دل می نوازد

سفرنامه تبریز 2 ... (رمز همون قبلیه)

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۱
comment دلنواز ()

سفرنامه تبریز

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱
comment دلنواز ()

ax taraneh!

بالاخره برای دختر جاریم یه هدیه خریدیم... قلب

همونجا حامد وقتی دید من طرحش رو دوست دارم.. برام اینو خرید.. البته بزرگتر از گل بالاییه.... اینم شد عیدی من... نیشخند  .... مطمئنا دوستانی که تو فیس هستن عکس این گل رو روی سینه ام زودتر دیدن... چشمک

 

پی . اس: با یه اشتباه پست بدون رمز منتشر شد... نیشخند نوش جون اونایی که خاموشن... زبان

+ bano ; ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۱
comment دلنواز ()

روکش مبل و کوسن

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ۳:٤٥ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٩ اسفند ۱۳٩٠
comment دلنواز ()

ax mobl

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ٤:۳٠ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٢ اسفند ۱۳٩٠
comment دلنواز ()

Different picture

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩٠
comment دلنواز ()

ax madarek

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ٢:٥٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٩
comment دلنواز ()

ax

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٤ دی ۱۳۸۸
comment دلنواز ()

شمال 2-- مهر 88

مشاهده یادداشت خصوصی

ادامه مطلب
+ bano ; ۱:٠٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸۸
comment دلنواز ()

عکس

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۸
comment دلنواز ()

سفر نوروزی 2

مشاهده یادداشت خصوصی

ادامه مطلب
+ bano ; ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸۸
comment دلنواز ()

بازم عکس های شمال

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ٩:٠٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٧
comment دلنواز ()

عکس های شمال

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ٩:٠٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٧
comment دلنواز ()

شمال - آبان 90

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ٢:٤٧ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۱ آبان ۱۳٩٠
comment دلنواز ()

my dress

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ ; شنبه ٧ آبان ۱۳٩٠
comment دلنواز ()

گزارشی مصور از سفر!!!

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ٢:٠٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٠
comment دلنواز ()

مهمونی پاگشا + عکس های برفی

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ٥:٠٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۱ آبان ۱۳۸٩
comment دلنواز ()

عکس مشهد 89

مشاهده یادداشت خصوصی

ادامه مطلب
+ bano ; ٤:٥۸ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۱ دی ۱۳۸٩
comment دلنواز ()

مشهد 1389

مشاهده یادداشت خصوصی

ادامه مطلب
+ bano ; ٤:٥٦ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۱ دی ۱۳۸٩
comment دلنواز ()

گزارشی از قبل مهمونی

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ٤:٤٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٩
comment دلنواز ()

خونه بابا و باغچه مامان

مشاهده یادداشت خصوصی

ادامه مطلب
+ bano ; ٤:۳۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٩
comment دلنواز ()

سفر یه روزه

مشاهده یادداشت خصوصی

ادامه مطلب
+ bano ; ٤:٢٥ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٤ آبان ۱۳۸٩
comment دلنواز ()

فقط عکس!

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ٤:۱٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٩ شهریور ۱۳۸٩
comment دلنواز ()

سفر به شمال

مشاهده یادداشت خصوصی

ادامه مطلب
+ bano ; ٤:۱۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۸ شهریور ۱۳۸٩
comment دلنواز ()

یه عکس پر از خاطره

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ۳:۳٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٩
comment دلنواز ()

انگور چینی

بابا صندلی رو میاره... می ذاره جلوی پام... می گم بابا بذار اول من برم چند تا بچینم...

بالای صندلی ام که مامان با یه سبد تو دست میاد تو حیاط...

با یه دست دوربین رو گرفتم... با دست دیگه می خوام انگورهای رسیده درخت تاک خونه بابا رو بچینم...

بابا می خنده می گه آخه با یه دست چه جوری می خوایی انگور بچینی!!!!...

می گم اداشو درمیارم... نیشخند

بابا و مامان به هم نگاه می کنن و می خندن.....

دو تا انگور که چیدم... رضایت می دم بیام پایین.. تا بابا خودش بچینه...

 

پی . اس: یه سری عکس تو ادامه مطلب... (خانوم هایی که نی نی دارن نرن!!) گاوچران

پی . اس: امروز خونه عمه حامد دعوتیم... البته ناهار... و یه جمع زنونه... چشمک

ادامه مطلب
+ bano ; ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢۱ تیر ۱۳٩٠
comment دلنواز ()

ax.aghd

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ۱:٢٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٠
comment دلنواز ()

تند و آروم

این یکی رنگش قشنگه..

اون یکی بوی خوبی داره...

این یکی تیز و تنده...

اون یکی آروم و ملیح....

 

پی . اس: یه سری عکس تو ادامه مطلب...

