دل می نوازد
|
||
همه آماده نشستیم...
همه یه جورایی دلهره و اضطراب داریم...
40 دقیقه از ساعتی که گفتن گذشته و هنوز ما منتظریم!!!...
اس ام اس میاد که ما تو ترافیک هستیم... و عذرخواهی کردن...
دقیقا دو ساعت بعد از ساعتی که گفتن زنگ خونه رو می زنن...
مهمون بازی شروع می شه .... خواهرا و زن برادرم در حال پذیرایی هستن...
من می رم و می شینم بین مامان و خواهرم (تای قولم) ...
بعد از احوالپرسی های معمولی... صحبت اصلی شروع می شه...
بابا می گه خودشون مثل اینکه صحبت هایی کردن در این مورد...
برادرم میاد سمتش و ازش سوال می کنه... خواهرم نظرش رو می گه...
برادرم اعلام می کنه...
داماد بله رو می گه!!!!...
و همه صلوات می فرستن...
کیک و گل میارن...

من این وسط در حال عکس گرفتنم... دوربین فیلمبرداری دست برادرمه ... گاهی هم می ده دست خواهر وسطی...
اما دوربین عکاسی فقط برای خودمه.. :دی
لحظه ها رو شکار می کنم... تند و سریع...
دفتر بله برونی که من شب قبل رفتم براش خریدم... امضا می شه...
انگشتر نشون تو دستش می شینه... (البته تو عکس پایین انگشتر تو دست خودمه... :دی)

کیک بریده می شه ...
حالا دو ظرف کیک رو می بریم تو اتاق دیگه با چایی ...
تا کنار هم راحت صحبت کنن...
بچه ها پایین منتظرن... (خواهرزاده ها و برادرزاده ها).... می خوان دوماد رو ببینن...
قول داده بودم بهشون وسطای مجلس ببرم عکس نشونشون بدم...
می رم طبقه پایین ... همه یه گوشه ای نشستن ... تا من و می بینن... می ریزن سرم!!!! ... دست و دوربینم بینشون گم می شه...
یک ساعت بعد با آرزوی خوشبختی برای هر دوشون... مراسم بله برون تموم می شه...

ولی تازه مراسم ما شروع می شه...
می ریم طبقه پایین و پسرا دستگاه میارن و به قول خودشون دوپس دوپس راه می اندازن...
عروس خانوم (خواهرم) ... لباسی که براش اوردن و می پوشه تا ببینه اندازه هست یا نه... کاملا اندازه است... دیگه همه می ریزن وسط و برای یک ساعت می رقصیم... حالا هم فیلم می گیرم و هم عکس می اندازم... عجب شغل مهمی دارم من!!!...

بعد از تخلیه انرژی... فیلم رو می ذارم و همه می بینیم... (از لحظه ورودشون دوربین فیلمبرداری روشن کردم.. تا صحبت ها و بقیه مراسم)... برای همشون جالب بود...
ساعت نزدیک 12 شبه که دیگه بوی غذا یادمون میاره که باید شام هم بخوریم...
شب خوبی بود... پر از خاطره برای خواهرم...
انشالله خوشبخت بشه...
پی . اس: این همون خبر عضو جدید بود!!!... یه سری از دوستان حدس زده بودن که خواهرم باشه... که خوب درست بود... دیشب مراسم بله برون بود... 
پی . اس: سفر خوب بود... البته یه سری ناراحتی بود ولی باز هم خوش گذشت... تا از سفر برگشتیم... درگیر این مراسم شدیم... دارم عکس های سفر رو هم آماده می کنم...به زودی پست سفر رو می ذارم... 
همین جا عکس ها رو می ذارم... البته خصوصی!!...
پی . اس: رمز رو فقط و فقط ایمیل می کنم... اگر رمز به دستتون نرسید... اول قسمت اسپم ایمیلتون رو چک کنین... اگر باز هم نبود... یک بار برام آدرس درست ایمیلتون رو بذارین... سعی می کنم برای همه بفرستم... فقط دوستانی که برای اولین بار درخواست می کنن.. شرمنده اشون هستم... 
پی . اس: الان دیدم تو ف.ب ... 5 تا درخواست دوستی دارم.. که متاسفانه من هیچ کدوم رو به اسم اصلی نمی شناسم... خواهشا برام یه پیام خصوصی بذارین تو همون ف.ب و بگین که با چه نامی اینجا کامنت می ذاشتین... تا من تایید کنم... 
وقتی رسیدیم همه بودن و ما تقریبا آخرین نفر بودیم....
از بدو ورود موج گرمایی به صورتم خورد وتا آخر مهمونی که تا نیمه شب بود این گرما و پختن با همه بود!!!... به خاطر بچه ها نمی شد کامل پنجره ها رو باز کرد...
خیلی فکر کردم که چی ببریم براش...
حامد پیشنهاد شکلات و شیرینی داد....
تصمیم گرفتم خودم شیرینی درست کنم و تو ظرف تزیین شده ببرم...
که مورد استقبال همه قرار گرفت... و تا آخر مهمونی تقریبا نصف بیشترش خورده شد...
شام که خوردیم...
خواهرشوهر کیک اورد و مراسم تولد شروع شد... (تنها عکسی که تونستم از بین عکس ها کات کنم...)
ساعت 2 و نیم بود که دیگه حتی نای حرف زدن هم نداشتیم...
پی . اس: دیشب مهمون خواهرشوهر بودیم... برای شوهرش و دو تا برادراش.. (یکیش حامد بود) که متولد فروردین هستن تولد گرفته بود... 
پی . اس: امروز شنیدم فومن سیل اومده... حتی عکساش هم گواه این خبر بود... (1 و 2 )... یعنی زمینمون و اتاقمون رو سیل برد؟؟؟!!!... 

چشمام رو که باز می کنم ساعت 11 صبحه!!!.. برمی گردم و یه نگاه به جای حامد می ندازم... اونم خوابه!!!...
انگار نه انگار که یه روز کاری وسط هفته است...
دیشب ساعت یک نصفه شب تازه رفتیم خونه عمه حامد عید دیدنی!!!!... این عید دیدنی تا ساعت 3 نیمه شب ادامه داشت!!!!!.. که تا خوابیدیم شد 4 صبح...
اینجوری شد که امروز صبح تا ساعت 11 خواب بودیم...
حامد سریع رفت سر کار ...
من هم صورت شسته نشسته نشستم تکرار سریال پدر سالار رو دیدم...
تازه بساط صبحانه رو پهن کرده بودم روی میز که زنگ خونه رو زدن.... فقط سر یه خانوم پیدا بود... با کالاسکه بچه!!!!!... هر چی فکر کردم نفهمیدم کیه...
گوشی رو برداشتم و گفتم کیه؟؟؟..
گفت مهمون نمی خوایی.. گفتم سلام خوش اومدی...
تا بیاد بالا... بساط صبحانه رو جمع کردم و خودم هم آماده شدم برای پذیرایی از مهمون ناخونده...
گفت داشتم رد می شدم از اینجا ... گفتم بیام ببینم هستی یا نه...
گفتم خوب کاری کردی... پسر تپل مپلش رو بغل می کنم... میارم داخل...
پذیرایی می کنم و حرف می زنیم...
دل پری داره ...از خانواده شوهرش...
هم می خواد حرف بزنه هم یه چیزی مانعش می شه....
باهاش همراهی می کنم... حرف می زنم..
پسرش تو این بین هر چی جلوی دستش بوده پرت می کرد روی زمین... بعد با تنبلی فراوان دستش رو می گرفت سمت شی مورد نظر روی زمین و بهش می گفت بیا... کلی خندیدم از این کارش...
هر چی اصرار می کنم که ناهار پیشم بمون... قبول نمی کنه...
موقع خداحافظی از تو کیفش یه جعبه درمیاره که توش پر از دستماله... می گه اینا رو خریدم خوش اومد... دوست دارم یه دونه برداری...
گفتم نه بابا دستت درد نکنه... گفت نه دوست دارم بهت بدم.. هر کدوم رو که دوست داری انتخاب کن...
منم اینو انتخاب کردم... بامزه است...
یه گپ قبل از ظهر بود که بسی چسبید...
پی . اس: خانوم پسرعموی حامد امروز مهمونم بود..... 
از شب قبل سالاد یونانی و ژله خورده شیشه رو درست کرده بودم... (از تزیین شده ژله عکس ندارم)


لازانیا هم درست کردم و حاضر شده گذاشتم داخل یخچال.. فقط باید تو فر می رفت ... (نتونستم ازش عکس بگیرم..)
ساعت 1 ظهر بود که حامد رفت دنبال مامان و بابا و خواهرم تا برای ناهار بیان خونمون...
مامان و خواهرم اصرار داشتن که ناهار فقط و فقط سوپ بذارم.. تا بتونن شام هم بخورن...
در نتیجه ناهار فقط سوپ شیر درست کردم با مقداری کشک بادمجون...
دختر خواهرم هم از مدرسه اومد خونمون... کنار هم ناهار خوردیم...
ساعت 3 بود که خواهر بزرگه با دخترش اومدن... بهشون گفتم... مهمونی از ساعت 6 بعدازظهر شروع می شه ... =) .... من تا اون موقع کار دارم ببخشید... 
قرمه سبزی رو درست کردم و با شعله کم گذاشتم تا شب بپزه...
انتهای کارهام... جارو برقی کشیدم و خودم هم آماده شدم...
چند ساعت بعدش پسر برادرم تنها اومد و گفت من طاقت نیوردم... زودتر اومدم.. مامان اینا بعدا میان... نزدیک غروب بود که خواهر دومی هم با بچه هاش اومدن...
دیگه تو خونه کوچیکمون صدا به صدا نمی رسید... کافی بود دو نفر با هم صحبت کنن... دیگه ساکت کردن بقیه کار سختی بود...
ساعت 9 شب که شد آقایون هم اومدن... و مهمونی رسما شروع شد...
همه چی حاضر کرده بودم... لیوان ها رو از قبل چیده بودم و دستمال سفره ها رو داخلش طرح دار گذاشته بودم...

