دل می نوازد
|
||
اولین کاری که کردیم... پسورد اینترنت رو گرفتیم!!!!...
ساعت 2 و نیم رسیدیم تبریز...
حامد خوابیده ... 6 ساعت رانندگی خسته اش کرده...
اومدیم هتل ایل گلی ....


سکوت ناراحت کننده ایه... البته این ناراحتی رو فقط من می دونم و خودش... مادرشوهر که عقب نشسته چیزی نمی دونه...
صدای افتادن دونه های تسبیح روی همدیگه و ذکر آروم مادرشوهر مهربون این سکوت رو می شکنه...
همین سکوت و آفتاب گرم... اجازه می ده که سرم رو به پشتی صندلی بذارم و آروم بخوابم..
مادرشوهر میوه پوست می کنه و به ما می ده... حامد بعد از خوردن ... از تو آینه به مامانش نگاه می کنه و می گه ممنون خانوم خوشگل!!!...
بعد از عوارضی... ماشین خواهرشوهر رو می بینیم که ایستاده... شوهر خواهرشوهر رفته انجیر خریده... به حامد می گه من دستام کثیفیه.. به خانومت هم بده!!... حامد دو تا برمی داره به سمتم دستش رو دراز می کنه... نمی خوام کسی متوجه بشه که قهریم!!...
ازش می گیرم و تو دستم نگه می دارم... وقتی دوباره راه می افتیم... جوری که مادرشوهر حواسش نیست... آروم می ذارم روی پاهاش...
ناهار دعوتیم خونه خاله اش... خاله ای که تهران نیست و شهرستانه... که اتفاقا خاله خودم هم تو همون شهره...
سر ناهار ساکتم... خاله و شوهرخاله.. اصرار می کنن که برنج بخورم... حامد می گه نه برنج خور نیست... حامد خوب بلده نقش بازی کنه... با همه شوخی می کنه و همه رو می خندونه... گاهی اوقات هم سرشو می گردونه سمتم و می گه فلان چیز رو می خوایی؟؟؟...
یه حیاط کوچیک دارن... که دبلیوسی تو حیاطه... با هم می ریم حیاط.... یه جای خلوت گیر اوردم.. حرفام و می زنم و دلم خالی می شه... می گه من که خبر نداشتم... می گم حقی نداشتی وقتی از چیزی خبر نداشتی... اینجوری باهام رفتار کنی...
وقتی بر می گردیم تو اتاق... دیگه یخامون باز شده...
نزدیک غروبه که از بقیه خداحافظی می کنیم و می ریم یه سر خونه خاله خودم... تو مسیر حالا تنهاییم.. باز هم حرف می زنیم و موسیقی با صدای بلند گوش می دیم... بعد از یک ساعت دوباره می ریم دنبال مادرشوهر و خواهرشوهر...
دلم لک زده برای زیارت...
دعا دعا می کنم خلوت باشه و بتونم ضریح رو لمس کنم...

برای اولین بار... بعد از شاید 10- 15 سال خلوت می بینم... اصولا نمی بوسم... اما دستم و به پنجره ها قلاب می کنم و حرفام رو با خانوم می زنم... یه کلمه رو شاید 20 دفعه تکرار می کنم... ازش می خوام حاجت همه رو بده...
حالا حسابی سبک شدم...
با خواهرشوهر و مادرشوهر نماز می خونیم...
پر*گل برای اولین بار تو زندگیش اومده زیارت...
شام رو خوردیم و سوار ماشین شدیم که ...
حامد باز از یه جمله من ناراحت می شه.. بد برداشت می کنه.!!!... بد فکر می کنه!!!..
دوباره می ره تو خودش و سکوت..
باز کل مسیر برگشت به تهران... ساکت و ناراحته...
حالا آفتاب نیست و همه جا تاریکه... هوا سرده... تو صندلی فرو می رم و می خوابم... مطمئنم که مادرشوهر بیداره... چون هر چند دقیقه یک بار با حامد حرف می زنه که خواب نباشه...
صبح بغلم می کنه.. می گه معذرت می خوام دیشب خسته بودم... همش سر تو خالی شد...
می گم دیروزت رو دوست نداشتم!!!...
پی . اس: دیروز تو یه شهر دیگه مهمون بودیم!!... 
پی . اس: عکس بالا جزو عکس های متفاوته!!!!... 
پی . اس: عکس ضریح رو یواشکی گرفتم.. اما خوب دراومد... 
پی . اس: ادامه مطلب.. یه شیرینی خوشمزه!!!... 

