دل می نوازد
|
||
اینا چرا همیشه می خندن؟!!!... حتی وقتی کثیف و خاکین!!!!...
پی . اس: یه نوع دیگه از شیرینی عیدم... که دیشب تو اولین مهمونی مورد استقبال قرار گرفت... 
تو این هیاهوی آخر سال .... تو این شلوغی دقیقه 90 سال 90!!!!
حس می کنیم یه جای آروم می خواییم... یه جایی که داشته ها و نداشته های 90 رو بگیم و پرونده اش رو ببیندیم...
یه دفتر تمیز و سفید برداریم و دوباره هرچی دلمون می خواد روش بنویسیم...
ساعت 8 شب تصمیم می گیریم بریم!!...
حامد زنگ می زنه به دفتر جمکران... می گن تا صبح بازیم...
اول جاده قم که می افتیم ساعت 9 شبه... جاده خلوته... یک ساعت و نیم بعد جلوی در مسجد هستیم...
خیلی وقت بود نرفته بودیم... چقدر قشنگ درست کردن... اون مناره های سفید که آدم رو یاد مسجد پیامبر می اندازه.. (مدینه نرفتم.. از روی فیلم و عکس ها حدس زدم)... فضای آروم ... خلوت... با یه باد ملایم که اصلا سرد نبود...
خیلی دوست داشتم از اون مناره های سفید که کنارش ماه تقریبا کامل قرار داشت عکس می گرفتم...
امااا.. هم من و هم حامد موبایل هامون رویادمون رفته بود بیاریم.. دوربین هم همراهمون نبود...
نیم ساعت داخل مسجد بودیم... نماز امام زمان رو خوندم.. نماز حاجت هم خوندم.. نشستم به محراب خیره شدم و حرفامو زدم ...
وقتی اومدیم بیرون... یه حال دیگه ای داشتیم.. سبک بودیم.. آروم بودیم.. لبخند می زدیم...
دوباره مسیر برگشت رو پیش گرفتیم...
ساعت یک و نیم بود که تو خونه خودمون بودیم... و خوشحال از اینکه غروب جمعه امون رو الکی هدر ندادیم...
پی .اس: گاهی روح آدم نیاز داره به همچین جاهایی ... 
پی . اس: رمز پست قبل .. رمز همون پست مبلمانمه!!!!! ... 
پی . اس: دیروز یه شیرینی درست کردم... قیافه اش خیلی خوب شد.. شاید بشه جزو شیرینی های عیدم... طعمش هم بد نشد...البته باید تو فر کمتر می ذاشتم... که نرم تر بشه... اما در کل خوب شد...
دستورش رو از مامی سایت برداشتم... از مراحلش هم عکس دارم... اما خود مامی سایت هم کامل توضیح داده... اگر نیاز بود و خواستین از مراحلش هم عکس می ذارم..
تو استخر داریم با هم راه می ریم و حرف می زنیم... مامان و دوستش هم دارن با هم صحبت می کنن... به ما که می رسن.. مامان می گه ما داریم می ریم سمت جکوزی... شما هم بیایین... ما که تازه تو صحبت هامون به اصل قضیه رسیدیم.. می گیم نه شما برین... ما همین جا راحتیم!!...
استخر خلوته... روی هم رفته شاید ده نفر هم نباشن... از این ده نفر... 5 تا دختر بچه دبستانی هستن که دارن روی آب می خوابن و بلند بلند می خندن... دو سه تا دیگه هم خانوم های جا افتاده هستن که مثل ما دارن راه می رن ...
یه خانوم داره از کنارمون رد می شه... بر می گرده سمتمون و می گه...
ببخشید خانوما!!... من دنبال یه دختر خوب می گردم برای پسرم!!!!... من و خواهرم بهم نگاه می کنیم... بعد یه لبخند تحویل خانومه می دیم... می گه عروس اولیم هم تو استخر پیدا کردم... الان اینقدر خوشبختن...
می گم پسرتون چند سالشه... می گه متولد 61 ....
باز هم لبخند می زنم و می گم ایشالله یه مورد خوب پیدا کنین.. تشکر می کنه..
تو ده دقیقه آخر سانس... این خانوم مدام به من و خواهرم نگاه می کنه...
من و خواهرم (تای قولم)... از این که اینقدر زیر نظریم.. کلافه ایم... تصمیم می گیریم بریم جکوزی...
خواهرم می گه یعنی نتونست تشخیص بده که کدوممون ازدواج کردیم!!.. هی به تو نگاه کرد هی به من نگاه کرد... می گه راستی تو هم بلد نیستی خواهرت رو شوهر بدیا... یه سوال کردی پسرتون چند سالشه!!... بابا بپرس شغلش چیه؟؟.. خونه داره؟؟؟... ماشین داره؟؟؟..
می گم ایشالله برای دخترم یاد می گیرم... 
پی . اس: ادامه مطلب... این شیرینی خوشمزه...
پی . اس: راستی بهم نخندینا... من شنا بلد نیستم.. آی ترس دارم از اینکه تو عمق قرار بگیرم... کلا فلج می شم... بعد هم می میرم..
... برای همین تا الان دنبال آموزشش نرفتم... 
* به حامد می گم یه روز خانومه اومد کل خونه رو برام تمیز کرد!!!... من دو روزه کمد دیواری رو ریختم بیرون.. اما هنوز نتونستم جمعش کنم...
بعد برای اینکه خودم رو قانع کنم می گم... خوب راستش تو خونه هم نبودم زیاد... پس زیاد هم تنبل نیستم!!... =))
اما دیشب بالاخره سه تا کمد دیواری و کامل تمیز کردم و جابه جا کردم... یه نفس بلند کشیدم بعدش... خیلی مرتب و خوب شد...
** دیروز صبح بود دختر خواهرم زنگ زد و از خواب بیدارم کرد!!!... گفت میایی بریم انقلاب می خوام کتاب بخرم...
هوس گشتن تو مغازه های انقلاب قلقلکم داد... گفتم باشه میام...
سه ساعت تموم گشتیم و به مغازه ها سرک کشیدیم... دخترخواهرم کتابای دانشگاهیش رو خرید و من هم به مغازه هایی که تو دوران دانشجوییم با دوستام می رفتیم و وسایل می خریدیم سر زدم... مخصوصا انتشارات ی*ساولی... که من عاشق این مغازه خوشگلم...
کل خریدم یه پوستیت (دفترچه یادداشت هایی که پشت برگه هاش چسب داره)... یه عدد عود و جا عودی...
*** دیشب بالاخره مبلامون رو اوردن... خیلی بهتر از قبلش شده... خیلی تمیز و خوب کار کرده... ما یه مقدار رو طرحی که انتخاب کرده بودیم مشکل داشتیم... اما به قول حامد تو کار زیاد هم بد نشد...
عکسش رو می خوام تو پست خصوصی بذارم... حالا به هر علتی!!!!... گزینه هام برای فرستادن رمز هم محدوده... نیازی نمی بینم برای 150 نفر !!!!.. ایمیل بزنم.. اما فقط 30 نفر خودی نشون بدن... (منظورم نیست که برام کامنت بذارین... در کل خیلی ها دیگه طرف وبلاگ خوندن و وبلاگ نویسی نمیان و گذاشتن کنار...).. 
پی . اس: ادامه مطلب از نوع خوردنی... 
بازیگوش جان این بازی رو کرده... بعد دستور فرمودن که هر کی که نام بردم باید بازی کنه!!!...
من هم اطاعت امر کردم... =))
بازیشم اینجوریه که چند نفر از دوستای وبلاگی رو انتخاب کنیم و بعد بگیم یاد کدوم شخصیت کارتونی یا سینمایی می افتیم...
بازیگوش: منو یاد کتی یکی از 4 خواهر کارتون خواهران کوچک می اندازه...
گوش مروارید: کلا گوش مروارید..
مموی عطر برنج: کارتون جودی آبوت
دردونه: کارتون پسرشجاع البته خانوم کوچولوش
مریم (خونه تو خونه من): حنا دختری در مزرعه
خانوم خانما: کارتون خاله ریزه
سیندخت: کارتون بچه های کوه آلپ البته آنت
خانوم سین: آن شرلی با موهای قرمز... البته اصلا موهای خانوم سین قرمز نیست.. :-)
هستی (سکوت پاییز): پرین ... (چقدر این کارتون رو دوست داشتم)
دیگه همینا یادم بود... اصلا قاعده و تبصره نداره ... همینجوری براساس نوشته و شخصیت دوستان شخصیت ها رو جایگزین کردم... 
هر کی دوست داشت بازی کنه...
پی . اس: سرما خوردم ... عطسه می کنم و گلوم هم کیپ شده... 
پی . اس: ادامه مطلب همچنین...
ادامه مطلبدارم تلفنی باهاش صحبت می کنم و غذا رو هم می زنم..
یکدفعه می گه... راستی بانو یه سورپرایز دارم برات امروز!!!!.... می گم برای من؟!!!.. چی هست؟...
می گه اگه بگم که دیگه سورپرایز نیست....
می گم ترو خدا ... بگو دیگه...
می گه می دونی که نمی گم... میگم یه کوچولو!!!!... اولش رو بگو!!!!.. می گه اصلا...
می خوام سورپرایز بشی...
خیلی قسمش می دم.. اما نمی گه..
فقط می گه البته چیز مهمی هم نیست..... چند ماه پیش بهم گفته بودی... حالا تونستم برات بخرم!!..
هر چی فکر می کنم چیزی یادم نمیاد...
می گم ترو خدا اومدی میاری؟؟... من منتظرما...
می گه حتما...
انتظار می کشم و فکر می کنم...هر چی فکر می کنم کمتر به نتیجه می رسم...
اما! یه ذوق خاصی دارم..
وقتی میاد... چشمام دستاش رو جستجو می کنه... اما خالین!!!...
می گم حامد یادت رفت بیاری!!!...
می گه ای واییییی بانو ببخشید... شب میارم!!!!...
آتیشی می شم... حرصی می شم... قهر می کنم... هی میاد دور و برم...
می گم اگه معنی انتظار رو می دونستی... الان من روتو انتظار نمی ذاشتی...
می گه بانو نامردی نکن دیگه... قول می دم شب بیارم...
می گم اصلا دوست ندارم.. (این جمله یکی از جمله های خاص منه... :))
می گم حداقل بگو چی هست... می گه نمی تونم بگم.. یه کم صبر کن...
باهاش سرسنگین می شم...
ناهار می خوره...
غروبه...
با موبایلش داره صحبت می کنه... اخم کردم... می گه سلام قربان!!... الان میام خدمتتون... شک می کنم بهش... وقتی از در می ره بیرون... سریع آیفون روشن می کنم... دوستش پشت در ایستاده... یه کیسه هم دستشه!!!!...
یه چیزی تو ذهنم جرقه می زنه... اما با خودم می گم نـــــــــه... امکان نداره!!!... قرار گذاشته بودیم که امسال از خیر خریدنش بگذریم...
سریع ایفون رو خاموشم می کنم و میام رو مبل می شینم...
نگاهم به تلویزیونه... اما حواسم نیست... حالا لبخند رو لبامه... و هیچ رقمه نمی تونم جلوش رو بگیرم...
می دونم برام خریده...
وقتی میاد بالا.. پشت سرش قایم می کنه و لبخند می زنه...
دیگه طاقت نمیارم... می رم سمتش با لبخند می گم خیلی بدی حامد...
می گه حالا بد شدیم دیگه... اشکال نداره...
می گم مگه قرار نبود اصلا نخریم...
می گه نتونستم برات گزینه اول رو بخرم... دیگه ببخشید این رو امسال ازم قبول کن...
می پرم بغلش و بو/س/ش می کنم... می گم عاشقتم دیوونه...
وقتی دستم می گیرم باورم نمی شه ... می گم نمی دونی چقدر دوست داشتم که داشته باشمش...
می گه خدا رو شکر که تونستم برات بخرم...
پی . اس: این خاطره برای اوایل بهمنه... مربوط به همون پست عکس های متفاوت...
(پست رمزیه و دیگه نمی تونم رمزش رو به کسی بدم... لطفا درخواست رمز نکنید)
پی . اس: کادوی سورپرایز من یه دوربین کانن eos 600 D می باشد... 