سفره انداخته شد...
چقدر دوست داشتم از سفره ام عکس بگیرم... منی که معتاد عکس گرفتن شدم... سفره پر و خوش رنگ شده بود...
تنها من و مامان سر سفره نبودیم... مامان به خاطر کمردرد روی صندلی اپن نشسته بود و من هم کنارش...
خدا رو شکر همه دوست داشتن..
لازانیا که اصلا نموند...
سالاد هم یه کاسه خیلی کوچیک موند...
ژله هم چند تیکه بیشتر نموند...
فقط برنج و خورشت از هر کدوم یه قابلمه کوچیک موند..
راس ساعت 12 مهمونام عزم رفتن کردن...
پی . اس: امروز صبح دو ساعت داشتیم من و حامد ظرف ها رو می شستیم... 
پی . اس: دوستان خواهشا وقتی درخواست می فرستین... برام بنویسین که کی هستین... الان 4 تا درخواست دارم.. اما اصلا نمی شناسم... خوب عکس های صفحه ام کمی خصوصی تره ... دوست ندارم ناشناس ببینه... حتی اگه دوست خاموش هستین و تا حالا برام کامنتی نذاشتیم بهم بگین... مثل خیلی از دوستانی که الان تو لیستم دارم.. و چقدر خوشحالم از آشنایی باهاشون... 
پی . اس: پست بعد عکس هدیه دختر جاری...
روز 13 فروردین بود...تازه از خونه مامانم اومده بودم...
زنگ زدیم خونه جاری تازه مامان شده!... قرار شد بریم خونشون...
به حامد می گم هیچی نخریدیم برای کادویی... گفت می خوایی پول بدیم... گفتم نه زشته...
با خواهرشوهر که صحبت کرد... ایشون هم گفتن فعلا چیزی نمی بریم...
داشتیم از خونه می اومدیم بیرون که برادرشوهر زنگ زد و گفت اینجا همه گرسنه هستن... به چند جا زنگ زدیم بسته بودن.... برین خونه مامان و هر چی غذا هست با خودتون بیارین...:دی
نتیجه اش شد... سه تا قابلمه غذا (البته در اندازه کوچیک) و یه پلاستیک پر انواع نوشیدنی و چیپس و ناگت و این حرفا...
خودمون هم گفتیم دست خالی نریم... سه تا بسته بستنی بردیم... (گل گفتن برای نوزاد خوب نیست... حالا علتش رو من نمی دونم)...
جاری هنوز گیج بود و سردرد داشت... دخمل ریزمیزه و سفیدش مثل گل بود... "ماشالله"..
گفت تو هفته 35 بودم که به دنیا اومد... قرار بوده 15 اردیبهشت به دنیا بیاد... اینم مثل برادرش عجله کرده...
تو آشپزخونه مردا ریخته بودن و داشتن شام حاضر می کردن... همه چی رو هوا بود!!!
وسطای شام بلند شدم... کلا سیر بودم...
دلم سوخت برای جاری... مادرش که دیگه سنی ازش گذشته بود و نمی تونست آشپزخونه رو جمع کنه... خواهر هم که نداره...
رفتم و ظرفاش رو شستم... دوست داشتم آشپزخونه رو براش تمیز کنم و جمع و جور ... اما از بس برادرشوهر و مادرش اومدن و عذرخواهی کردن و احساس شرمساری کردن... که دیگه اومدم بیرون... اما بازم یه مقدار جمع و جور شد...
به جاری می گم... تقصیر تر^ان^ه است که بدون اطلاع قبلی به دنیا اومد و همه رو سورپرایز کرد... حالا به دنیا اومدنش هیچی ... دو روز تعطیلی اومد که نشه چیزی براش خرید!!...
می خنده و می گه نه بابا دستتون درد نکنه..
حالا امروز باید بریم براش چشم روشنی بخریم...
پی . اس: این عکسم رو دوست دارم... (بقیه عکس هام تو f*b)
پی . اس: پنجشنبه مهمون دارم.. خانواده خودم... از الان دارم برنامه ریزی می کنم برای غذا و دسر... 
کادوش رو که کاغذ پیچ کرد!... گفت حالا بیا یه گوشه اسممون هم بنویسیم..
سرم پایین بود و داشتم می نوشتم که یه دفعه گفت:... ااا بانو تو هم که موی سفید داری... تو دیگه چرا؟؟؟...
گفتم ای خواهر... زندگی هزارتا بالا و پایین داره... =)) ... مگه می شه بی فکر باشم... بالاخره این حرص و جوش باید یه جوری خودش رو نشون بده...
بهش می گم تازه اون که وسط موهامه ... سرم رو کج می کنم و می گم نگاه کن کنار گوشمم داره سفید می شه...
(البته تو عکس یه تار مو پیداست)...
* عروسی نگرفتن به جاش رفتن مکه... اما قرار گذاشتن پاتختی رو تو تالار به صرف ناهار بگیرن...خانومانه!!!...
یک ساعت قبل از رفتنمون... خواهر دومی اومد خونه امون تا با هم آماده بشیم و با هم بریم...
جالب بود عروسی که فقط خانوما بودن... از آقایون خبری نبود... ناهار بود... حسابی بزن و بکوب بود... عروس یه پیراهن زیبا تنش بود... که از جلو کوتاه کوتاه بود... حتی!!!! از یه تونیک! هم کوتاه تر... و از پشت طویل و بلند!...
موقع برگشت... خواهر بزرگه می خواست بره خونشون... تنها بود... گفت با تاکسی می رم... دلم سوخت براش... گفتم صبر کن من می رسونمت... گفت نه بابا راهت رو الکی دور نکن... خودم می رم... گفتم نه ... فوقش یه دوری هم تو خیابونا می زنیم... سه تا خواهر تو ماشین حسابی گفتیم و خندیدیم...
وقتی خواست پیاده بشه... کلی تشکر کرد...
پی . اس: مهمونی پسر دوست مامانم بود... 
پی. اس: بالاخره مبلا رو بردن... مجبور شدیم الکی بگیم 20 اسفند مهمونی داریم... گفته نهایتا 10 روز دیگه بهتون تحویل می دم.. خدا کنه!!! 
پی . اس: از وقتی اومدیم این خونه... میز ناهارخوری 4 نفره ام رو جمع کردم و گذاشتم تو انباری... دو روز پیش مامانم گفت حیفه خراب می شه... اگه نمی خوایش بیار اینجا من و بابات ازش استفاده می کنیم... با حامد رفتیم انباری... میز که اومد بیرون... کلی جا باز شد... کلی تمیز شد... یه عالمه خرت و پرت بی خودی ریختیم دور... میز و صندلی یا یه سری وسایل هم بردیم خونه مامانم... 
یک ماه قبل این ایده رو داد... می گفت حس می کنم بعد از زایمانش افسردگی گرفته... می خوام با این کار خوشحالش کنم... می خوام روحیش کمی تغییر کنه...
اما من کمی مخالف بودم.. می گفتم آخه برای چی ما باید براش جشن تولد بگیریم... خوب اگه دلش بخواد خودش می گیره!!!...
می گفت با بچه نمی تونه...
نظرش این بود که من هیچ کاری نکنم... و همه غذاها رو از بیرون بگیریم!!
اما من مخالف بودم.. می گفتم اگه قراره مهمونی بیاد خونم... خودم می خوام همه غذاها و دسرش رو درست کنم.. اما حرف حامد یک کلام بود.. به هیچ عنوان نباید خودت رو به زحمت بیاندازی و آشپزی کنی!!!...
و البته حرف من هم یک کلام بود... و اصلا قبول نمی کردم.. بعد اضافه کردم که به غیر از غذا... الان خونه من آماده مهمون رو نداره... نزدیک عیده ... یا من اول باید خونه تکونی کنم.. یا یه دست حسابی به خونه بکشم... تا این رو گفتم... گفت اصلا بی خیالش شو.. تو می خوایی خودت رو عذاب بدی با یه مهمونی!!!...
تا یک هفته پیش... دوباره بحث رو باز کرد...
گفت.. یه کاری می کنیم... غذا رو خودت درست کن... مهمونی رو خونه مامانم می گیریم.. گفتم نه بابا... چه کاریه... حرف زد و حرف زد و راضیم کرد...
باز هم می گفت فقط الویه درست کن!!!!... به یاد قدیم که فقط تو تولدا ساندویچ الویه می دادیم!!!...
گفتم ببین عزیز من.. من قبول کردم که مهمونی خونه مامانت اینا باشه... ولی دیگه لطفا برام تعیین نکن که چی بپزم... قبول!!!
توافق نامه امضا شد!!!...
برادرها و جاری ها دعوت شدن به خونه مادرشوهر برای جمعه شب... تولد خواهرشوهر!!... که یه جورایی میزبانش ما بودیم!!!!
بعد از رفتن مامانم اینا که روز پنجشنبه خونمون بودن... شروع کردم به درست کردن سالاد یونانی... تا ساعت 12 شب طول کشید و تو ظرف ریخته و سلفون کشیده داخل یخچال رفت...
ژله هایی که گذاشته بودم بسته شده بود.. با کمک حامد ژله خورده شیشه درست کردیم... و خوشحال از رنگاشون گذاشتیم داخل یخچال!...
صبح جمعه وقتی مادرشوهر برام گوشت چرخ کرده گوسفندی اورد... متوجه شدم که به غیر از گوشت گوساله ... شیر - پنیر پیتزا - سوسیس و قارچ هم خواهرشوهر نمی تونه بخوره... چرا که پر&گل خانومی دلدرد می گیرن...
می خواستم لازانیا درست کنم... کمی فکر کردم که لازانیا منهای این چیزها فقط می مونه خمیر و گوشت... اصلا خوشمزه نمی شه!!!..
تصمیم گرفتم باز هم بساط پیراشکی پزون راه بندازم... تا ساعت 4 بعدازظهر درگیر خمیر درست کردن و قالب زدن و پیچیدن و سرخ کردن پیراشکی ها بودم...
باز هم!! تصمیم داشتم سوپ شیر درست کنم... که با وجود شیر داخل سوپ... نظرم عوض شد و به سوپ جو قرمز رنگ تغییر کرد...
حامد که اومد ناهار نداشتیم!!!!... اصلا وقت نکردم چیزی درست کنم...
حامد با خستگی که داشت اومد کمکم... سه تا ظرف پیرکس لازانیا چیدیم و کنار گذاشتیم... یه ظرف کوچیک هم برای مادرشوهر و پدرشوهر... بدون قارچ و سوسیس درست کردم...
ساعت 7 و نیم دیگه همه چی آماده بود...
لازانیا ها رفت داخل فر ...
رفتم و دوش گرفتم... آماده شدیم..
حامد یه سری غذا به غیر لازانیا ها با ماشین برد خونه مادرشوهر..
وقتی برگشت لازانیاها آماده بودن.. اما گفت بزار تو همین فر باشه... تا گرم بمونه.. تا مراسم عکس و تولد تموم بشه ... موقع شام میام میارمشون...
با هم پیاده رفتیم خونه مادرشوهر...
همه تشکر می کردن.. همه از مدل ژله ها که برای بار اول دیده بودن ذوق می کردن...
خواهرشوهرم گفت به خدا شرمنده ام.. تقصیر حامد... حامد این برنامه ها رو می چینه...
گفتم این حرفا چیه... ایشالله همیشه زنده باشی ... ما هم بتونیم برات از این جشن ها بگیریم...
تولد شروع شد...
حامد عکاس شده بود و از همه عکس می گرفت..
ساعت از 10 گذشته بود که سفره انداخته شد برای شام...
خدا رو شکر همه غذاها خوب شده بود... کلی همه تعریف کردن و من ذوق کردم.. 
جاریم که دستور سالاد یونانی رو کتبا خواست!!!..
برای خوردن کیک کسی رغبتی نشون نمی داد.. از بس همه شام رو کامل خورده بودن...
ساعت از یک هم گذشته بود که مهمونی تولد تموم شد..
حامد چند بار تشکر کرد و گفت ممنونم که زحمت کشیدی... مطمئن باش جبران می کنم...
پی . اس: 22 بهمن تولد یکی یک دونه خواهرشوهرمه... 
پی . اس: می خواستم عکس ها رو رمزی بذارم... اما با وجود این سرعت افتضاح... و باز نشدن یاه@و و جی@میل... پشیمون شدم... بعضی از عکس ها رو صرفا جهت خوشگلی می ذارم... همین!! 
خونه رو روز قبل تمیز کرده بودم... سرامیک ها برق می زد و شیشه میز هم تمیز بود...
اولین کاری که کردم.. نخودهای خیس خورده رو ریختم تو قابلمه و زیرش رو روشن کردم... طبق دستوری که از خواهرم گرفته بودم.. تقریبا می دونستم باید چی کار کنم.. اما چون بار اولم بود و می خواستم برای مهمون درست کنم... می ترسیدم خراب بشه .. و اون چیزی نشه که مدنظرمه...
بعد از نیم ساعت... سبزی که دو روز قبل خریده بودم و پاک کرده بودم و حامد زحمت خورد کردنش رو کشیده بود.. ریختم تو آب و گذاشتم جداگونه بپزه...
دیگه ساعت از 10 و نیم هم گذشته بود که آرد رو تفت دادم و برنج خیس خورده رو ریختم با آب و آرد کامل پخت... سه تا بسته دوغ ریختم رو برنج پخته شده و مدام هم زدم.. تو همین حین اولین گروه مهمونم رسید...
بابا و خواهرم (تای قولم)... هم می زنم و تعارف می کنم بنشینن... می گم ببخشید باید هم بزنم تا نبره... تا جوش بیاد...
جوش که اومد ... درش رو گذاشتم تا برای چند دقیقه قل بخوره...
مامان رفته بود خونه دوستش... زنگ می زنم بهش و ازش می خوام زود بیاد... می گم حالا یه روز اومدی خونه ما.. می گه میام مامان جون...به جاش بعدازظهر اونجایی که می خواستم برم نمی رم و هستم...
می گم ای ول.. پس زود بیا...
دیگه ساعت 12 شده... نخود و سبزی پخته شده رو به آش اضافه می کنم... دیگه داره کم کم شکل آش دوغ می شه...
مامان که می رسه .. بعد از چند دقیقه... خواهر بزرگه و دخترش هم میان...
یک ساعت بعدش اون یکی دخترش هم از مدرسه میاد...
حالا دیگه وقت ناهاره...
می خوام بکشم تو کاسه بزرگ و ببرم سر سفره... که خواهرم قابلمه رو بر می داره و می گه اینجوری بیشتر می چسبه...
پیراشکی هایی که دیشب درست کردم هم می برم... (فقط دو تا پیراشکی موند که تونستم عکس بگیرم.. از آش که اصلا نتونستم)...
کمی کشک بادمجون هم بود ... که اونم می شه جزوی از ناهار...
سبزی خوردن و زیتون و دوغ هم تو سفره خودنمایی می کنن...
راضیم از ناهارم... همه از آش تعریف می کنن.. آش ترش و خوشمزه ای شده...
سه تا خواهر می گیم بیایین چهارتایی (یکی از خواهرام بینمون نبود)... مسابقه بذاریم... خواهر بزرگم می گه قبول نیست... معلومه که بانو برنده می شه... من نیستم... =))
بعد از ناهار... مسابقه شام ایرانی رو می ذارم و همه از خنده فکشون درد گرفته...
برای بعدازظهر... تنقلات و میوه و چایی میارم....
غروب که می شه... آهنگ می ذاریم و باهاش می رقصیم...
خیلی اصرار می کنم که بمونن...
اما انگار دیگه انرژی ها تموم شده... خواهرم و دختراش اول می رن...
بعد هم مامان و بابا و خواهرم...
خوش می گذره...
راضیم از مهمونیم... هر چند که خیلی ساده و بی دغدغه بود...
حالا باید دوباره انرژی جمع کنم... برای مهمونی فردا!!!
مهمونی که تو خونه امون نیست... اما قراره من شام و دسرش رو درست کنم و ببرم..
پی . اس: برای اولین بار آش دوغ درست کردم.. حامد تا حالا نخورده بود... می گفت عالی شده..
پی . اس: از یه قابلمه بزرگ.. تنها یه کاسه متوسط باقی موند که دادم برای مادرشوهر... گفتم اونا هم مزه کنن ... شاید دوست داشتن...
پی . اس: مرسی از دوستایی که تو پست قبل لایک زدن... مرسی از دوستایی که زحمت کشیدن و تو 2 تا پست قبل تر تبریک گفتن... و مرسی از دوستایی که با خوندن پست قبل لبخند زدن... 
سکوت ناراحت کننده ایه... البته این ناراحتی رو فقط من می دونم و خودش... مادرشوهر که عقب نشسته چیزی نمی دونه...
صدای افتادن دونه های تسبیح روی همدیگه و ذکر آروم مادرشوهر مهربون این سکوت رو می شکنه...
همین سکوت و آفتاب گرم... اجازه می ده که سرم رو به پشتی صندلی بذارم و آروم بخوابم..
مادرشوهر میوه پوست می کنه و به ما می ده... حامد بعد از خوردن ... از تو آینه به مامانش نگاه می کنه و می گه ممنون خانوم خوشگل!!!...
بعد از عوارضی... ماشین خواهرشوهر رو می بینیم که ایستاده... شوهر خواهرشوهر رفته انجیر خریده... به حامد می گه من دستام کثیفیه.. به خانومت هم بده!!... حامد دو تا برمی داره به سمتم دستش رو دراز می کنه... نمی خوام کسی متوجه بشه که قهریم!!...
ازش می گیرم و تو دستم نگه می دارم... وقتی دوباره راه می افتیم... جوری که مادرشوهر حواسش نیست... آروم می ذارم روی پاهاش...
ناهار دعوتیم خونه خاله اش... خاله ای که تهران نیست و شهرستانه... که اتفاقا خاله خودم هم تو همون شهره...
سر ناهار ساکتم... خاله و شوهرخاله.. اصرار می کنن که برنج بخورم... حامد می گه نه برنج خور نیست... حامد خوب بلده نقش بازی کنه... با همه شوخی می کنه و همه رو می خندونه... گاهی اوقات هم سرشو می گردونه سمتم و می گه فلان چیز رو می خوایی؟؟؟...
یه حیاط کوچیک دارن... که دبلیوسی تو حیاطه... با هم می ریم حیاط.... یه جای خلوت گیر اوردم.. حرفام و می زنم و دلم خالی می شه... می گه من که خبر نداشتم... می گم حقی نداشتی وقتی از چیزی خبر نداشتی... اینجوری باهام رفتار کنی...
وقتی بر می گردیم تو اتاق... دیگه یخامون باز شده...
نزدیک غروبه که از بقیه خداحافظی می کنیم و می ریم یه سر خونه خاله خودم... تو مسیر حالا تنهاییم.. باز هم حرف می زنیم و موسیقی با صدای بلند گوش می دیم... بعد از یک ساعت دوباره می ریم دنبال مادرشوهر و خواهرشوهر...
دلم لک زده برای زیارت...
دعا دعا می کنم خلوت باشه و بتونم ضریح رو لمس کنم...