فکرش هم نمی کردیم امام رضا ما رو بطلبه!!!.... اونم یک روزه!!!...
پروازمون ساعت 9 و 15 دقیقه صبح بود.... یکی از دوستای حامد که آژانس هواپیمایی داره برامون بلیط رو رزرو کرده بود... و خودش ترجیح داده بود که تو قسمت بیزینس کلاس باشیم!!!!!...



تا برسیم به حرم.. ساعت 12 ظهر بود... و جمعیت بود که به داخل می رفت... اما هوا خوب بود.. یعنی نسبت به تهران خوب بود... 26 درجه بود!!...
بعد از زیارت... (من هیچ وقت نمی رم به ضریح بچسبم... فقط جایی می ایستم که ضریح پیدا باشه).. با حامد رفتیم سمت زیرزمین... که خنک بود و بزرگ... و البته خانوادگی...
تا ساعت 3 بودیم.. نماز و زیارت خوندیم...

تصمیم گرفتیم ناهار نخوریم... تا داخل هواپیما اذیت نشیم...
ساعت 4 اومدیم بیرون و رفتیم فرودگاه... ساعت 5 و 45 دقیقه به سمت تهران پرواز کردیم...
و خورشید در حال غروب بود که تو ترافیک سنگین بعدازظهر جمعه در تهران بودیم...

