دل می نوازد
|
||
بالاخره برای دختر جاریم یه هدیه خریدیم... 

همونجا حامد وقتی دید من طرحش رو دوست دارم.. برام اینو خرید.. البته بزرگتر از گل بالاییه.... اینم شد عیدی من...
.... مطمئنا دوستانی که تو فیس هستن عکس این گل رو روی سینه ام زودتر دیدن... 


پی . اس: با یه اشتباه پست بدون رمز منتشر شد...
نوش جون اونایی که خاموشن... 

بابا صندلی رو میاره... می ذاره جلوی پام... می گم بابا بذار اول من برم چند تا بچینم...
بالای صندلی ام که مامان با یه سبد تو دست میاد تو حیاط...
با یه دست دوربین رو گرفتم... با دست دیگه می خوام انگورهای رسیده درخت تاک خونه بابا رو بچینم...
بابا می خنده می گه آخه با یه دست چه جوری می خوایی انگور بچینی!!!!...
می گم اداشو درمیارم... 
بابا و مامان به هم نگاه می کنن و می خندن.....
دو تا انگور که چیدم... رضایت می دم بیام پایین.. تا بابا خودش بچینه...

پی . اس: یه سری عکس تو ادامه مطلب... (خانوم هایی که نی نی دارن نرن!!) 
پی . اس: امروز خونه عمه حامد دعوتیم... البته ناهار... و یه جمع زنونه... 
این یکی رنگش قشنگه..
اون یکی بوی خوبی داره...
این یکی تیز و تنده...
اون یکی آروم و ملیح....

پی . اس: یه سری عکس تو ادامه مطلب...
پی . اس: عیدتون مبارک... 
پی . اس: کادوی روز مرد به حامد یه ساعت مارک گوجی هدیه دادم... برای بابای خودم و حامد هم هنوز چیزی نخریدیم.. البته هر دو باباها روز عید نیستن... بابای خودم اون روز رو عید گرفتن برای مادربزرگم.. و پدرشوهرم هم چهلم پدربزرگ حامد هست... و هر کدوم سمت دیار خودشون هستن...
پی . اس: بقیه اش ادامه مطلب... خواهشا مامانا نرن... خطره داره... 
پی . اس: می گم چرا اینقدر حساسین به این کلمه هوس من... مگه اشکالی داره من گاهی حوس بنویسم؟!.. آیه قرآن که عوض نمی شه... 
پی . اس: هفته پیش از طریق نت یه پک فیلم سفارش دادم.. فکر نمی کردم بفرستن... اما امروز به دستم رسید... 88 تا فیلم تو 15 تا دی وی دی... به قول حامد تا یه سالم تضمینه... هر ازگاهی از فیلم هایی که دیدم می نویسم.. 
ادامه مطلب
می دونی دو - سه بار دور حیاط زدم تا بین اون همه برگ این گل ریز و سفید رو پیدا کردم!!!!... تو کشمکش شلنگ آب که این ور و اون ور می رفت... بین اون همه گل بزرگ و رنگارنگ.. این انگار طراوت دیگه ای داشت.. یه حرف دیگه ای داشت...

پی . اس: حیاط خونه بابامه....
پی . اس: این گل خیلی کوچیکه.. تقریبا به اندازه یه بند انگشت...
پی . اس: یه سری عکس تو گالری تصاویر... 
پی . اس: رویا خانومی... نتونستم برات کامنت بذارم.. پسوردت رو یادم رفته.. ایمیلت رو برام بذار تا برات دعوت نامه بفرستم...
امروز ناهار مهمونش بودیم...
با اینکه با مامانم صیغه خواهری خوندن... اما هنوز با نام فامیلی صداش می کنیم.. شاید ٢٠ سال هم بیشتره که می شناسیم همدیگرو...
خواهر نداره... دختر هم نداره.. سه تا پسر داره که پسر آخریه چند ماهی می شه نامزد کرده...(البته دو تا پسر دیگه اش هم زن دارن)
یه خونه دو طبقه ویلایی... سه خوابه... بزرگ.. با یه حیاط خیلی خوشگل و سبز...
زن و شوهر عاشق گلکاری....
چند تا از دوستای مامان + من و خواهرام و زن برادرم... ناهار دعوتمون کرده بود...
با اینکه دوستای مامان هم سن و سال ما نبودن.. اما اینقدر گرم و پر انرژی بودن که از هم صحبتی باهاشون خسته نمی شدیم...
پی . اس: امروز مخصوص دوربین برده بودم تا از حیاطش عکس بگیرم... عکس ها رو در ادامه مطلب می ذارم.. چون تقریبا زیاده... عکس گل های خونه مامانم هم هست... که شاید بعضی هاش تکراری باشه برای بعضی از دوستان که تو فیس بوک هستن...
پی . اس: شاید متوجه شده باشین که من خیلی علاقه به عکس دارم... چون تقریبا بیشتر پستام عکس داره... حالا تعداد مامان های باردار زیاد شده.. دیگه نمی تونم عکس غذا بذارم.. 