پی . اس: می گه کادوی ولنتاینت هم باشه دیگه؟؟؟... می گم ولن چیه!!... ما که درگیر برنامه و جشن و این حرفا نیستیم... هر موقع که دوست داشتیم برای هم کادو می گیریم.. در ضمن همین این برای سال دیگه هر جشن و مراسمی رو جوابگوئه... 
پی . اس: امروز همین جوری دلم خواست شارلوت بستنی درست کنم... بدون تزیین ... خوشمزه بود...
پی . اس: ادامه مطلب هم داریم... 
یک ماه قبل این ایده رو داد... می گفت حس می کنم بعد از زایمانش افسردگی گرفته... می خوام با این کار خوشحالش کنم... می خوام روحیش کمی تغییر کنه...
اما من کمی مخالف بودم.. می گفتم آخه برای چی ما باید براش جشن تولد بگیریم... خوب اگه دلش بخواد خودش می گیره!!!...
می گفت با بچه نمی تونه...
نظرش این بود که من هیچ کاری نکنم... و همه غذاها رو از بیرون بگیریم!!
اما من مخالف بودم.. می گفتم اگه قراره مهمونی بیاد خونم... خودم می خوام همه غذاها و دسرش رو درست کنم.. اما حرف حامد یک کلام بود.. به هیچ عنوان نباید خودت رو به زحمت بیاندازی و آشپزی کنی!!!...
و البته حرف من هم یک کلام بود... و اصلا قبول نمی کردم.. بعد اضافه کردم که به غیر از غذا... الان خونه من آماده مهمون رو نداره... نزدیک عیده ... یا من اول باید خونه تکونی کنم.. یا یه دست حسابی به خونه بکشم... تا این رو گفتم... گفت اصلا بی خیالش شو.. تو می خوایی خودت رو عذاب بدی با یه مهمونی!!!...
تا یک هفته پیش... دوباره بحث رو باز کرد...
گفت.. یه کاری می کنیم... غذا رو خودت درست کن... مهمونی رو خونه مامانم می گیریم.. گفتم نه بابا... چه کاریه... حرف زد و حرف زد و راضیم کرد...
باز هم می گفت فقط الویه درست کن!!!!... به یاد قدیم که فقط تو تولدا ساندویچ الویه می دادیم!!!...
گفتم ببین عزیز من.. من قبول کردم که مهمونی خونه مامانت اینا باشه... ولی دیگه لطفا برام تعیین نکن که چی بپزم... قبول!!!
توافق نامه امضا شد!!!...
برادرها و جاری ها دعوت شدن به خونه مادرشوهر برای جمعه شب... تولد خواهرشوهر!!... که یه جورایی میزبانش ما بودیم!!!!
بعد از رفتن مامانم اینا که روز پنجشنبه خونمون بودن... شروع کردم به درست کردن سالاد یونانی... تا ساعت 12 شب طول کشید و تو ظرف ریخته و سلفون کشیده داخل یخچال رفت...
ژله هایی که گذاشته بودم بسته شده بود.. با کمک حامد ژله خورده شیشه درست کردیم... و خوشحال از رنگاشون گذاشتیم داخل یخچال!...
صبح جمعه وقتی مادرشوهر برام گوشت چرخ کرده گوسفندی اورد... متوجه شدم که به غیر از گوشت گوساله ... شیر - پنیر پیتزا - سوسیس و قارچ هم خواهرشوهر نمی تونه بخوره... چرا که پر&گل خانومی دلدرد می گیرن...
می خواستم لازانیا درست کنم... کمی فکر کردم که لازانیا منهای این چیزها فقط می مونه خمیر و گوشت... اصلا خوشمزه نمی شه!!!..
تصمیم گرفتم باز هم بساط پیراشکی پزون راه بندازم... تا ساعت 4 بعدازظهر درگیر خمیر درست کردن و قالب زدن و پیچیدن و سرخ کردن پیراشکی ها بودم...
باز هم!! تصمیم داشتم سوپ شیر درست کنم... که با وجود شیر داخل سوپ... نظرم عوض شد و به سوپ جو قرمز رنگ تغییر کرد...
حامد که اومد ناهار نداشتیم!!!!... اصلا وقت نکردم چیزی درست کنم...
حامد با خستگی که داشت اومد کمکم... سه تا ظرف پیرکس لازانیا چیدیم و کنار گذاشتیم... یه ظرف کوچیک هم برای مادرشوهر و پدرشوهر... بدون قارچ و سوسیس درست کردم...
ساعت 7 و نیم دیگه همه چی آماده بود...
لازانیا ها رفت داخل فر ...
رفتم و دوش گرفتم... آماده شدیم..
حامد یه سری غذا به غیر لازانیا ها با ماشین برد خونه مادرشوهر..
وقتی برگشت لازانیاها آماده بودن.. اما گفت بزار تو همین فر باشه... تا گرم بمونه.. تا مراسم عکس و تولد تموم بشه ... موقع شام میام میارمشون...
با هم پیاده رفتیم خونه مادرشوهر...
همه تشکر می کردن.. همه از مدل ژله ها که برای بار اول دیده بودن ذوق می کردن...
خواهرشوهرم گفت به خدا شرمنده ام.. تقصیر حامد... حامد این برنامه ها رو می چینه...
گفتم این حرفا چیه... ایشالله همیشه زنده باشی ... ما هم بتونیم برات از این جشن ها بگیریم...
تولد شروع شد...
حامد عکاس شده بود و از همه عکس می گرفت..
ساعت از 10 گذشته بود که سفره انداخته شد برای شام...
خدا رو شکر همه غذاها خوب شده بود... کلی همه تعریف کردن و من ذوق کردم.. 
جاریم که دستور سالاد یونانی رو کتبا خواست!!!..
برای خوردن کیک کسی رغبتی نشون نمی داد.. از بس همه شام رو کامل خورده بودن...
ساعت از یک هم گذشته بود که مهمونی تولد تموم شد..
حامد چند بار تشکر کرد و گفت ممنونم که زحمت کشیدی... مطمئن باش جبران می کنم...
پی . اس: 22 بهمن تولد یکی یک دونه خواهرشوهرمه... 
پی . اس: می خواستم عکس ها رو رمزی بذارم... اما با وجود این سرعت افتضاح... و باز نشدن یاه@و و جی@میل... پشیمون شدم... بعضی از عکس ها رو صرفا جهت خوشگلی می ذارم... همین!! 
خونه رو روز قبل تمیز کرده بودم... سرامیک ها برق می زد و شیشه میز هم تمیز بود...
اولین کاری که کردم.. نخودهای خیس خورده رو ریختم تو قابلمه و زیرش رو روشن کردم... طبق دستوری که از خواهرم گرفته بودم.. تقریبا می دونستم باید چی کار کنم.. اما چون بار اولم بود و می خواستم برای مهمون درست کنم... می ترسیدم خراب بشه .. و اون چیزی نشه که مدنظرمه...
بعد از نیم ساعت... سبزی که دو روز قبل خریده بودم و پاک کرده بودم و حامد زحمت خورد کردنش رو کشیده بود.. ریختم تو آب و گذاشتم جداگونه بپزه...
دیگه ساعت از 10 و نیم هم گذشته بود که آرد رو تفت دادم و برنج خیس خورده رو ریختم با آب و آرد کامل پخت... سه تا بسته دوغ ریختم رو برنج پخته شده و مدام هم زدم.. تو همین حین اولین گروه مهمونم رسید...
بابا و خواهرم (تای قولم)... هم می زنم و تعارف می کنم بنشینن... می گم ببخشید باید هم بزنم تا نبره... تا جوش بیاد...
جوش که اومد ... درش رو گذاشتم تا برای چند دقیقه قل بخوره...
مامان رفته بود خونه دوستش... زنگ می زنم بهش و ازش می خوام زود بیاد... می گم حالا یه روز اومدی خونه ما.. می گه میام مامان جون...به جاش بعدازظهر اونجایی که می خواستم برم نمی رم و هستم...
می گم ای ول.. پس زود بیا...
دیگه ساعت 12 شده... نخود و سبزی پخته شده رو به آش اضافه می کنم... دیگه داره کم کم شکل آش دوغ می شه...
مامان که می رسه .. بعد از چند دقیقه... خواهر بزرگه و دخترش هم میان...
یک ساعت بعدش اون یکی دخترش هم از مدرسه میاد...
حالا دیگه وقت ناهاره...
می خوام بکشم تو کاسه بزرگ و ببرم سر سفره... که خواهرم قابلمه رو بر می داره و می گه اینجوری بیشتر می چسبه...
پیراشکی هایی که دیشب درست کردم هم می برم... (فقط دو تا پیراشکی موند که تونستم عکس بگیرم.. از آش که اصلا نتونستم)...
کمی کشک بادمجون هم بود ... که اونم می شه جزوی از ناهار...
سبزی خوردن و زیتون و دوغ هم تو سفره خودنمایی می کنن...
راضیم از ناهارم... همه از آش تعریف می کنن.. آش ترش و خوشمزه ای شده...
سه تا خواهر می گیم بیایین چهارتایی (یکی از خواهرام بینمون نبود)... مسابقه بذاریم... خواهر بزرگم می گه قبول نیست... معلومه که بانو برنده می شه... من نیستم... =))
بعد از ناهار... مسابقه شام ایرانی رو می ذارم و همه از خنده فکشون درد گرفته...
برای بعدازظهر... تنقلات و میوه و چایی میارم....
غروب که می شه... آهنگ می ذاریم و باهاش می رقصیم...
خیلی اصرار می کنم که بمونن...
اما انگار دیگه انرژی ها تموم شده... خواهرم و دختراش اول می رن...
بعد هم مامان و بابا و خواهرم...
خوش می گذره...
راضیم از مهمونیم... هر چند که خیلی ساده و بی دغدغه بود...
حالا باید دوباره انرژی جمع کنم... برای مهمونی فردا!!!
مهمونی که تو خونه امون نیست... اما قراره من شام و دسرش رو درست کنم و ببرم..
پی . اس: برای اولین بار آش دوغ درست کردم.. حامد تا حالا نخورده بود... می گفت عالی شده..
پی . اس: از یه قابلمه بزرگ.. تنها یه کاسه متوسط باقی موند که دادم برای مادرشوهر... گفتم اونا هم مزه کنن ... شاید دوست داشتن...
پی . اس: مرسی از دوستایی که تو پست قبل لایک زدن... مرسی از دوستایی که زحمت کشیدن و تو 2 تا پست قبل تر تبریک گفتن... و مرسی از دوستایی که با خوندن پست قبل لبخند زدن... 
سکوت ناراحت کننده ایه... البته این ناراحتی رو فقط من می دونم و خودش... مادرشوهر که عقب نشسته چیزی نمی دونه...
صدای افتادن دونه های تسبیح روی همدیگه و ذکر آروم مادرشوهر مهربون این سکوت رو می شکنه...
همین سکوت و آفتاب گرم... اجازه می ده که سرم رو به پشتی صندلی بذارم و آروم بخوابم..
مادرشوهر میوه پوست می کنه و به ما می ده... حامد بعد از خوردن ... از تو آینه به مامانش نگاه می کنه و می گه ممنون خانوم خوشگل!!!...
بعد از عوارضی... ماشین خواهرشوهر رو می بینیم که ایستاده... شوهر خواهرشوهر رفته انجیر خریده... به حامد می گه من دستام کثیفیه.. به خانومت هم بده!!... حامد دو تا برمی داره به سمتم دستش رو دراز می کنه... نمی خوام کسی متوجه بشه که قهریم!!...
ازش می گیرم و تو دستم نگه می دارم... وقتی دوباره راه می افتیم... جوری که مادرشوهر حواسش نیست... آروم می ذارم روی پاهاش...
ناهار دعوتیم خونه خاله اش... خاله ای که تهران نیست و شهرستانه... که اتفاقا خاله خودم هم تو همون شهره...
سر ناهار ساکتم... خاله و شوهرخاله.. اصرار می کنن که برنج بخورم... حامد می گه نه برنج خور نیست... حامد خوب بلده نقش بازی کنه... با همه شوخی می کنه و همه رو می خندونه... گاهی اوقات هم سرشو می گردونه سمتم و می گه فلان چیز رو می خوایی؟؟؟...
یه حیاط کوچیک دارن... که دبلیوسی تو حیاطه... با هم می ریم حیاط.... یه جای خلوت گیر اوردم.. حرفام و می زنم و دلم خالی می شه... می گه من که خبر نداشتم... می گم حقی نداشتی وقتی از چیزی خبر نداشتی... اینجوری باهام رفتار کنی...
وقتی بر می گردیم تو اتاق... دیگه یخامون باز شده...
نزدیک غروبه که از بقیه خداحافظی می کنیم و می ریم یه سر خونه خاله خودم... تو مسیر حالا تنهاییم.. باز هم حرف می زنیم و موسیقی با صدای بلند گوش می دیم... بعد از یک ساعت دوباره می ریم دنبال مادرشوهر و خواهرشوهر...
دلم لک زده برای زیارت...
دعا دعا می کنم خلوت باشه و بتونم ضریح رو لمس کنم...