برای اولین بار... بعد از شاید 10- 15 سال خلوت می بینم... اصولا نمی بوسم... اما دستم و به پنجره ها قلاب می کنم و حرفام رو با خانوم می زنم... یه کلمه رو شاید 20 دفعه تکرار می کنم... ازش می خوام حاجت همه رو بده...
حالا حسابی سبک شدم...
با خواهرشوهر و مادرشوهر نماز می خونیم...
پر*گل برای اولین بار تو زندگیش اومده زیارت...
شام رو خوردیم و سوار ماشین شدیم که ...
حامد باز از یه جمله من ناراحت می شه.. بد برداشت می کنه.!!!... بد فکر می کنه!!!..
دوباره می ره تو خودش و سکوت..
باز کل مسیر برگشت به تهران... ساکت و ناراحته...
حالا آفتاب نیست و همه جا تاریکه... هوا سرده... تو صندلی فرو می رم و می خوابم... مطمئنم که مادرشوهر بیداره... چون هر چند دقیقه یک بار با حامد حرف می زنه که خواب نباشه...
صبح بغلم می کنه.. می گه معذرت می خوام دیشب خسته بودم... همش سر تو خالی شد...
می گم دیروزت رو دوست نداشتم!!!...
پی . اس: دیروز تو یه شهر دیگه مهمون بودیم!!... 
پی . اس: عکس بالا جزو عکس های متفاوته!!!!... 
پی . اس: عکس ضریح رو یواشکی گرفتم.. اما خوب دراومد... 
پی . اس: ادامه مطلب.. یه شیرینی خوشمزه!!!... 
دعا دعا می کنم سرش شلوغ نباشه تا بتونم چند لحظه ای روبروش بایستم و نگاهش کنم... تا راحت و بدون حضور کسی صحبت کنیم...
چند قدم بیشتر نمونده به مغازه که میاد بیرون و پشت به من می ایسته و مشغول به کاری می شه... با لبخند می رم سمتش و نگاهش می کنم... متوجه می شه که یه نفر داره نگاهش می کنه... با بی تفاوتی بر می گرده سمتم و یک دفعه چهره اش خندون می شه...
می گه اااا تو کجا اینجا کجا؟؟!!... می گم سلام عزیزم... می گه سلام ... داری می ری؟؟؟.. می گم بله... دستم رو می گیرم رو بینیم و می گم حامد دستمال داری... می گه اره... می گم بدو ... می ره داخل و یه دستمال بهم می ده... می گه صبحانه خوردی... می گم یه بییسکویت... می گه می خواستم بیام خونه با هم صبحانه بخوریم... می گم دیگه دارم می رم... برو خونه مامانت صبحانه بخور... می گه مواظب خودت باش... می گم چشم...
تو خیابون خیس قدم می زنم و به این فکر می کنم که نزدیک به یک ساله که هر وقت من رو دیده یا تلفنی صحبت کردیم... گلایه کرده که چرا نمی آیی خونمون... من هم هر دفعه بهونه اوردم... ولی یک دفعه روز قبل تصمیم می گیرم امروز برم خونه اش... همون دیروز بهش خبر می دم...
وقتی وارد خونه اش می شم... بعد از سلام و احوالپرسی می گم آقا ها^دی هست؟؟.. می گه داره می ره... با تعجب می گم ااا چطور خونه است؟!! ... با خنده می گه شوهر ما خارجیه!!!.. امروز روز اول عیدشون و تعطیلن... یه دفعه یادم می افته که جایی که برادرشوهر کار می کنه ارمنی هستن...
می گم کاش زنگ می زدی و می گفتی... می گه نه بابا داره می ره بیرون...
برادرشوهر خوش آمد می گه .... قبل از اینکه بره بیرون می گه برای ناهار می مونید دیگه... می گم نه ممنون... ناهار گذاشتم... می گه نه دیگه امروز ناهار اینجایین... تشکر می کنم و می ره...
از وقتی برادرشوهر می ره... تا ساعت 1 ظهر یک سره در حال حرف زدیم ... دو تا جاری انگار یه کوه حرف داشتیم... بیشتر جاریم حرف می زنه و من گوش می دم...
براش یه ظرف از توپک های نارگیلی که روز قبل درست کرده بودم اوردم... (حسابی خواهان پیدا کرده بود... برادشوهر که دستورش رو هم ازم گرفت)
مانتوام رو پوشیدم که برادرشوهر زنگ می زنه و می گه حامد هم ناهار میاد... نذار بانو بره... سریع می گم نه! من که گفتم ناهار نمی مونم... جاریم گوشی رو می ده دستم و برادرشوهر باز اصرار می کنه که باشم... حامد هم میاد... می گم آخه این خانوم شما الان موقعیتش جوری نیست که بخواد مهمونداری کنه... می گه نه اون مشکلی نداره...
قبول می کنم...
با هم دوتایی ناهار درست می کنیم... سالاد درست می کنم... برنج درست می کنه...
ساعت از 3 گذشته که هم ناهار حاضره... هم پسرش از مدرسه اومده... و هم حامد می رسه...
دو ساعت بعد خواهرشوهر با دختر گلش هم میان پیشمون (خونه خواهرشوهر به خونه جاری نزدیکه)... دیگه همه به سمت پرگل کشیده می شن... هزار ماشالله هر روز در حال تغییره... دایی ها هم تو بغل کردنش مدام از هم پیشی می گیرن... حامد خسته می شد می خواست بذار زمین... برادرش ازش می گرفت... بعد این پرسه تکرار می شد... صحنه جالبی بود...
هنوز آسمون می باره که ما سوار بر موتور یخ کرده وارد خونه گرممون می شیم... و یه مهمونی خوب و پر انرژی تموم می شه...
پی . اس: خونه جاری کوچیکه بودم... بچه دومش رو 6 ماهه بارداره...
پی . اس: ادامه مطلب...
ادامه مطلب
هنوز تو تختم که صدای تلفن از خواب بیدارم می کنه... خوب الود می رم سمت تلفن و بالاخره پیداش می کنم..
در حینی که جواب می دم ساعت هم نگاه می کنم... واوووو ساعت 10!!!..
خواهر دومیه.... می گه می خوام حلوا درست کنم... میایی کمک... می گم شب یلدایی می خوایی حلوا درست کنی!!!... می گه امروز روز وفات جدمونه...(دیروز روز وفات امام سجاد (ع) بود.. البته به روایتی)... همینجوی هوس کردم حلوا درست کنم... می گم باشه فقط من صبحانه نخوردم... یه دوش هم می گیرم بعد میام.... می گه باشه زود بیا...
5 دقیقه بعد حامد میاد... نون بربری داغ هم گرفته... تا صبحانه حاضر بشه... می رم سریع یه دوش می گیرم... حامد میز رو چیده.. سریع صبحانه می خوریم و خودش من رو می رسونه خونه خواهرم...
مامان هم اونجاست.. تازه شروع کردن به سرخ کردن آرد...
مامان و خواهرم حلوا درست می کنن و من مجله های آشپزیش رو ورق می زنم.. عکس می اندازم و تو خونه اش راه می رم و فضولی هم می کنم!!!!...
می گه مثلا اومدی کمک من!!!!... دست از سر اون دوربین بردار...=)
حلوا درست می شه و تو ظرف ها کشیده می شه... یه تزیین کوچولو هم من می کنم که بگم کار هم کردم!!..
با مامان راهی خونه اشون می شم...
بوی قرمه سبزی همه ساختمون رو پر کرده...
بابا منتظرمونه...
تا ساعت 2 خواهرم (تای قولم) از سر کار میاد ... خواهر بزرگه هم می رسه... دخترش هم از دانشگاه می رسه...
همه دور هم غذای خوشمزه مامان رومی خوریم...
قراره همه شب بیان خونه بابا...
غروب گذشته که خواهردومی هم با بچه هاش می رسه... زن برادرم و بچه هاش هم میان... دیگه جمعمون تکمیله...
بچه ها رو جمع می کنم تو اتاق و می گم بیایین عکس بندازیم... تو حالت های مختلف... کله ها رو می چسبونیم به هم و شکل گل می شیم و خواهر دومی عکس می ندازه... از کوچیک به بزرگ می شینیم و دستامون رو باز می کنیم و حالت پرواز می گیریم و خواهره عکس می اندازه...
دوربینم رو دستم می گیرم و تو اتاق راه می رم و هر چی جلوی چشممه عکس می گیرم.. دیگه همه صداشون دراومده... =))
زمستون تو حیاط خونه بابا داره خودنمایی می کنه...(از پشت پنجره)
برگ های زرد دیگه ریخته شدن و درختا لخت شدن...
ساعت 10 که می شه آقایون هم می رسن... یه شام خانوادگی و گرم...
بعد از شام فال حافظ که برادرم می گیره و بلند می خونه... ما غش کردیم از خنده.. آخه شعرهایی که می خونه اصلا شعر حافظ نیست... همه رو قاطی می خونه...
مامان اصرار می کنه که برام یه فال بگیر... بچه ها بهش می گن باید فاتحه بخونی برای حافظ... مامان شروع می کنه به خوندن.. لباش داره تکون می خوره...
به برادره اعتمادی نیست... مثلا فال می گیره و فال مامان رو بلند می خونه... مامان منتظره... اما باز برادره بازی درمیاره... آخرش هم یه شعر درست نخوند!!!...
حالا کتاب حافظ دست پسربرادرمه... از جلوم که رد می شه... می گم اَرسی یه فال برام می گیری؟؟... می گه باشه ...
می گم صبر کن نیت کنم...
نیت می کنم و می گم بخون...
باورم نمی شه عجب شعری برام میاد...
بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم
اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد من و ساقی به هم تازیم و بنیادش براندازیم
یکی یکی همه خداحافظی می کنن و می رن...
من وحامد آخرین نفریم...
شب یلدامون با لبخند های مکرر تموم میشه...
پی . اس: یلداتون مبارک .... 
پی . اس: خدایا این محفل گرم و دوست داشتنی خانواده ام رو همیشه سلامت و جاوید نگه دار... 
پی . اس: در مورد پست قبل ... چیزهایی هست که هیج جا نمی شه ازش حرف زد.. جز برای خودت و همسرت... توکل می کنیم به خدا.... 
پی . اس: تو این چند روز در حال انتقال آرشیو هر دو آدرس به این آدرس بودم... همه آرشیوم حالا یکجا شد... گاهی از دستم در می رفت و تاریخ رو یادم می رفت درست کنم... به خاطر همین پست می اومد اول صفحه... که خوب چند تا از دوستان هم ازم درخواست رمز کردن... اما اون پستای قبل بود و حالا دیگه رمزش هم برای خودمه.. 
تنها نشسته ام روی مبل... روی مبل به اون بزرگی!!!... که اگه بخوام تکیه بدم... در واقع باید بخوابم!!!... پس همون لب مبل می شینم و خودم رو سنگین نشون می دم...
یه لحظه دلم می گیره... مثلا اومدم مهمونی... اما بغض می کنم...
موبایلم رو بر می دارم و اس می زنم ... "متنفرم از مهمونی هایی که تنهام".... منتظر جوابشم... اما هیچ جوابی برام نمیاد!!...
وقت ناهار می شه... خودم رو با کمک کردن به سفره چیدن سرگرم می کنم... همش با خودم فکر می کنم اگه همه پیش شوهراشون بشینن من تنهام!!!...
جاری دور از شوهرش نشسته... کنارش می شینم... با اینکه همه غذاها از ممنوعیات برای من بود... اما در حد یک قاشق از همه تست می کنم... تنها چیزی که راحت و بدون عذاب از گلوم پایین رفت.. سالاد بود بدون سس ،بدون نمک ، بدون روغن زیتون و آبلیمو!!!... دو تا جاری حسابی از هم پذیرایی می کنیم.. به جاری می گم اون بچه ای که تو شکمته الان گرسنه است... تو اندازه خودت هم چیزی نخوردی... می گه نمی تونم بعدش حالم بد می شه...
سفره هنوز پهنه... اما هیچ کس دورش نیست... همه ناهار خوردن و عقب نشستن... حامد می رسه... تنها ناهار می خوره...
موبایلم رو که نگاه می کنم می بینم جواب اس رو داده.. "ببخشید"... همین!!!... تو دلم می گم بخشیدم ... همه دنیا مال تو!!!
ساعت از 5 بعدازظهر گذشته که باز حامد می ره... بعد از رفتنش مراسم تولد دخترهای جاری شروع می شه... کیک و عکس و خنده...
همه با همسراشون عکس می گیرن...
جاری به من هم تعارف می زنه... می گم صبر می کنم حامد بیاد... اما می دونم که حامد نمیاد...
دختر بزرگه جاری می گه بانو جان حالا بیا تنها باهامون عکس بنداز... با این که اصلا دلم نمی خواد اما می رم... بدون حامد عکس می گیرم.. با یه لبخند مصنوعی!!!...
کیک بریده می شه و با چایی سرو می شه...
دیگه ساعت 7 شبه....
دختر جاری دوربین دستشه و داره عکس ها رو نگاه می کنه... می گم عکسم رو ببینم خوب شده یا نه؟؟!!!...
عکسم خوب شده بود... حتی با یه لبخند مصنوعی!!!...
همونجور که تنها اومدم... همونجور هم تنهایی خداحافظی می کنم از همه و می رم خونه...
پی . اس: هیچ وقت مهمونی های این مدلی رو دوست نداشتم و ندارم... اما گاهی مجبور می شم... با این که اصلا بهم خوش نمی گذره...
پی . اس: امروز تولد دخترهای جاری بزرگه بود... به صرف ناهار دعوت بودیم... حامد هم سرکار بود...
با تلفن دخترهای خواهرم تصمیمم عوض می شه و می خوام روز عید برم پیششون.... می خوام حاضر بشم که تلفن خونه زنگ می خوره... شماره جاری بزرگه افتاده... جواب می دم.. می گه می خواستم ببینم اگه هستی بیام خونتون... می گم خواهش می کنم تشریف بیارین...
پیراهنی که تازه دوختم و گل های قرمز داره تنم می کنم... یه آرایش مختصر و موهام رو جمع می کنم ... چندتا تار مو ناخوداگاه می افته روی صورتم... به نظر خودم خوب می شه... چای رو حاضر می کنم ... میوه رو می چینم... و منتظر می شم...
جاریم با دو تا دختراش میان... اول که حسابی از این که اینقدر خوب لاغر شدم تعریف می کنن.. (فکر کنم تو این پیراهن حسابی مشخص بود).... صحبت می کنیم و من پذیرایی می کنم.. از کیک شکلاتی که دیروز درست کردم تعارف می کنم... جاریم روزه است...
دختر کوچیکه خجالتیه و از برداشتن کیک امتناع می کنه... با لبخند می گم دست پخت خودمه ها... دختر بزرگه می گه واااااااای بانوجان من اینقدر شیرینی های شما رو دوست دارم.. دختر کوچه برمی داره... دختر بزرگه هم با میل یه دونه بر می داره...
تست می کنه و می گه عالیه...
وقتی رفتن تازه یادم افتاد کاش برای افطار جاری هم می دادم..
می خوام زنگ بزنم آژانس که حامد میاد... بعد نمازش دوباره می خواد بره.. آژانس ماشین نداره!!!... تو یه ظرف کیک می ذارم و می دم دست حامد تا به برادرشوهر برسونه برای جاری... 5 دقیقه بعد جاریم زنگ می زنه و تشکر می کنه.... می گم شرمنده اون لحظه یادم رفت...
ساعت از 2 هم گذشته... دیگه دارم پشیمون می شم که برم خونه خواهرم..
زنگ خونه رو می زنن... اون یکی برادرشوهرمه (مجرده)... در رو که باز می کنم.. از سورپرایزش حسابی خوشحال می شم... یه دست گل زیبا برام اورده... می گه ببخشید دیشب با مامان اینا نیومدم عیدیت تا دیروقت سر کار بودم.... می گم وای ممنون... این چقدر خوشگله... هر چی اصرار می کنم نمیاد تو... سریع کیکم رو از یخچال میارم بیرون و تعارفش می کنم... همون دم در... دو تا بر می داره و حسابی تعریف می کنه... می گه ناهار خوردی؟؟... می گم نه روزه ام... یه دفعه کیک رو پشتش قایم می کنه.... می گه من شرمنده ام.. وای ببخشید دارم جلوت با چه اشتهایی کیک می خورم ... می گم نه بابا اصلا من نمی خورم.. راحت باش.. عیدیش رو می گیره و می ره...
تا میام به گل نگاه کنم و بوش کنم..
حامد زنگ می زنه... می گه آژانس دم در زود برو پایین...
فرصت نمی شه حتی بذارم تو گلدون... تا آخر شب فکرم پیششه که خراب نشه...
می رم خونه خواهرم... تا دم افطار فیلم می بینیم... تو سر کله هم می زنیم و می خندیم...
افطار خوشمزه ای برام آماده می کنه... با یه سوپ عالی..
با دخترا می ریم اتاقشون... آهنگ می ذاریم و حرف می زنیم... کوچیکه (البته کوچیک هم نیست اول دبیرستان)... یه بوم نقاشی می ذاره جلوم با رنگ روغن و دم و دستگاش... می گه یکی از کارهای هنرمونه... برام می کشی؟!!!... از بین طرح هاش یکی رو انتخاب می کنیم و براش می کشم رو بوم.. حس دوباره نقاشی دوباره من و به وجد اورده... دست به کار می شم و براش یه مقداریش رو رنگ می کنم... خودش ذوق کرده.... همش تشکر می کنه...
ساعت از 10 گذشته که حامد میاد دنبالم... و مهمونی من تموم می شه...
پی . اس: رشته ام ربطی به کار با بوم و رنگ روغن نداشت... اما رنگ ها رو دوست دارم..
پی . اس: از کیکم برای خواهرم هم بردم..
پی . اس: آدرس جدید وبلاگ یاقوت کبود ... "این وبلاگ برای من نیست"
دارم با خواهرم تلفنی صحبت می کنم... با ذوق می پرسم شب کی می آیین؟؟... می گه شاید ما نیاییم!!!!... خنده ام تبدیل می شه به یه خط صاف... می گم چرا؟؟؟...
می گه "ع" (شوهرخواهرم) گفته کار دارم... نمی تونم بیام.. می گم خوب شما با ما بیایین... می گه نه مزاحم شما نمی شیم... اخم می کنم... می گم این حرفا چیه... به خدا اگه نیایی ناراحت می شم... ماشین ما که خالیه... بیایین دیگه...
می گه بزار با بچه ها مشورت کنم بهت خبر می دم...
یک ساعت بعد دخترش زنگ می زنه... می گم میایین دیگه... می گه اره بابا مگه می شه از عروسی گذشت... می گم ای ول... فقط شما با آژانس بیایین خونه ما... که ما دوباره تو ترافیک این مسیر رو نیاییم...
حامد آرایشگاه رفته و حاضر و آماده است... خودم هم ترجیح دادم وقتی لباسم ساده است موهام رو ساده باز بزارم...
خواهرم با دو تا دختراش سر ساعت میرسن...
نزدیک تالاریم که دستم رو میارم بالا و یک دفعه دگمه مانتوم کنده می شه!!!!...
تو سالن وقتی می خوام موهام رو درست کنم... کلیپسی که برده بودم تا برای مواقعی که گرمم شد موهام رو ببندم... ناخودآگاه از دستم می افته زمین و می شکنه!!!!!...
وقتی مراسم تموم می شه و همه حاضریم تا بریم بیرون... از در سالن که میام بیرون... پاشنه کفشم نمی دونم به کجا گیر می کنه و پاشنه اش می شکنه!!!!!!!!!!!!!... این دیگه از همه فجیع تر بود... با هزار فلاکت خودم رو به بیرون می رسونم و پرت می کنم تو ماشین... 