پی . اس:‌ عیدتون مبارک... بغل

ادامه مطلب
+ bano ; ٩:٢٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۸ تیر ۱۳٩٠
comment دلنواز ()

باز هم..

پی . اس: کادوی روز مرد به حامد یه ساعت مارک گوجی هدیه دادم... برای بابای خودم و حامد هم هنوز چیزی نخریدیم.. البته هر دو باباها روز عید نیستن... بابای خودم اون روز رو عید گرفتن برای مادربزرگم.. و پدرشوهرم هم چهلم پدربزرگ حامد هست... و هر کدوم سمت دیار خودشون هستن...

پی . اس: بقیه اش ادامه مطلب... خواهشا مامانا نرن... خطره داره... استرس

پی . اس: می گم چرا اینقدر حساسین به این کلمه هوس من... مگه اشکالی داره من گاهی حوس بنویسم؟!.. آیه قرآن که عوض نمی شه... ابرو

پی . اس: هفته پیش از طریق نت یه پک فیلم سفارش دادم.. فکر نمی کردم بفرستن... اما امروز به دستم رسید... 88 تا فیلم تو 15 تا دی وی دی...  به قول حامد تا یه سالم تضمینه... هر ازگاهی از فیلم هایی که دیدم می نویسم.. چشمک

 

ادامه مطلب
+ bano ; ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩٠
comment دلنواز ()

تو کوچیکی اما پر طراوت و زیبا

می دونی دو - سه بار دور حیاط زدم تا بین اون همه برگ این گل ریز و سفید رو پیدا کردم!!!!... تو کشمکش شلنگ آب که این ور و اون ور می رفت... بین اون همه گل بزرگ و رنگارنگ.. این انگار طراوت دیگه ای داشت.. یه حرف دیگه ای داشت...

 

پی . اس:‌ حیاط خونه بابامه....

پی . اس: این گل خیلی کوچیکه.. تقریبا به اندازه یه بند انگشت...

پی . اس:‌ یه سری عکس تو گالری تصاویر... چشمک

پی . اس:‌ رویا خانومی... نتونستم برات کامنت بذارم.. پسوردت رو یادم رفته.. ایمیلت رو برام بذار تا برات دعوت نامه بفرستم...

+ bano ; ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩٠
comment دلنواز ()

عکس های سفر

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ٦:۳٦ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment دلنواز ()

مهمونی گلها

امروز ناهار مهمونش بودیم...

با اینکه با مامانم صیغه خواهری خوندن... اما هنوز با نام فامیلی صداش می کنیم.. شاید ٢٠ سال هم بیشتره که می شناسیم همدیگرو...

خواهر نداره... دختر هم نداره.. سه تا پسر داره که پسر آخریه چند ماهی می شه نامزد کرده...(البته دو تا پسر دیگه اش هم زن دارن)

یه خونه دو طبقه ویلایی... سه خوابه... بزرگ.. با یه حیاط خیلی خوشگل و سبز...

زن و شوهر عاشق گلکاری....

چند تا از دوستای مامان + من و خواهرام و زن برادرم... ناهار دعوتمون کرده بود...

با اینکه دوستای مامان هم سن و سال ما نبودن.. اما اینقدر گرم و پر انرژی بودن که از هم صحبتی باهاشون خسته نمی شدیم...

 

پی . اس: امروز مخصوص دوربین برده بودم تا از حیاطش عکس بگیرم... عکس ها رو در ادامه مطلب می ذارم.. چون تقریبا زیاده... عکس گل های خونه مامانم هم هست... که شاید بعضی هاش تکراری باشه برای بعضی از دوستان که تو فیس بوک هستن...

پی . اس: شاید متوجه شده باشین که من خیلی علاقه به عکس دارم... چون تقریبا بیشتر پستام عکس داره... حالا تعداد مامان های باردار زیاد شده.. دیگه نمی تونم عکس غذا بذارم.. ابروچشمک

 

ادامه مطلب
+ bano ; ٧:٠٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment دلنواز ()

املت در نصفه شب

می گم خسته نیستی ؟؟؟.. می خوایی نریم؟؟؟...

می گه نه نماز می خونم می ریم...

می گم پس زنگ می زنم که حاضر بشن..

می گه شام چی بخوریم؟؟؟...

می گم ای جانم ... گرسنه ای؟؟.. الان که دیره ساعت ١٢ شبه!!!... چیپس می بریم می خوریم..

چشماش برق می زنه.. می گه من هوس املت کردم!!!!...

می گم شوخی نکن... بریم بیرون املت بخوریم!!!!!.. می گه آره چه اشکالی داره... خیلی هم تو این هوا می چسبه...