برای اولین بار... بعد از شاید 10- 15 سال خلوت می بینم... اصولا نمی بوسم... اما دستم و به پنجره ها قلاب می کنم و حرفام رو با خانوم می زنم... یه کلمه رو شاید 20 دفعه تکرار می کنم... ازش می خوام حاجت همه رو بده...
حالا حسابی سبک شدم...
با خواهرشوهر و مادرشوهر نماز می خونیم...
پر*گل برای اولین بار تو زندگیش اومده زیارت...
شام رو خوردیم و سوار ماشین شدیم که ...
حامد باز از یه جمله من ناراحت می شه.. بد برداشت می کنه.!!!... بد فکر می کنه!!!..
دوباره می ره تو خودش و سکوت..
باز کل مسیر برگشت به تهران... ساکت و ناراحته...
حالا آفتاب نیست و همه جا تاریکه... هوا سرده... تو صندلی فرو می رم و می خوابم... مطمئنم که مادرشوهر بیداره... چون هر چند دقیقه یک بار با حامد حرف می زنه که خواب نباشه...
صبح بغلم می کنه.. می گه معذرت می خوام دیشب خسته بودم... همش سر تو خالی شد...
می گم دیروزت رو دوست نداشتم!!!...
پی . اس: دیروز تو یه شهر دیگه مهمون بودیم!!... 
پی . اس: عکس بالا جزو عکس های متفاوته!!!!... 
پی . اس: عکس ضریح رو یواشکی گرفتم.. اما خوب دراومد... 
پی . اس: ادامه مطلب.. یه شیرینی خوشمزه!!!... 
داریم قدم می زنیم که می رسیم به جلوی سینما 6 بعدی... به حامد می گم بیا بریم !!!...
می گه قرار بود قدم بزنیم... می گم حالا بیا این و بریم... تا حالا 6 بعدی نرفتیم...