با این حال عروسی حسابی خوش گذشت... حسابی عکس انداختیم.... حسابی خندیدیم...
دخترعموم و همسرش خیلی به هم می اومدن... ایشالله خوشبخت بشن...
حذف شد!
پی . اس: برگشتنی خواهرم می گفت برو خدا رو شکر کن... چشم و نظر به مانتو و کفشت گشت... 
یه دفعه خسته می شم از تو خونه موندن... از سکوت... از نت!!!....
مامانم که نیست... پس خونه مامان نمی شه برم...
زنگ می زنم به خواهر دومی... می گم تنهایی؟؟... می گه نه آبجی خانوم هم پیشمه!!!... تو هم بلند شو بیا اینجا... می گم خیلی نامردین چرا زودتر نگفتین...
می گه خوب ما گفتیم تو هنوز خوابی... می گم بابا ساعت 12 است خواب کجا بود!!!...
می گه الان بیا دیگه...
سریع قبول می کنم...
تا خونه خواهر دومی پیاده 15 دقیقه راهه...
وقتی می رسم.. هر دو خسته از نون پزی!!... روی مبل ولو می شن..
چند ساعتی هستم... بچه های خواهرم میان و ناهار می خورن!!!... منم روی مبل نشستم و مجله آشپزی ورق می زنم... (خوب می خواستم ناهار رو با حامد بخورم
)
موقع برگشت حسابی انرژی دارم و دو تا نون که سهم من می شه امروز..