پی . اس: اگه قابل باشم همه رو دعا کردم... 
پی . اس: خیلی بهمون چسبید... به نظرم مشهد همین یه روز کافیه.. چون جای دیدنی خاصی نداره که براش وقت بگذاریم... در ضمن دیگه چمدون و ساک اضافی هم نبود... 
روز یکشنبه با صدای تلفن خونه از خواب پریدیم... بابا بود که زنگ زده بود تا خواب نمونیم...
سریع وسایل رو می بریم تو ماشین و راه می افتیم سمت خونه بابا... اونا هم حاضرن... سوار می شن و می ریم سمت شمال...
برای صبحانه جایی می ایستیم... از قزوین چند کیلومتری اومدیم بیرون... یه دفعه ابرهای تیره و گرفته ای میاد سمتون .... همراه با بادهای تند... از ترس همه رو جمع می کنیم می ریم تو ماشین... (که بعد فهمیدیم همین هوا اومده تهران و باد و طوفان و بارندگی شدید شده)...
نزدیک ظهره که می رسیم سر زمینمون... برای اولین باره وارد اتاقی که ساختیم می شیم...
چون گرسنه ایم اول بساط ناهار رو ردیف می کنیم... داخل اتاق نمی شه رفت... هنوز کثیفه.. تو همون فضای باز می شینیم و ناهار می خوریم.. بعد من و حامد و بابا می ریم بازار تا خریدهای لازم رو بکنیم...
برای اتاقمون یه عالمه چیز میز می خریم... با کمک همدیگه اتاق رو خوب تمیز می کنیم و طی می کشیم... و وسایل رو می چینیم....
برای خواب چون اتاق کوچیکه... مامان و بابا و خواهرم تو اتاق می خوابن... من و حامد هم چادرمون رو بیرون باز می کنیم ... تشک بادی هم باد می کنیم و می ریم بیرون می خوابیم... مامان و بابا خیلی اصرار می کنن که نریم بیرون... می گن هوا سرده... اما حامد می گه اینجا کوچیکه ... شما راحت باشین...
ما راحت خوابیدیم.. اما مامان و بابا و مخصوصا بابا خیلی سردشون بوده... فرداش من و حامد می ریم یه بخاری برقی با یخچال که از واجبات بود رو می خریم...
دوشنبه بعد از صبحانه می ریم سمت قلعه رودخان... از همون اولش خواهرم چون می دونست دفعه قبل من نرفتم تا بالا می گه باید تا بالا بیایی...
یک ساعت و نیم کامل می ریم بالا... مامان و بابا عصا گرفتن دستشون و بعضی جاها از ما هم جلو می زنن... به جایی می رسیم که دیگه رو پله ها گِل خالیه... حتی نمی شه پا گذاشت... بالاخره همه راضی می شن که برگردیم.. موقع برگشت سخت تر بود... پاهامون لیز می خورد رو سنگ های گلی... اما کلی خندیدیم.. آقایی که اونجا بود گفت تا دیروز خوب بوده... اما دیروز بارون بارید و همه رو گل کرده...
دو ساعت کامل پیاده روی می کنیم...
عصر تصمیم می گیریم بریم امامزاده اسحاق... چون دفعه قبل خاطره قشنگی برامون می شه... ایندفعه هم مامان اینا رو می بریم...
به بالای کوه که می رسیم... دیگه هیچی جلومون پیدا نیست.. مه خیلی شدیده... اینقدر خلوته که خواهرم همش می گه مثل شهر مرده هاست اینجا... چرا هیچی نیست!!!.. اما عالی بود... بدجوری به دلمون می شینه این امامزاده...
سه شنبه می ریم یه باغ گل تا نهال و گل بگیریم برای زمینمون...
بابا و حامد در حال کاشت نهال و گل هستن... من و مامان و خواهرم هم داریم فلافل درست می کنیم تا ببریم کنار دریا ناهار بخوریم...
می ریم ساحل گیسوم... که جاده اش بی نظیره...
دریا هم آرومه آروم بود...
چهارشنبه صبح هم بعد از صبحانه وسایل رو جمع می کنیم و راه می افتیم سمت تهران...
پی . اس: عکس ها رو دارم آماده می کنم تو پست جدا می ذارم...
این کوه ها رو پشت سر می ذاریم... تا برای اولین بار جای خالی ات رو تو خونه ات ببینیم... برای اولین بار در رو که باز می کنیم... چهره مهربونت در حالی که رو ایوون خونه ات نشستی و با لبخند به ما می گی خوش اومدین رو نمی بینیم...
این کوه ها انگار خشن تر از سال های پیش شدن... مهربانی اون موقع ها رو ندارن... سردن و سبزی ندارن...
ما دیرتر از همه می رسیم. بعد از ناهار همه رفتیم تا خونه جدیدت رو ببینیم... نمی دونم کدوم از نوه هات عکس خندونت رو قاب کرده بود و گذاشته بود بالای سرت... دلمون آتیش می گرفت وقتی عکست رو می دیدیم...
بارون گرفته بود.. بارونی شدید... اما هوا عالی بود... با همه وجود نفس می کشیدیم و بی تو بودن رو حس می کردیم...
قدم زنون میاییم سمت خونه ... بین همه اون خونه هایی که حالا به صورت ویلایی ساخته شدن و قد کشیدن... خونه تو هنوز رنگ و بوی ١٠ سال پیش رو داره... خونه ای با ظاهری روستایی...
از دور وقتی ایوان قدیمی رو از پس دیوار کوتاهش می بینم... با ذوق خونه رو نشون حامد می دم... می گم اونجاست... نگاه کن... همون که ایوونش پیداست... همون که ریزتر از همه خونه هاست...
هنوز جوب آبی که تو حیاط روونه... آب داره... و صدای قشنگش فضای خونه رو پر کرده..
هنوز تسبیخ سبز رنگت به ستون ایوون آویزونه ...

درون اتاق هنوز گرما و صمیمیت هست.. هنوز این کرسی پابرجاست... و وجودمون رو گرم می کنه...

همه دخترات و عروسات ونوه هات دور این کرسی گرم جمع می شیم و هر کس خاطره ای ازت تعریف می کنه... حتی خاطراتت هم لبخند رو به لبمون میاره... و صدای خنده هامون از صدای گریه هامون بلندتر می شه...
من هنوز عاشق این خونه با این درهای چوبی اش هستم ... با اون صدای قشنگی که موقع بسته و باز شدنش می ده...

و حالا وقت خداحافظی است... وقت دور شدن از این خونه... و خاطراتش... دور شدن از این روستای پر از آرامش... و حتی این کوه های لخت که موقع برگشت دارن سفید پوش می شن...
اما بدون که هیچ وقت از یادمون نمی ری... همیشه در کنارمون هستی و خواهی بود...
روحت شاد مادربزرگ مهربون و همیشه خندونم... 