بلیط می خریم و منتظر می ایستیم..
از طریق تلویزیونی که بیرون نصبه... می شه کسایی که داخل هستن رو تماشا کرد...
فیلم ها فقط 5 دقیقه ای هستن... فیلمی که ما انتخاب می کنیم دو سانس بعده...
دوباره منتظر می شیم...
این بار یه مادر و یه پسر 10 - 12 ساله همراه 3 نفر دیگه می رن داخل... (کلا 8 تا صندلی داره .. 6 تا فیلمه که خودت انتخاب می کنی کدوم رو می خوایی ببینی)...
از همون اول که شروع می شه... این پسر بچه اینقدر می ترسه و پاهاش رو تکون می ده که مایی که بیرون ایستادیم و می بینیم... از خنده غش کردیم... من که اینقدر خندیدم اشکم دراومده...
حامد می گه بابا نخند .. الان خودمون هم می ریم داخل ملت بهمون می خندن... =))
اما حرکات این پسر نمی ذاره ساکت بایستیم... کل 5 دقیقه رو فقط خندیدیم...
نوبتمون که شد... روی صندلی ها نشستیم... کمربند رو بستیم... عینک ها رو زدیم...
فیلم ما رولر کوستر بود... آخر هیجان ... عالی بود...
یه تخلیه انرژی 5 دقیقه ای!!!! ...
حالا با انرژی مضاعف قدم می زنیم و با لب های خندون تفسیر می کنیم...
پی . اس: پنجشنبه رفتیم بازار... هنوز بازار خلوت بود ... اینقدر روز قبلش پیچیده بودیم که خودمون هم شک داشتیم که بتونیم مغازه رو پیدا کنیم... اما خدا رو شکر پیدا کردیم... تا نشونش دادیم... بدون حرفی شروع کرد به گشتن مدلی که می خواستم... خواهرم گفت.. آقا حلال کنین اگه حرفی زدیم... ما گفتم حتما می دونستین انداختین بهمون... مرده گفت.. نه ندیده بودم ... می خواستیم فقط عوض کنیم و برگردیم.. اما مگه می شه بری بازار و از خرید دوباره بگذری... 
پی . اس: دیروز.. کیک قارچ درست کردم... دستورش رو از سایت ملک بانو برداشتم...
طبق نذر هر سال مامان... امروز نذر شله زرد داشت...
نتونستم زودتر برم کمکش ... با حامد جایی رفتیم ... از وقتی برگشتم ... همه فکر و ذهنم رو درگیر خودش کرده!!!!...
وقتی می رسم خونه مامان... همه تو حیاط هستند.. دور دیگ شله زرد جمع اند... همه از سرما دورش جمع شدن!!!...
با خنده می رم سمتشون... می گم سلام من اومدم... برادرم داره هم می زنه... می گم دیگه نوبتی هم باشه نوبت حاجت های منه!!!....