پی . اس: نمی خواستم قبول کنم.. چون بالاخره خودشون از صبح زحمت کشیده بودن .. اما گفتن ما برای تو نمی دیم... اینا برای حامد... 
پی . اس: دستور پختش رو اصلا نمی دونم...
.. چون نپرسیدم.. 
تو مهمونی بودم که گوشیم زنگ خورد... فکر کردم حامد که زنگ زده بهم... می دوم سمت کیفم...
با تعجب اسم ف.. (یکی از دوستای دانشگاهم) رو می بینم... با انرژی می گم سلام عزیزم...
می گه سلام بانو خوبی... خونه نیستی؟؟..
می گم نه مهمونی ام جایی...کاری داری عزیزم...
می گه بانو می خواستم برای دوشنبه دعوتت کنم....
می گم دوشنبه!!!... چه طور!!!!... خبریه!!!!
می گه عروسی برادرمه... می خوام آدرس بدم یادداشت می کنی...
یه دفعه یادم می افته که چند بار قبل از این تو صحبت هامون بهم می گفت باید عروسی برادرم بیایی... من هم حرفش رو به شوخی برداشت می کردم... (آخه تو این اوضاع گرونی واقعا از فامیل هم توقع نمی ره عروسی دعوت کنن چه برسه به برادر دوست که من یه بار هم ندیدمش)...
می گم فدات شم... قول نمی دم.. فقط بهت می گم اگه می خوایی به جای من کسی رو بگو.. چون 80 درصد نمی تونم بیام..
می گه تو و حامد رو با هم دعوت کردم...
می گم حالا فردا بهت زنگ می زنم...
آخرین حرفش اینه که باید بیایی ... دلم برات تنگ شده!!...
پی . اس: من و حامد کلا با عروسی زیاد میونه خوبی نداریم... حتی عروسی پسرعمه خودش و پسرعموی من هم نرفتیم... حتی عروسی همین دوستم هم نتونستم برم... حالا چه جوری عروسی کسی که اصلا ندیدم برم... خیلی دوستش دارم این دوستم رو.. نمی دونم چی بگم که ناراحت نشه... 
پی . اس: دیروز جایی مهمون بودم.. با مامان و خواهرا... خوش گذشت...
وقتی داشتم کمک خواهرشوهر نذریش رو بسته بندی می کردم... صحبتش شد!!!!...
برادرشوهرم بود که گفت فردا یه جایی بریم.. افطار خونه نباشیم... بعد یه دفعه گفت... بریم خونه بانو!... سرم رو بلند کردم و گفتم... تشریف بیارین... خواهرشوهرم سریع گفت... بنده خدا حالا چرا خونه بانو.. بیایین خونه من!!!... من و برادرشوهر هر دو خندیدیم... گفتم عزیزم شما با این پر*گلت می خوایی مهمونی هم بدی... گفت نه بابا اذیت نمی شم... گفتم الان بلند شدن و نشستن هم برات سخته... دیگه چه برسه به مهمونی...
قرار شد بیان خونه ما!!!!...
حالا خونه من اصلا مناسب مهمون نبود.... چند روزه نه جارو زدم و نه گردگیری کردم... به خیال خودم گذاشته بودم بعد از ماه رمضون ... تقریبا یه نیمچه خونه تکونی بکنم...
اما نشد که بشه...
شب داشتم بوفه رو تمیز می کردم که حامد اومد... می دونست فردا شب مهمون داریم... گفت بزار فردا صبح با هم تمیز می کنیم... گفتم فردا هر دو روزه ایم و خسته می شیم... نیومده شروع کرد به کمک... تمام اتاق ها و حال و پذیراییی رو جارو زد... واقعا کمک بزرگی بهم کرد... منم افتادم به جون آشپزخونه و گاز و وسایل رو برق انداختم...
بعد از کار قرار بود بریم مراسم شب قدر... رفتیم دوش گرفتیم (حامد حمام و توالت فرنگی هم کامل شست... )
رفتیم مراسم انص*اریان... تو خیابون غلغله بود... زیرانداز انداختیم و نشستیم کنار هم... و تا ساعت 3 احیا گرفتیم... فوق العاده بهمون چسبید...
صبحش طبق گفته خودم... هر دو تا ساعت 1 ظهر خواب بودیم... حامد که رفت.. خورده کاریها رو انجام دادم و سوپ شیر درست کردم.. و تا ساعت 8 شب که افطار بود... سفره انداخته شده و آماده بود برای مهمون...