ادامه مطلب
می گم خسته نیستی ؟؟؟.. می خوایی نریم؟؟؟...
می گه نه نماز می خونم می ریم...
می گم پس زنگ می زنم که حاضر بشن..
می گه شام چی بخوریم؟؟؟...
می گم ای جانم ... گرسنه ای؟؟.. الان که دیره ساعت ١٢ شبه!!!... چیپس می بریم می خوریم..
چشماش برق می زنه.. می گه من هوس املت کردم!!!!...
می گم شوخی نکن... بریم بیرون املت بخوریم!!!!!.. می گه آره چه اشکالی داره... خیلی هم تو این هوا می چسبه...
زنگ می زنم به خانوم پسر عموی حامد و بهش می گم حامد هوس املت کرده... اونم پشت گوشی داره میخنده... می گه پس من بساط چایی رو میارم..
ساعت از ١٢ گذشته که به جلوی درب پارک قیطریه می رسیم...
به وسایلی که دستمونه نگاه می کنیم... همه از خنده غش کردیم... خانوم پسرعمو که ٧ ماهه بارداره... دیگه قسممون می ده نخندیم... می گه دلم درد گرفت... دست حامد پیک نیک و سبده... دست پسرعموی حامد هم یه شونه تخم مرغ!!!!... (به خاطر اینکه تخم مرغا نشکنن.. با همون شونه اوردیم.. البته تخم مرغا خیلی کمتر از یه شونه بود..)
پارک خلوته.. با این حال حامد می گه بچه ها من خجالت می کشم ... آخه این چه کاریه ما کردیم.. می گیم ای بابا این پیشنهاد جنابعالی بود...
یه الاچیق خلوت پیدا می کنیم ... شروع می کنم به خورد کردن گوجه و سرخ کردن اون.. حامد هم تخم مرغ می شکنه...
املتمون که عالی می شه... اینقدر تو اون هوا می چسبه که چند بار خانوم پسرعمو می گه وای خدایا چه املتی شده... چقدر چسبید...
بعد از شاممون هم بساط چایی... تا ساعت ٢ هستیم... دیگه اینقدر کلاغ ها قار قار می کنن ... می ترسیم... بساط رو جمع می کنیم و می ریم ...
نصفه شب خوبی بود... 
پی . اس: مثل اینکه خیلیا راغب بودن این پلاگین رو دانلود کنن.. کاری نداره... از این لینک دانلود کنید ... خود به خود به قسمت filter برنامه فتوشاپ اضافه می شه... به نام imagenomic ...
پی . اس: انگار من هم مجبور به رمزی نوشتن شدم... 
سوار موتوریم... سعی می کنم فاصله بدم و بهش نچسبم... از دستش عصبانیم... اما از قص (؟) همش ترمز می کنه تا من پرت شم جلو و محکم بخورم به کمرش... بعد بلند بلند می خنده و می گه بیا دوست جون بشیم دیگه!!!... هم خنده ام گرفته از کارش و هم عصبانیم هنوز از دستش... تا خونه بابام چند بار این کار رو می کنه...
می خواستیم ناهار با مامان اینا بریم پارک... اما حیاط خونه هم با صفاست و هم راحت...

روی میز همه چی پیدا می شه... از چایی .. آجیل.. تخمه... پفک.. موبایل عهدشاه وزوزک خواهرم... و حتی جوجه های به سیخ کشیده...

بابا منقل رو آتیش می کنه و جوجه ها یکی یکی کباب می شن... حسابی مزه می ده تو این هوا بدون گربه!!! مزاحم ناهار خوردن...

بعد از ناهار هم یه خواب آروم می چسبه...
پی . اس: دیروز هم مامان آش پشت پای برادرم رو درست کرده بود.. همه خواهرا جمع بودیم... باز هم تو حیاط باصفای بابا و مامان بودیم...

آخی چند ساعت دیگه بیشتر به سال تحویل نمونده...
البته هنوز من تنهاااام... اما بالاخره میاد... و با هم سال رو تحویل می کنیم.. انشاالله... حرفی نیست.... فقط چند تایی عکس دارم...
فردا ناهار خونه مادرشوهریم.. شام هم خونه بابام...
عید همگی مبارک...
هفت سینی که نمی خواستم بچینم!!!... اما خوب بازم خوب شد

رفتیم باغ گل ... حاصلش یه بغل گل شبو...که الان خونه پر شده از بوش

یه مشت هم تو آب ریختم تو سفره هفت سین گذاشتم...

گل نرگس...


سنبل

هفت سینم کامله ها!!!.. سکه اش اون پشتا قایم شده.. 

اینم ماهی شب عیدمون که داره سرخ می شه تا حامد بیاد و بخوریم.. البته بدون برنج

پی . اس: دو تا از ماهی ها دیروز مردن... یه دفعه هر دوشون روی آب بودن... 