هم می زنم و تو فکرم... مامان یکدفعه می گه از امام حسن بخواه... بخواه که حاجتت رو بده... به مامان می گم دعا کن... اگه بشه خیلی خوبه...
می گه توکل کنین به خدا... اگه قسمتتون باشه حتما می شه...
دیگه از ظهر هم گذشته که تو کاسه می کشیم و می ذاریم کنار...

چند ساعت بعد... دختر خواهرم دستاشو دور کمرم می گیره و می گه چرا امروز اینقدر ناراحتی؟!... می گم ناراحت نیستم... می گه چرا همش به یه جا خیره می شی.... می گم تو فکرم... ماچش می کنم و می گم اصلا بیایین بریم یه بازی بکنیم... چهره های همشون خندون می شه...
پی . اس: عکس ها با موبایلمه... همه تعجب کرده بودن که دوربینم همراهم نیست... فکر می کردن شوخی می کنم... 
پی . اس: دیشب سالاد یونانی درست کردم... به نظرم طعمش عالی بود... می تونه یه پیش غذای عالی برای مهمونی ها باشه...

مهمترین گزینه اش اینه که ماست داره!!...
من دستورش رو از این سایت برداشتم...
فقط من از سیر، خامه، و پیازچه استفاده نکردم.. البته پیازچه طعم خوبی می ده بهش... اما من ساعت 10 شب پیازچه تو خونه نداشتم.. 
پی . اس: در مورد اون مساله اجازه بدین الان در موردش چیزی نگم... به وقتش حتما خواهم گفت... 
وقتی دارم این مطلب رو می خونم... ناخودآگاه بر می گردم سمت یخچال ... از چیزی که می بینم خنده ام می گیره...
من معمولا چیزی رو در یخچال نمی زنم.. این دو تا رو هم همون اوایل ازدواجمون خریدم و پرتشون کردم رو در یخچال!!!!... =)).... همیشه حالتشون مثل این خرگوشه بود.. اما الان که دیدم.. کلی خندیدم...
می گم نکنه این اردک من عاشق این خرگوش خواب آلود شده!!!... ببینید با چه لذتی داره نگاش می کنه...
نمی دونم چه جوری برگشته سمت خرگوشه... اما حتما تلاش زیادی کرده!!!!... 
پی . اس: تصمیم گرفتم شیرینی های عید رو خودم درست کنم... دیشب امتحانی قطاب درست کردم... حامد می گفت عالی شده...
پی . اس: ادامه مطلب دستور پخت!..
پی . اس: یه آیکون هم تونستم درست کنم و بزارم کنار آدرسم... البته کار زیاد داره... ولی اینقدر تصویر ریز می شه که جزییات حذف می شه...
ادامه مطلبرو تخت مامان اینا دراز کشیدم و دارم به سه تا دخترا نگاه می کنم... بزرگه که دانشجوئه روبروی من نشته و کلاسورش رو روی تخت گذاشته ... خودش هم چهارزانو نشسته جلوش و داره ریاضی می خونه... اون دو تا هم که دوم راهنمایی و اول دبیرستانی هستن دارن مثلا درس می خونن اما بازیگوشی این دوران اجازه نمی ده تمرکز کنن دارن با هم تو یه دفتر یه چیزی می نویسن...
گوشام تیز می شه که چی می گن و می خندن...
یاد خودم می افتم... دوران راهنمایی بچه ها دفتر می دادن و خاطره می نوشتیم..
می گم بچه ها منم هستم... بیارین منم بخونم ...
کوچیکه می گه الان میارم خاله ... اصلا تو هم باید بنویسی...
اول دفتر باید اسمم و تاریخ تولدم رو بنویسم...
می گم این دفتر اصلا مال کیه... نکنه طرف ناراحت بشه... بذار فقط بخونم...
می گه نه بابا برای خودمه... خودم درست کردم... می گم بی خیال تو و این کارا!!!!...شما چه زود بزرگ شدین!!!!!
می گه بنویس دیگه...
تو هر صفحه بالای ورق یه سوال پرسیده که براساس اون هر چی به ذهنت می رسه جواب بدی...
من تو لیست شماره 17 هستم... یعنی برای هر سوال باید اول بنویسم 17 و بعد جواب بدم...
سوال ها هم که مخصوص دوران خودشونه...
- کی رو بیشتر دوست داری؟!!
- از چه اسمی بیشتر خوشت میاد؟؟!!!
- چه سالی رو دوست داری؟؟؟
- از چه روزی خوشت میاد؟؟؟
- بهترین روز و بدترین روز؟؟؟؟
- اسم بازیگر و اسم کارگردان و اسم شاعر و اسم نویسنده و ..... خیلی سوال های دیگه...
می گم این سوال ها رو خودت نوشتی... عجب حوصله ای داشتی...
می خنده می گه جواب بده دیگه خاله...
شروع می کنم به جواب دادن..
بیشتر جواب هام برعکس جواب های قبل از من... کاملا مشخصه و صریح و بزرگ می نویسم حــــــــامد!...بهترین روز .. روز عروسی.... بدترین روز.. می نویسم خدا رو شکر نداشتم... چه سالی رو دوست داری.. سال 85 ... سال آشنایی با حامد و عقدمون.. اسم کسی که دوستش داری... حامد!!!... چه فیلمی رو دوست داری... فیلم عروسیم.. ... از عطر چه شخصی خوشت میاد... نوشتم خوب معلومه دیگه حامد... 
تو هر صفحه به جواب های قبلی هم یه نگاه می انداختم... وقتی رسیدم به این سوال... جواب همین دختر خواهرم برام جالب بود... نوشته بود... بانو (خاله)... می گم عطر من رو دوست داری؟؟؟؟... می گه خیلی بوی خوبی می دی... (البته که چند بار خودش بهم گفته و هر موقع من رو می بینه بهم وصل می شه و ازم جدا نمی شه... می گه یه بوی خوبی می دی!!!!!)...
در آخر هم باید امضا می کردم ...
بماند که سر همین دفتر نیم ساعت خوش بودیم و گفتیم و خندیدیم...
آخه بعضی ها جواب که داده بودن اینقدر رمزی نوشته بودن که با عدد و حرف قاطی بود... باید رمز گشایی می کردیم... 
پی . اس: دیروز دخترخواهرها فهمیدن وبلاگ دارم... اما هر چی التماس کردن اسمش رو نگفتم... یعنی بزرگه اسم وبلاگ اولیم رو می دونست.. اسمش هم گفت و آدرس هم درست بود... اما خودش گفت بعد همش آدرسش رو تغییر داد و گمش کردم... 
پی . اس: ادامه مطلب!!!...
ادامه مطلبهمین طور که داریم نزدیکش می شیم... می گم حامد چرا اینقدر این مجسمه مادر رو وحشتناک درست کردن... این حالت دستاش انگار جادوگره...
به جایی اینکه بریم از روبروش دربیاییم... می ریم سمت پشت مجسمه... نیمکت ها همه خالین... روی یه نیمکت می نشینیم و از پلاستیکی که همراهمونه... لواشک رو درمیارم و مثل بچه ها به دندون می کشیم... نگاهم می افته به چادر مجسمه... خندم می گیره.. می گم حامد نگاه کن... چادر مجسمه وصله پینه است!!!!!.... =))
پی . اس: من هر چی فکر کردم حالت دست این رو نتونستم برای خودم تفسیر کنم.. آخه این چه حالتیه!!!!... 
پی . اس: ادامه مطلب شیرینی و مربایی که تو این هفته درست کردم... بازم تاکید می کنم مامان های نی نی قورت داده نرن اونجا... من شرمنده اشون می شم... 
یک ماهی می شد که گاه گداری درد می کرد... اهمیت نمی دادم... در مقابل درد صبورم... می دونستم که باید آخر سر برم دکتر... اما هی پشت گوش می انداختم... تا امروز!!!!....
می خواستم برای ناهار پیتزا درست کنم.... خمیرش رو خودم درست کردم... برای بار اول... خمیرش عالی در اومد.. پنبه ای و نرم...
وقتی از فر در اوردم... رنگ و بوی خوبی هم داشت... امـــــــــــا...
یه مشکل داشت...
خمیر تو پخت سفت شده بود... :( ...
دندونم دیگه طاغت نیورد... بعد از دو لقمه یک دردی گرفت که قیافه ام ناله شد...
همون لحظه که بود که یکی از همکارهای قدیمم زنگ زد... یه دستم به لپم بود و یه دستم به گوشی... حامد متوجه شد.. با ایما و اشاره گفت درد می کنه... سرم رو به حالت آره اوردم پایین..
بعد از قطع تلفن... مسواک زدم... آب نمک قرقره کردم...
اما هنوز درد داشت...
حامد دستم رو گرفت و گفت بریم یه کم بخوابیم... دست گرمش روی لپم بود.. دردش کمتر شد... اما دردش نمی ذاشت بخوابم..
گفتم بریم دکتر...
رفتیم... گفت به عصب رسیده... عصب کشی کرد... راحت شدم... آروم شدم.. دردش خوابید.. حالا لبام سِره...حس نداره.... اما خوبه...
پی . اس: ادامه مطلب ... (اونایی که رژیم دارن و باردارن نرن!!!)...
ادامه مطلبرو تخت دراز کشیدم و دارم کتاب می خونم... گوشیم زنگ می خوره... می گه بیا پایین ما پشت دریم...
سریع آماده می شم و می رم بیرون... سلام می کنم و تو ماشین کنار دختر خواهرم می شینم...
شوهرخواهرم ما رو تا نزدیک بازار می رسونه... با خواهرم و دختر خواهرم سه تایی می ریم سمت بازار بزرگ.. کلی خرید داریم امروز...
از همون اولش یکی یکی مغازه ها رو نگاه می کنیم و تو ذهنمون دنبال یه خرید خوبیم...
از ساعت 10 صبح تا 2 ظهر یکسره در حال راه رفتن و خرید کردنیم... دستای هر سه تاییمون پره... با خنده می گم حتی نمی تونیم تعارف بزنیم به همدیگه که پلاستیک ها رو از دست هم بگیریم...
پی . اس: ادامه مطلب!!!...
ادامه مطلبشبایی که حامد شام می خوره (در هفته شاید دو شب هوس کنه که شام بخوره... بقیه شبا هر دومون شیر و خرما می خوریم).... حتما منم باید کنارش یه چیزی بخورم... وگرنه دست به غذاش نمی زنه...
دیشب مادرشوهر برای حامد فسنجون فرستاده بود.. (من نه فسنجون دوست دارم و نه شب خورشت می خورم... برنج که ابدا)... حامد اصرار که من یه چیزی رژیمی می گیرم که تو هم بخوری... بهش گفتم خودم یه چیزی درست کنم...
دقیقا روزی که نوشتم ما سوسیس و کالباس نمی خوریم.. شبش حامد یه نوع کالباس خرید که شکل ظاهریش مثل گوشت ورقه شده بود... که فکر کرده بود گوشته!!!!... اما خوب کالباس بود!!!...
دو تا برگ کالباس رو به صورت رشته ای بریدم و تو روغن زیتون تف دادم... همراه با خیار و گوجه و خیارشور و فلفل دلمه ای... مقداری هم سرکه بالزامیک زدم... همراه با آبلیمو و نمک و روغن زیتون .... این شد شام من ... نمی دونم سرکه سبکش کرده بود یا چیز دیگه ای بود... طعمش عالی شد...
رنگ سالاد رو دارین...