بعد از افطار هم همگی رفتیم بیرون.. بعد از خوردن شام .. برادرشوهر هوس بستنی قیفی کرده بود.. رفتیم روبروی پارک ملت... بستنی متری خوردن... من و حامد و خواهرشوهر آب پرتقال طبیعی خوردیم... برادرشوهر و شوهرخواهرشوهر بستنی متری... که کلی سر این بستنی ها خندیدیم...
تو پارک هم کمی قدم زدیم و اومدیم خونه...
پی . اس: نمی خواستیم امسال افطاری بدیم... اما اینجوری شد که ما هم یه ثوابی ببریم!!!...
پی . اس: در مورد پست قبل .. تقریبا دو نفر درست حدس زدن... یکیش دخملی بود که خبر داشت...
... یکی دیگه هم یاسی بود که درست حدس زد.... البته دو سه نفری هم حدس گذری زدن... ولی به هر حال... تو ادامه مطلب بخونین...
از وقتی اذون گفت مامان مدام تو گوشم آروم گفت... برو زنگ بزن!!... منم هی پشت گوش انداختم....
دلم نمی خواست زنگ بزنم!!!!....
تا بالاخره مامان برنده شد... در حالی که همه سر سفره بودن و داشتن کم کم افطار رو تموم می کردن ... زنگ زدم به سرکارش... اما برادرش جواب داد!!!!... گفتم حامد کجاست؟؟؟.. گفت از همون عصر که اومد پیش شما دیگه نیومده !!!!!... یه دفعه دلشوره می گیرم...
من و عصر اورد خونه مامانم و خودش هم رفت.. اصرار کردم که افطار بیاد... اما گفت بعد از افطار میام!!!!...
و حالا سرکار هم نبود...
زنگ می زنم خونه.. به غیر صدای ضبط شده خودم کسی جوابم رو نمی ده!!!...
زنگ می زنم به موبایلش... بعد از چند زنگ جواب می ده... آروم ولی عصبانی باهاش صبحت می کنم... می گه خواب موندم.. می گم الان بیا ... دیگه می خواییم شام بخوریم...
باز هم می گه نه!!! الان نه.. نیم ساعت دیگه!!!!...
حرص می خورم و بدون حتی خداحافظی گوشی رو قطع می کنم...
مامان انگار منتظر بود... تا میام کنار ظرفشویی تا کمی خودم رو مشغول کنم... می پرسه چی شد؟؟؟...
بر می گردم با حرص و ناراحتی می گم... هیچی!!!!...
شام تموم می شه و سفره جمع می شه... همه رو مبلا می شینن و میوه و مخلفات سرو می شه...
نیم ساعت حامد می شه یه ساعت!!! ...(طبق معمول)
جایی نشستم که تو دید هیچ کس نیستم... کنار مبل... کنار آشپزخونه....
اما صداها میاد..
شوهرت نیومد؟؟؟!!!!...
آقا حامد چرا نیومد؟؟؟!!!!...
همیشه افطارها نیست؟؟؟...
پدرشوهر و مادرشوهرت چرا نیومدن؟؟؟؟....
به هیچ کس نگاه نمی کنم... فقط با لبخند می گم کار داشتن...و حرص می خورم...
حامد که میاد همه بلند می شن و با خنده سلام می کنن..
مامان می گه بلند شو چایی ببر برای حامد...
قهر نیستم... اما همه فکر می کنن قهرم باهاش...
عصبانی نیستم... یعنی دیگه نیستم... با خودم می گم حالا که دیگه اومد... بی خیال..
اما هنوز یه جای ذهنم جای خالیش رو کنار سفره مهمونی مامانم احساس می کنم ...
ساعت از 12 گذشته که خداحافظی می کنیم و می ریم...
تو راه می گه حاضری بریم یه دور بزنیم...
می ریم تا ساعت 2 نیمه شب تو پارک قی*طریه قدم می زنیم...
حالم حسابی جا میاد...
فراموش می کنم... یعنی سعی می کنم فراموش کنم...
اما...
پی . اس: مهمونی مامان به خوبی و خوشی تموم شد... تقریبا 30 نفر مهمون داشت... 
پی . اس: خیلی با خودم کلنجار رفتم تا اینو نوشتم... لطفا سوال نکنید... 
می رم اتاق برادرزاده ام تا نماز بخونم... پسر برادرم و پسر خواهرم نشستن روی لبه تخت و نگاهشون به مانیتوره... دارن ایکس باکس (xbox) بازی می کنن... نماز رو فراموش می کنم و به زور دسته بی سیم بازی رو می گیرم و همش می گم ترو خدا بدین منم بازی کنم... می دونن که من عاشق بازی کامپیوتریم... تسلیم می شن و دسته بازی رو می دن دستم... من اصلا نمی دونم چه دکمه ای رو بزنم... فقط زوم کردم رو صفحه مانیتور... با دوق می گم بچه ها ویبره هم داره!!!!... یکی از پسرها میاد برام توضیح بده... از دستش در می رم .. می گم نه خودم بلدم... می خنده.. هر دوشون می خندن... می گن خوب بزار بهت توضیح بدیم...
بازی از نوع بزن بزن و کشتنه... دو سه مرحله که می برم... بهشون نگاه می کنم و می گم دیدین چه خاله ای دارین... (کلا بچه ها من و خاله صدا می کنن... دو تا بچه های برادرم هم وقتی کوچیک بودن به تقلید از بچه های خواهرم می گفتن خاله... ولی حالا اسمم رو صدا می کنن)...
هر دوشون می خندن و می گن اینا که چیزی نیست... به مرحله ای می رسم که کم میارم و هر چی دکمه رو دسته است می زنم... اما آخر سر می بازم و در اصلاح می میرم!!...
دسته رو می دم دست پسر برادرم و می گم اینا چیه بازی می کنید همش بزن بزن!!!... جا برام باز کنید می خوام نماز بخونم... 
بعد از نمازم از در دارم می رم بیرون که اونا چند مرحله رفتن جلوتر و مثل آب خوردن دارن بازی می کنن..
**********
میاد می شینه کنارم روی مبل و در حالی که با دستای مردونه اش داره انگورای ریز رو می خوره... آروم صورتش رو نزدیک گوشم می کنه و میگه هنوز داری ادامه می دی؟!!!...
لبخند می زنم و می گم اره...
خنده میاد روی لباش و می گه خوبه ... خیلی خوبه... عالیه... ادامه بده...
می خندم و به حامد نگاه می کنم...
*********
همه ایستادیم و ایشون دارن یکی یکی از همه خداحافظی می کنن... من تقریبا آخرین نفرم ... تا می گم زحمت کشیدین... خداحافظ! ... میاد جلو و دست می ده و می بوستم... از در اتاق خارج شده که بر می گردم سمت خواهرم اینا و با اخم پوزخند می زنم و می گم این چرا فقط من و ماچ کرد؟؟... اونا هم یه ابرو بالا می اندازن و نیش خند می زنن و می گن ... ما هم می خواستیم از خودت بپرسیم... چرا ما رو بوس نکرد ... اومد تو رو بوس کرد و رفت...
پشت چشم نازک می کنم و می گم خوب دیگه... 
پی . اس: دیشب افطار مهمون برادرم بودیم... و شخص ماچ کننده بالا مادرشوهر خواهرم بود که دعوت داشت...
پی . اس: در مورد بخش دوم ... فعلا...
...
پی . اس: این سایت خیلی جالبه...
برای ناهار هم مهمون داشتم.. خواهر بزرگه با دختراش.. زرشک پلو با مرغ درست کردم..
قابلمه هام کوچیک بود... یعنی بزرگترین سایزش هم برای آش کوچیک بود...
حامد رو می فرستم خونه مادرشوهر تا یه قابلمه بزرگ بگیره...
میشه این و بیشتر فضای گازم رو می گیره...

