره میاد تو...
فقط دارم به حامد نگاه می کنم... کلاه جدیدی که خریده خیلی بهش میاد... قیافش رو عوض کرده...

با لبخند قربون صدقه اش می رم..
خنده اش گرفته .. می گه معلومه خیلی دوست داری کلاه سرم بذارم..
می گم آخه خیلی بهت میاد...
بعد از خرید دو تا کلا (یکیش بافتنی) و یه دستکش برای حامد و یه شلوار ورزشی برای من ... می ریم شام بخوریم...
یه رستورانی دوستش بهمون پیشنهاد داده... که پاستا و دنراش خوشمزه است.. داخل که جا نیست.. و از قبل باید میز رزرو می کردیم.. مجبور می شیم سفارش بدیم ببریم تو ماشینمون بخوریم...
ساندویج دنرش خوب بود... بسته بندی تمیز و خوبی هم داشت...

پی . اس: اسم رستوران .. امیر هست.... روبروی مصلی...
پی . اس: حس می کنم اطلاع رسانیم ضعیف بوده... من فکر کردم با ایمیل راحت می تونم به همه اطلاع بدم... چون خودم همیشه ایمیلم بازه... اما انگار یا به یه سری نرسیده... یا اگه رسیده دیر دیدن... نمی دونم بتونم دوباره بزارم یا نه... اما اگه شد... لطفا ساعتی پیشنهاد بدین که همه باشید... من 1-12 رو انتخاب کردم.. که وسط روز بود ... گفتم معمولا همه هستن... اما انگار بیشتریا ساعت بعدازظهر به نت دسترسی دارن...
دوست ندارم کسی ناراحت بشه از دستم... 