پی . اس: بابام عمل کرد.. امروز صبح هم دکتر دوباره معاینه کرد و راضی بود از عمل.. خدا رو شکر... 
می گه بیا شب پیتزا درست کنیم ببریم خونه مامانم ... همه دور هم بخوریم...
می گم باشه ولی آخه چند تا درست کنیم...
با هم دیگه شروع می کنیم به درست کردن 15 تا پیتزای کوچیک...

از خمیر پیراشکی استفاده می کنیم... سوسیس و کالباس هم الان 4 ماه می شه لب نزدیم... کاملا حذف شده از طبقات یخچالمون..

خدا رو شکر خیلی عالی درمیاد... قبل از رفتن به خونه مادرشوهر به حامد تاکید می کنم که به من اصرار نکنه بخورم... چون دوست ندارم جلوی جمع هی بگم نه مرسی نمی خورم..

خونه مادرشوهر همه از این که کوچیک درست کردیم استقبال می کنن... من به اصرار خواهرشوهر و برادرشوهر از نصف کمتر مزه کردم.. به نظرم عالی شده بود...
پی . اس: پنجشنبه بعد از یه ماه تاخیر رفتم دکتر .... فکر می کردم دعوام کنه چون اونجور که باید وزن کم نکرده بودم... اما خیلی تشویقم کرد.... گفت فکر کردم الان 5 کیلو چاق شدی... در صورتی که 3 کیلو هم کم کرده بودم... 
پی . اس: این ایرانسل هم بیکاره ... مدام زنگ می زنه که مشابه خطتون تولید شده منتها با یه تغییر!!!!!!... من نمی دونم این کجاش دیگه مشابه درمیاد.... 

ازم خواسته بود براش مربای پوست پوسته درست کنم... تا حالا درست نکرده بودم... اما به نظرم بد نشد...

پی . اس: پوست پسته رو اول دو بار شستم... بعد 4 بار هر بار به مدت یک ربع گذاشتم روی گاز تا بجوشه... تا تلخیش گرفته بشه... بعد به مدت یک ساعت در آب سرد گذاشتم...

شکر و دو لیوان آب رو گذاشتم روی گاز تا قوام بیاد... بعد کمی که خنک شد.. پوست پوسته رو که از آب سرد بیرون آورده و گذاشته بودم آبش رفته بود به مایع اضافه کردم.. کمی وانیل و مقداری هم پسته خلال شده بهش اضافه کردم.. و مقداری زعفران... دوباره 10 دقیقه جوشید بعد خاموش کردم و گذاشتم خنک شد... و بعد در ظرف ریختم و گذاشتم یخچال...
پی . اس: قولت رو فراموش نکن!!!
حامد رفته بود و یه ظرف تقریبا بزرگ حلیم خریده بود.. من که یه کم خورده بودم... حامد هم کمی... بقیه اش مونده بود... که دیشب دوباره برادرشوهر برامون اندازه همون ظرف حلیم اورد... دیگه فقط تشکر کردیم...
دو تا ظرف بزرگ حلیم تو یخچال!!! ...
آخر شب تصمیم گرفتم امروز آش شله قلمکار درست کنم... حبوبات رو خیس کردم..
صبح آش رو بار گذاشتم...
به حامد هم سفارش کردم سبزی معطر برام بخره... (به غیر از سبزی آش).. همه مواد رو که قاطی کردم.. آخر سر حلیم نصفه رو ریختم داخلش.. (البته اصلا شکر نداشت)... به قدری کشدار و خوب شد که اصلا فکرش هم نمی کردم ... 