خواهر دومی و دو تا بچه هاش هم می یان...
زن برادر و برادر و دو تا بچه هاش هم ساعت 5 می یان... با و جود بچه ها خونه شلوغ شده...
اذون مغربه که سفره پهن می کنیم تا آش بخوریم...
با هزار ترفند فقط می تونم از بالای قابلمه از آش عکس بگیرم.. دیگه سفره و بقیه مخلفات نمی شه..

عکسش هول هلی افتاد.. همه منتظر بودند..
نوه ها یکی یکی تشکر می کنند... حتی اون کوچیکه... دختر برادرم که امسال پیش دبستانیه.. شیطونٍ بلا بلند وسط سفره می گه.. بانو جون (اسمم رو صدا می کنه و عمه نمی گه) دستت درد نکنه چقدر خوشمزه شده بود...
تو آشپزخونه ام .. می خندم و بلند قربون صدقه اش می رم..
احساس خوبی دارم.... خوشحالم که مسولیت پختن آش رو قبول کردم... و خوشحالتر اینکه خدا رو شکر خیلی خوب از اب دراومد..
پی . اس: از اون همه آش تنها یه مقدار الان مونده... که اونم شاید به فردا نرسه... البته بعد از خوردن همه یه کاسه یا قابلمه کوچیک بردند.. برای مادرشوهر و جاری هم کنار گذاشتم... عروس خوبیم دیگه.. 
پی . اس: امروز نتونستیم با بابا اینا صحبت کنیم.. گوشیشون اصلا خط نمی ده... 
وقتی وارد می شیم... سفره ای که افتاده خیلی رنگارنگ و خوشگله... تو کاسه های سوپ خوری دستمال سفره به صورت گل در اورده و وسط گل هم یه شمع خوشگل نارنجی گذاشته و روشنه...
سفره اش از انواع مربا و پنیر و خرما پره...
سه شنبه خونه پسر عموی حامد دعوت بودیم... خواهرشوهرم و همسرش هم بودند... سه تا زوج بودیم..
بعد از افطار پسرعمو یه فیلم جنایی می ذاره که حامد رو جلوی تی وی می کشونه و تا آخر فیلم همونجا می مونه... من که هر دفعه نگاه کردم پشیمون شدم و روم رو برگردوندم... از بس دست و پا قطع می کردند و خون می پاچید این ور و اون ور.. حتی تو بعضی از صحنه ها شیشه دوربین هم قرمز بود...
تا ساعت ۳۰/۲ نیمه شب بودیم.. مهمونی خوبی بود.. گرم و صمیمی...
** دیشب هم خونه خواهرم بودیم... اونجا هم خوب بود...
من که تا از سر سفره اومدم کنار رفتم سمت اتاق پسرخواهرم ... به جمع بازی کنان با کامپیوتر پیوستم... پسر خواهرم و پسر برادرم هر دو بالای سرم ایستاده بودند و جیغ و داد ... یکی داد می زد خالهههههههههههههه بیا این ور الان می میری!!!... او یکی می گفت عمه این ماشین رو بردار این بهتره... تو این بین هم خاله و عمه قاطی می شد و کلا خاله بودم ... بعد هم با اون هیجانشون بازی رو ازم می گرفتند..
پی . اس: امشب خونه عمه کوچیکه حامد دعوتیم.... تو این مهمونی تقریبا همه فامیل هستند.. به حامد هم حسابی خوش می گذره... چون همه پسرعمه ها هستند....
آخر مجلس مولودی بود...
کتاب قرآن رو میاره و می ده دست یکی از حاج خانوما...
می گه حاج خانوم می خوام با دست خط خودتون اسم دخترم رو اول قرآن بنویسی...
حاج خانوم می گه آخه چرا من؟؟؟؟...
می گه شما سیدی... دوست دارم شما بنویسی...
همه ساکت می شن تا اسم دختر خواهرشوهر رو بدونن...
با لبخند می گه لطفا بنویسین... پرگل ... (فامیلی)
همه با گفتن آخــــــی... چه اسم نازی ... بهش تبریک می گن... و بعد صلوات می فرستن...
پی . اس: خواهر شوهرم 6 ماهه است... اسم دخترش هم شد پرگل...
پی . اس: یعنی ما رو می طلبه!!!!... 

بابا صندلی رو میاره... می ذاره جلوی پام... می گم بابا بذار اول من برم چند تا بچینم...
بالای صندلی ام که مامان با یه سبد تو دست میاد تو حیاط...
با یه دست دوربین رو گرفتم... با دست دیگه می خوام انگورهای رسیده درخت تاک خونه بابا رو بچینم...
بابا می خنده می گه آخه با یه دست چه جوری می خوایی انگور بچینی!!!!...
می گم اداشو درمیارم... 
بابا و مامان به هم نگاه می کنن و می خندن.....
دو تا انگور که چیدم... رضایت می دم بیام پایین.. تا بابا خودش بچینه...

