دل می نوازد
|
||
سلامم به طراوت برگ
ولی جوابت به هولناکی مرگ
گل امیدم نشکفته پژمرد
ریشه اش خشکیده در قلب سنگ
گرت مراعشقی است هنوز
بیا و در آتش عشقم بسوز
سوزان و درخشنده باش
بتاب چوخورشید عالم افروز
به یاد: سمیه عزیز
زنگ زده می گه یه کاری بگم می کنی... می گم چی؟؟؟
می گه لباس مشکیت رو بپوش برو خونه مامانم اینا!!!!... می گم نههههه... تموم کرد؟؟...
می گه اره .. الان بابا و ... (برادرش) رفتن بیمارستان...
می گم باشه می رم...
می رم خونه مادرشوهر.... به همه تسلیت می گم... می خوام برم طبقه دوم... مادرشوهر می گه صبر کن منم باهات میام... می رم خونه اش... دو تا عمه های حامد نشستن و غمگینن...
عمه کوچیک خیلی گریه و بی تابی می کنه... بغلم می کنه و گریه می کنه... به همه تسلیت می گم...
تا آخر شب هستیم ...
و فردا برای اینکه به خاک بسپاریمش به دیارش می رویم...
پی . اس: امروز عصر پدربزرگ حامد فوت کرد... خدا رحمتش کنه...
و چه زود چهل روز از نبودنت گذشت...

پی . اس: اگه با فوتوشاپ کار می کنین و کار کشته اش هستین... حتما پلاگین رو می شناسین... یه پلاگین دانلود کردم روی فتوشاپم... همون چیزی که خیلی وقتشه دنبالشم... همون چیزی که عکاس های ماهر روی صورت بازیگرهای معروف انجام می دن...
طوری که همه آرشیوم رو دونه دونه ریختم رو صفحه و درست کردم... نمونه اش تو تصویر زیر مشخصه...
تغییر پوست رو می تونید متوجه بشین...

و یا عکس زیر... که بیشتر مشخصه...

می خواستیم بریم بیرون... داشتم دستام رو می شستم... تلفن زنگ خورد ... حامد گوشی رو برداشت ... از طرز صحبت کردنش فهمیدم خواهرمه... اول با خنده داشت صحبت می کرد... بعد یه دفعه گفت نهههه... دلم هوری ریخت... نفهمیدم چه جوری پریدم بیرون...
گوشی رو گرفتم... گفت از آسایشگاه زنگ زدن.. که مادربزرگ به حالت کما رفته... بهتره قبل از اینکه اتفاقی بیوفته... بیاین انتقالش بدین به خونه... چون اگه اینجا فوت کنه... مراحل قانونی داره و ورق بازی... گفت مامان و بابا و برادرم و عمو و عمه ها دو تا ماشین شدن و همه رفتن... گفتم یعنی رفتن که ببرنش خونه اش.. گفت اره...
ناراحت می شم... می گم خدایا شفای عاجل بده به مادربزرگم...
با این حال می ریم بیرون.... یه هفته است تو خونه ام و خسته و بی حوصله شدم... هوای سرد و برفی یه مقدار حالم رو خوب می کنه....
امروز صبح ساعت ٩ زنگ می زنم برادرم... می گه دیشب یه ربع قبل از اینکه برسیم تموم کرده... چشمام پر اشک می شه...
مادربزرگ مهربونم رفت پیش خدا... 

پی . اس: دقیقا از روز دوشنبه شب لپ تاپم رفت برای تعمیر... تا امشب...چند روزه هیچ دسترسی به نت نداشتم...
پی . اس: از دوستانی که نگرانم بودن عذرخواهی می کنم که نتونستم زودتر خبر بدم... از اس ام اس و کامنتاتون ممنون
پی . اس: هنوز کامنتی تایید نکردم.. گوگل ریدر هم به ٣٠٠ رسیده... سعی می کنم بخونم.. اما شاید کامنتی نذارم...
پی . اس: عموم رو دوباره عمل کردن... یه قسمت از ریه رو برداشتن... ایشاالله خدا همه مریضا رو شفا بده...
پی . اس: فاصله تهران تا روستای مادربزرگم... ۵ ساعت فاصله است... به خاطر همین دیر رسیدن... امروز تشیع کردن و به خاک سپردنش...
چقدر دنیا کوچیکه... فکرش هم نمی کردیم... که تنها ٢ تا خونه با خونه ما فاصله باشه...
اما بعد از مرگش فهمیدیم... خدا رحمتشون کنه...