پی . اس: مامانم پنجشنبه مهمونی گرفته...
دارم از در می رم بیرون که یه نگاه به کل خونه می اندازم و با اطمینان از اینکه خونه مرتبه و گاز و برقی روشن نیست... در رو محکم می بندم و قفل می کنم...
به حیاط که می رسم اول یه نفس عمیق می کشم... چادرم رو مرتب می کنم... هوا سرده.. زمین هم خیس...
پا به کوچه که می زارم.. کوچه و کوچه ها و خیابونهای بعدی خلوته... انگار همه از ترس سرما تو خونه های گرمشونن...
پیاده مسیر خونه بابا رو پیش می گیرم..
یه ربع بعد روبروی در خونه ام... زنگ می زنم.. یه صدای شیطون دخترونه که در عین حال می خواد مودب باشه می گه بله؟!!!... با خنده می گم باز کن... بعد از چند ثانیه می گه شما؟؟.. مگم قربونت برم عمه ام.. (اسمم رو می گم)..
مامان تنهاست و داره نماز می خونه... برادرزاده شیطونم هم زیر پتو خوابیده و مثلا مریضه...
مامان تو این سرما یه اش خوشمزه درست کرده... کنار حیاط باصفاشون و برادر و زن برادر و بچه هاش نهار می خوریم.. (تو حیاط نبودیما)..
مامان داره زمزمه ماهی رو برای شام شب می کنه... می گم مامان می خوایی برای شام حلیم بادمجون درست کنیم... می گه من تا حالا درست نکردم... می گم منم همین طور...
از طریق نت گوشیم دستور طبخش رو سرچ می کنم..
تا شب دو تایی مشغولیم..
موقع شام .. خودم حسابی با نعنا داغ و زعفرون و کشک تزیینش می کنم.. به نظرم خوب شده بود... همه هم خوششون اومد... بابام که اصلا بادمجون نمی خوره.. حسابی سیر کرد خودش رو... ![]()
پی . اس: خواهرم (تای قولم) خونه دوستش بود و تقریبا غروب بود که اومد.. من برای ساعتی شدم تنها دختر بابا و مامان.. البته با این شیطون برادرم.. که مدام می رفت و می اومد...
می گم زود بیا داره دختر شایسته 2010 رو نشون می ده... می گه نمی رسم .. نیم ساعت دیگه می آیم...
یه ربع بعدش می آید با دست پر...
دقیقا لحظه ای که دارن روی سر دختر آمریکاییه تاج می ذارن و اونم گریه می کنه...
تا در رو باز می کنه به جای سلام.. می گم بدو بیا ببین کی برنده شد...
همونجوری می آید می شینه جلوی تی وی... خیره می شه بهش... می گه حالا چرا گریه می کنه... می گم مثلا ذوق کرده دیگه...
می گه همچین هم خوشگل نیست.. می گم اره ... به نظر منم اون یکی دختره که نمی دونم از کجا بود قشنگتره...
وقتی همه دارن آهنگ دسته جمعی می خونن...
یکی یکی نشون می ده و می گه بابا این که بهتر بود.. نه این یکی خیلی بهتر از اونه... به شوخی گوشش رو می پیچونم می گم ... چشمم روشن... خوبه آخرش اومدی...
می خنده می گه به خدا تو دختر شایسته ای برای من... اینا برای همه اس.. تو برای منی!!!... ![]()
چیزهایی که اورده رو همون نشسته ازش می گیرم...
تبدیل می شه به شام خوشمزه... پیشنهاد می کنم امتحان کنید..
(سیب زمینی ها رو اول سرخ کردم)



فکر کنم مشخصه چی بود و چی شد... سیب زمینی + قارچ+ جعفری خرد شده+ پنیر پیتزا
پی . اس: امروز برای کاری تا ظهر بیرون بودیم... سمت پاسداران... خیابون افتضاح شلوغ بود... من همش می گفتم حامد خدا به داد اینایی که اینجا می شینن برسه... اصلا نمی شد حرکت کرد.. ما برای کاری دوباره باید می رفتیم جای دیگه.. که دیگه من به حامد گفتم عمرا نمی تونم... حالم داره بد می شه از بس ماشین دیدم..
وقتی همسایه اتون آشپز باشه... انوقته ده شب براتون غذای هیئت میاد... از ماهی سرخ شده تا قرمه و قیمه بادمجون.. عدس پلو.. شب آخر هم یه دیس قیمه...

برای ناهار هم مهمون داشتم.. خواهر بزرگه با دختراش.. زرشک پلو با مرغ درست کردم..
قابلمه هام کوچیک بود... یعنی بزرگترین سایزش هم برای آش کوچیک بود...
حامد رو می فرستم خونه مادرشوهر تا یه قابلمه بزرگ بگیره...
میشه این و بیشتر فضای گازم رو می گیره...

خواهر دومی و دو تا بچه هاش هم می یان...
زن برادر و برادر و دو تا بچه هاش هم ساعت 5 می یان... با و جود بچه ها خونه شلوغ شده...
اذون مغربه که سفره پهن می کنیم تا آش بخوریم...
با هزار ترفند فقط می تونم از بالای قابلمه از آش عکس بگیرم.. دیگه سفره و بقیه مخلفات نمی شه..

عکسش هول هلی افتاد.. همه منتظر بودند..
نوه ها یکی یکی تشکر می کنند... حتی اون کوچیکه... دختر برادرم که امسال پیش دبستانیه.. شیطونٍ بلا بلند وسط سفره می گه.. بانو جون (اسمم رو صدا می کنه و عمه نمی گه) دستت درد نکنه چقدر خوشمزه شده بود...
تو آشپزخونه ام .. می خندم و بلند قربون صدقه اش می رم..
احساس خوبی دارم.... خوشحالم که مسولیت پختن آش رو قبول کردم... و خوشحالتر اینکه خدا رو شکر خیلی خوب از اب دراومد..
پی . اس: از اون همه آش تنها یه مقدار الان مونده... که اونم شاید به فردا نرسه... البته بعد از خوردن همه یه کاسه یا قابلمه کوچیک بردند.. برای مادرشوهر و جاری هم کنار گذاشتم... عروس خوبیم دیگه.. 
پی . اس: امروز نتونستیم با بابا اینا صحبت کنیم.. گوشیشون اصلا خط نمی ده... 
دوست دارم وقتی می یاد دستش پر باشه... مخصوصا چیزهای خوشمزه و خوشگل...
دیشب که اومد...
برام یه ماگ خوشگل اورده بود....

یه جعبه اورده خیلی خوشگله... 
حامد می گه چقدر برای سیگار برگ شیکه...

خودش ترشی دوست نداره... یعنی تا حالا ترشی و سرکه نخورده... اما یه ترشی اورده خارجیه... می گه ترشی فلفل افریقاییه...