پی . اس: یه سری عکس تو ادامه مطلب... (خانوم هایی که نی نی دارن نرن!!) 
پی . اس: امروز خونه عمه حامد دعوتیم... البته ناهار... و یه جمع زنونه... 
خانومه داره مولودی می خونه... همه دارن دست می زنن... هر کی تو حال و هوای خودشه...
ظرف جلوی دستش پر از شکلاته... همینطور که داره می خونه دست می کنه تو شکلات ها و یه مشت شکلات پرت می کنه سمت خانوما...
یه چیزی محکم می خوره به دیوار!!!...
خانومه وسط خوندن یه دفعه می گه ای وای خاک بر سرم... ببخشید ساعتم رو شکلات ها بود ... با شکلات ها پرت کردم... خاک بر سرم خدا رو شکر به سر کسی نخورد!!!... 
خانومها می گردن و ساعت مچی خانوم رو پیدا می کنن...
پی . اس: اتفاق بالا برای امروز خونه خواهرم بود... 
پی . اس: سوغاتی گرفتم از این یکی خواهرم... اینقدر سوغاتیش خوب بود که کلی ذوق کردم.. 
پی . اس: مرسی از تبریکات پست قبل... خوشحالم که دوستانی چون شما دارم... من تقریبا برای همه رمز رو میل کردم.. اگه کسی هنوز نگرفته... بگه تا براش بفرستم... البته حتما ایمیلتون رو بذارید... 
حامد اصرار داره که کیک بگیره... میگم نه دستت درد نکنه... می دونی که نه من و نه خواهرام و مامانم... کیک و خامه این چیزا نمی خوریم...
می گم خودمون درست می کنیم...
خونه بابا جمعیم.. اما خود بابا نیست!!!.. دو هفته ای می شه که ندیدمش...
تا دم غروب تا وقت گیر می اوردیم. با خواهرا و خواهرزاده ها و برادرزاده ها.. چه پسر و چه دختر... می زدیم و می رقصیدیم..
عصر که شد.. خودمون یه کیک درست کردیم.. خالی و بدون تزیین... همراه با چای عصرونه... حسابی چسبید...
پی . اس: امروز 7 تیر... وارد 29 سالگی شدم.. 
پی . اس: به خاطر اینکه امروز شهادت بود.. دیروز یه جشن کوچیک و دور همی با خانواده ام گرفتیم... 
پی . اس: ممنون از دوستانی که اس ام اسی و فی**س ب**و**کی تولدم رو تبریک گفتن... واقعا خوشحالم کردین... 
پی . اس: کادو همه نقدی دادن... حامد هم دو مانتوی هدیه ای که گفته بودم رو بهم داد...مرسی عزیزم... 
پی . اس: یه کاری رو شروع کردم.. (البته کار نه به عنوان شغل!!)... مربوط به خودمه.. امیدوارم توش موفق باشم... 
نمی دونم چرا همش گریه می کرد... گریه اش بند نمی اومد... در حین گریه دست هم می زد... بلند و محکم... چند بار نگاش کردم... اما تو حال خودش بود...
بر می گردم سمت خواهرم... می گم مامان چرا اینقدر گریه می کنه؟؟؟... نگاش می ره سمت مامان... می گه نمی دونم... آخه جایی هم نشسته که تقریبا همه می بینن... می گم سیمش وصل شده... تو حال خودشه... می خندم.. خواهرم هم خنده تلخی می کنه...
نیم ساعت بعد اینبار خواهرمه که صداش درمیاد... میاد آروم کنار گوشم می گه بانو برو به مامان بگو اینجوری گریه نکنه... مثلا مولودیه... بیاد اینجا یه آب به صورتش بزنه...
تردید دارم برم بهش بگم یا نه.. آخه دلم نمیاد... گریه سوزناکی می کنه... اما خوب حضرت زهرا خنده و شادی هم می خواد... می رم آروم در گوشش می گم مامان!!!... با دستاش چشمش رو پاک می کنه... می گم بسه دیگه اینقدر گریه نکن... زشته... اما دوباره گریه اش شدیدتر می شه... بر می گردم... به خواهرم می گم ولش کن بذار خالی شه...
پی . اس: اما خوشم اومد هر وقت خانومه گفت کل بکشید... صدای کل کشیدن مامانم از همه بلندتر بود... 
پی . اس: گاهی تو اوج خنده و شادی... گریه بیشتر می چسبه...
پی . اس: امروز خواهر دومیم مولودی گرفته بود... هر سال می گیره ... اتاق رو تزیین می کنه و حسابی مفصل می شه...
پی . اس: از دوستانی که از v p n استفاده می کنن.. می خوام کمکم کنن... چه جوری باید یوزر و پسورد بدم.. سرچ کردم تو نت.. اما چیزی دستگیرم نشد... می شه راهنماییم کنین...
امروز ناهار مهمونش بودیم...
با اینکه با مامانم صیغه خواهری خوندن... اما هنوز با نام فامیلی صداش می کنیم.. شاید ٢٠ سال هم بیشتره که می شناسیم همدیگرو...
خواهر نداره... دختر هم نداره.. سه تا پسر داره که پسر آخریه چند ماهی می شه نامزد کرده...(البته دو تا پسر دیگه اش هم زن دارن)
یه خونه دو طبقه ویلایی... سه خوابه... بزرگ.. با یه حیاط خیلی خوشگل و سبز...
زن و شوهر عاشق گلکاری....
چند تا از دوستای مامان + من و خواهرام و زن برادرم... ناهار دعوتمون کرده بود...
با اینکه دوستای مامان هم سن و سال ما نبودن.. اما اینقدر گرم و پر انرژی بودن که از هم صحبتی باهاشون خسته نمی شدیم...
پی . اس: امروز مخصوص دوربین برده بودم تا از حیاطش عکس بگیرم... عکس ها رو در ادامه مطلب می ذارم.. چون تقریبا زیاده... عکس گل های خونه مامانم هم هست... که شاید بعضی هاش تکراری باشه برای بعضی از دوستان که تو فیس بوک هستن...
پی . اس: شاید متوجه شده باشین که من خیلی علاقه به عکس دارم... چون تقریبا بیشتر پستام عکس داره... حالا تعداد مامان های باردار زیاد شده.. دیگه نمی تونم عکس غذا بذارم.. 

ادامه مطلب
از صبح در حال تمیز کردن بودم.. با اینکه چند هفته بیشتر از خونه تکونیم نمی گذره.. اما خاک همون فردای خونه تکونی.. روی همه چی نشسته.. (البته تو این بین هم تمیز کاری شده)...
وسایل پذیرایی رو که آماده می کنم... ساعت 8 شبه.. می رم یه دوش می گیرم... به حامد زنگ می زنم... می گه شاید امشب نیان!!!!!... میگم چرا؟؟؟.... میگه من که آخر شب میام... بقیه هم گفتن شاید نیاییم...به خونه تمیز نگاه می کنم... به وسایلی که آماده کردم... می گم ای بابا حیف این همه بدو بدو!!!!!...
ساعت 11 که می شه... حامد زنگ می زنه که امشب میان... منم دارم میام...
دوباره انرژی می گیرم.. چایی دم می کنم... فنجون های گل قرمزی که عمه حامد برام اورده رو می چینم تو سینی...
اولین مهمون های سال 90 ساعت 12 شب میان خونمون.... پدرشوهر و مادرشوهر... برادرشوهر... خواهرشوهر و همسرش... زن عمو و دختراش... برادرشوهر و جاری ...
تا یک هستن... بعد هم خداحافظ...
پی . اس: فردا برادر و زن برادرم عازم کربلا هستن... ایشالله بی خطر برن و برگردن...
پی . اس: حال عموم خدا رو شکر بهتره... خونه استراحت می کنه... اما باز هم به دعا احتیاج داره...
پی . اس: چند روزی بود که پدربزرگ حامد هم بیمارستان بود... امروز مرخص می شه.. ایشون هم حالش بهتره...
پی . اس: عکس رو همینجوری گذاشتم.. موقع سال تحویل اگه دقت کنید سبزه خلوت و کچله.. چون تازه گذاشته بودم.. خوب درنیومده بود... اما الان حسابی پر شده...
وقتی از در میاد موهاش خیسه... می گم مگه پیاده اومدی؟؟؟.. می گه اره دلت میاد تو این برف تو ماشین بشینیم... می گم وای نه من سُر می خورم... میگه من مواظبتم...
خونه بابام هستیم... ساعت 12 که می شه... قصد رفتن می کنیم... دوباره غر می زنم که من حتما سر می خورم..
آروم آروم مسیر خونه امون رو پیش می گیریم... هیچ کس نیست تو خیابون.. برف می باره و زمین هم سفید شده...
یه مقدار از راه رو که می ریم... می گه بازم ناراحتی که چرا با ماشین نیومدم؟؟...
پاهام رو روی برف های دست نخورده می ذارم .. صدای کوبیده شدن برف زیر کفشام بلند میشه... دستام حلقه است دور بازوش... می گم واییی نه ... چقدر کیف می ده... بر می گردم سمتش و می گم مرسی که با ماشین نیومدی... :)
گوشیم رو در میارم تا عکس بگیرم...از هم دیگه عکس می گیریم.. (اما وقتی می رسم خونه.. هیچ کدوم از عکس ها ذخیره نشده)... :(
پی . اس: خاطره بالا برای شنبه شب بود...
پی . اس: ناهار روز شنبه که خونه دوستم بودیم.. عالی بود... خیلی خوش گذشت.. پنجره اتاق خواباش رو به یه پارک بزرگ باز می شه... فضا دیدنی بود..
پی . اس: دیروز از صبح خونه خواهر بزرگه بودیم.. همه .. مامان و خواهرا.. (بابام نیست).. عصر آش رشته درست کرده بود.. فوق العاده خوشمزه بود.. تو بالکن خونه اشون که چند پله با حیاط فاصله نداره... آش گرم رو نوش جان کردیم.. 