زنگ می زنم به خانوم پسر عموی حامد و بهش می گم حامد هوس املت کرده... اونم پشت گوشی داره میخنده... می گه پس من بساط چایی رو میارم..

ساعت از ١٢ گذشته که به جلوی درب پارک قیطریه می رسیم...

به وسایلی که دستمونه نگاه می کنیم... همه از خنده غش کردیم... خانوم پسرعمو که ٧ ماهه بارداره... دیگه قسممون می ده نخندیم... می گه دلم درد گرفت... دست حامد پیک نیک و سبده... دست پسرعموی حامد هم یه شونه تخم مرغ!!!!... (به خاطر اینکه تخم مرغا نشکنن.. با همون شونه اوردیم.. البته تخم مرغا خیلی کمتر از یه شونه بود..)

پارک خلوته.. با این حال حامد می گه بچه ها من خجالت می کشم ... آخه این چه کاریه ما کردیم.. می گیم ای بابا این پیشنهاد جنابعالی بود...

یه الاچیق خلوت پیدا می کنیم ... شروع می کنم به خورد کردن گوجه و سرخ کردن اون.. حامد هم تخم مرغ می شکنه...

املتمون که عالی می شه... اینقدر تو اون هوا می چسبه که چند بار خانوم پسرعمو می گه وای خدایا چه املتی شده... چقدر چسبید...

بعد از شاممون هم بساط چایی... تا ساعت ٢ هستیم... دیگه اینقدر کلاغ ها قار قار می کنن ... می ترسیم... بساط رو جمع می کنیم و می ریم ...

نصفه شب خوبی بود... زبان

 

پی . اس: مثل اینکه خیلیا راغب بودن این پلاگین رو دانلود کنن.. کاری نداره... از این لینک دانلود کنید ... خود به خود به قسمت filter برنامه فتوشاپ اضافه می شه... به نام imagenomic ...

پی . اس: انگار من هم مجبور به رمزی نوشتن شدم... خنثی

+ bano ; ٩:٠۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٠
comment دلنواز ()

پیک نیک تو حیاط

سوار موتوریم... سعی می کنم فاصله بدم و بهش نچسبم... از دستش عصبانیم... اما از قص (؟) همش ترمز می کنه تا من پرت شم جلو و محکم بخورم به کمرش... بعد بلند بلند می خنده و می گه بیا دوست جون بشیم دیگه!!!... هم خنده ام گرفته از کارش و هم عصبانیم هنوز از دستش... تا خونه بابام چند بار این کار رو می کنه...

می خواستیم ناهار با مامان اینا بریم پارک... اما حیاط خونه هم با صفاست و هم راحت...

روی میز همه چی پیدا می شه... از چایی .. آجیل.. تخمه... پفک.. موبایل عهدشاه وزوزک خواهرم... و حتی جوجه های به سیخ کشیده...

بابا منقل رو آتیش می کنه و جوجه ها یکی یکی کباب می شن... حسابی مزه می ده تو این هوا بدون گربه!!! مزاحم ناهار خوردن...

بعد از ناهار هم یه خواب آروم می چسبه...

 

پی . اس: دیروز هم مامان آش پشت پای برادرم رو درست کرده بود.. همه خواهرا جمع بودیم... باز هم تو حیاط باصفای بابا  و مامان بودیم...

 

 

+ bano ; ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٢ فروردین ۱۳٩٠
comment دلنواز ()

اولین پست اول فروردین

آخی چند ساعت دیگه بیشتر به سال تحویل نمونده...

البته هنوز من تنهاااام... اما بالاخره میاد... و با هم سال رو تحویل می کنیم.. انشاالله... حرفی نیست.... فقط چند تایی عکس دارم...

فردا ناهار خونه مادرشوهریم.. شام هم خونه بابام...

عید همگی مبارک...

هفت سینی که نمی خواستم بچینم!!!... اما خوب بازم خوب شد

رفتیم باغ گل ... حاصلش یه بغل گل شبو...که الان خونه پر شده از بوش

یه مشت هم تو آب ریختم تو سفره هفت سین گذاشتم...

گل نرگس...

سنبل

هفت سینم کامله ها!!!.. سکه اش اون پشتا قایم شده.. نیشخند

اینم ماهی شب عیدمون که داره سرخ می شه تا حامد بیاد و بخوریم.. البته بدون برنج

 

پی . اس: دو تا از ماهی ها دیروز مردن... یه دفعه هر دوشون روی آب بودن... ناراحت

+ bano ; ۱:۱٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱ فروردین ۱۳٩٠
comment دلنواز ()

photo home

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ٢:٠٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٢ دی ۱۳۸٩
comment دلنواز ()

اولین پست ... اولین عکس

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٩
comment دلنواز ()