می گه شکلش خیلی حوس انگیزه... هنوز نرفته دستاشو بشوره... درش رو باز می کنه تا بخوره.. بسته بندیش عالیه.. درب شیشه رو که باز می کنیم.. این رو می بینم... جالبه برای اینکه کپک نزنه..

حامد که با اشتها می خورد... می گفت این طعم شیرینشه... تندش هم هست... من فقط یه گاز کوچولو زدم.. اصلا مزه سرکه نمی داد...

اما خیلی خوشگل اند...
پی . اس: حامد به هیچ عنوان سیگار نمی کشه... (حالا چه برگ باشه چه غیر برگ)!!!...
پی . اس: این نیم تنه خانومه که رو عکس هاست لوگومه..
پی . اس: وقتی گرسنه باشی ... تو یخچال و فریزر رو می چرخی تا یه چیزی برای شام پیدا کنی... بعد می بینی به به تو یکی از قفسه ها یه چیزی داره چشمک می زنی... سریع آماده می کنی با مخلفات کنارش... و در کنار یه فیلم خوب می خوری...

پی . اس: دوستانی که تو ماه رمضون بهم یه جز قرآن دادند... میشه دوباره بهم بگند... می خوام مدیون نباشم..
پی . اس: کادوی روز مرد به حامد یه ساعت مارک گوجی هدیه دادم... برای بابای خودم و حامد هم هنوز چیزی نخریدیم.. البته هر دو باباها روز عید نیستن... بابای خودم اون روز رو عید گرفتن برای مادربزرگم.. و پدرشوهرم هم چهلم پدربزرگ حامد هست... و هر کدوم سمت دیار خودشون هستن...
پی . اس: بقیه اش ادامه مطلب... خواهشا مامانا نرن... خطره داره... 
پی . اس: می گم چرا اینقدر حساسین به این کلمه هوس من... مگه اشکالی داره من گاهی حوس بنویسم؟!.. آیه قرآن که عوض نمی شه... 
پی . اس: هفته پیش از طریق نت یه پک فیلم سفارش دادم.. فکر نمی کردم بفرستن... اما امروز به دستم رسید... 88 تا فیلم تو 15 تا دی وی دی... به قول حامد تا یه سالم تضمینه... هر ازگاهی از فیلم هایی که دیدم می نویسم.. 
ادامه مطلب
زنگ می زنم به مامان که ناهار منتظرم... می گه بانو زیاد غذا درست نکنیا... می دونی که ما نمی خوریم... می گم باشه حالا شما بیایین...
بعد سریع زنگ می زنم به حامد... می گه دارم سبزی می خرم.. می گم یه خورده بیشتر بگیر.. مامان و بابا هم ناهار میان... می گه باشه...
تند تند صبحونه ای که حامد رو میز پهن کرده رو می خورم...
یه پیمونه لپه رو سریع می ذارم رو گاز تا نیم پخت بشه.. برنج هم به انداز با آب جوش خیس می کنم... گوش چرخ کرده هم می ذارم بیرون...
خونه تقریبا تمیزه... تخت رو مرتب می کنم که حامد می رسه... تو دستش دو بسته سبزیه بزرگه... انگار شک بهم می زنن... می زنم تو صورتم می گم حامد مگه می خوام هیئت ناهار بدم... من چه جوری اینا رو پاک کنم... بعد ناخداگاه می زنم زیر گریه... (لوس نیستما
) حامد می گه بانو داری گریه می کنی!!!!... می گم حامد من چه جوری اینا رو پاک کنم!!!!... ناهار رو کی حاضر کنم!!!!... چرا دستت به کم نمی ره بخری... می گه آخه یه ذره سبزی می شد...
حامد می ره.. منم می چسبم به سبزی ها... دسته اول سبزی کوفته است... می خوام ناهار کوفته درسته کنم.. تقریبا نصفه سبزی رو نیم ساعته پاک کردم و آب کشیدم.. تا آبش بره... بقیه رو پاک کردم تا آخر سبزی که تره بود... که من واقعا متنفرم از تره پاک کردن... همونجور رو میز رهاش می کنم...
سبزی کوفته که آبش رفته .. تند تند خورد می کنم.. قاطی مواد می کنم.. همه رو خوب ورز می دم... سس رو دارم درست می کنم که مامان می رسه...
میگه زن باردار تو ساختمون ندارین؟؟؟... می گم چه طور؟؟... میگه بوی سبزی کوفته تو راه پله ها میاد... می گم نه خدا رو شکر نداریم... قربونش برم... نرسیده میاد به سبزی پاک کردن... منم کوفته ها رو قل قلی می کنم و هلشون می دم تو سس ... از همه جا حرف می زنیم.. مامان یه آن نگاش می افته به کوفته تو دستم... می گه بانو!!! اینقدر ریز... می گم نه دیگه خوبه.. دستم بزرگتر نمی گیره... می گه خیلی ریزه... می گم اشکالی نداره...
تا اومدن بابا... سبزی ها کامل پاک شده.. غذا درست شده... دسته دوم سبزی هم سبزی خوردن بود که مامان زحمتش رو کشید...
همش دعا دعا می کردم که کوفته هام ولو نشه... که خدا رو شکر قرص و محکم سر جاشون پخت...
بابا خیلی تعریف کرد... می گفت بوی کوفته حتی تو حیاط هم میاد... مامان هم گفت نمکش کمه که مهم نیست...کوفته هم موقع پوخت حسابی باد کرده بود و بزرگ شده بود... دیگه ریز نبود..
پی . اس: عکس نمی ذارم تا کسی هوس نکنه.... 
پی . اس: مامان به بابا می گه ... دختر خانومت تا سبزی ها رو دیده زده زیر گریه... بابا با تعجب نگام می کنه.. می گم خوب زیاد بود.. 
پی . اس: فردا لیلة الرغائب... روزه فردا خیلی ثواب داره... ایشاالله همه به آرزوهاشون برسن..
یه نفس عمیق می کشم اما تو نیمه پشیمون می شم و گلوم و بینیم می سوزه... روی پُلیم به انتهای خیابون نگاه می کنم... گرد و خاک و کثیفی...
می گم چقدر هوا کثیفه.. مثلا اومدیم بیرون یه هوایی بخوریم... می گه اره معلومه ....
می گه خوب کجا بریم بانو؟؟؟... می گم دوباره ازم سوال کردی... من نمی دونم.. واقعا نمی دونم تو تهران کجا می شه رفت...
می گه شام چی می خوری؟؟؟... می گم نمی دونم... فرقی نداره.. هر چی تو بخوری... می گه نه دیگه فردا می خواییم روزه بگیریم.. باید یه چیز درست درمون بخوریم... می گم تو چرا می خوایی روزه بگیری؟... من تو خونه ام و زیر کولر... تو سختته... نمی خواد !!!... می گه خیال کردی می ذارم تنهایی ثواب ببری!!!... می گم آخه گناه داری!!...
می ریم سمت پارک قیطریه... اما آدم داره می جوشه از زمین.. از بس شلوغه نه جای پارک پیدا می شه نه دیگه میلی به پارک رفتن ...
می گم بریم یه چیزی بخوریم... بریم خونه .. بهترین جا الان خونه است...
تصمیم می گیریم دنر کباب بخوریم...
وقتی می رسیم خونه دوتایی جو گیر می شیم و اعمال شب اول ماه رجب رو انجام می دیم... آی می چسبه بهمون...
پی . اس: برای اولین بار مربای توت فرنگی درست کردم... عالی شده... فکر نمی کردم اینقدر خوب بشه... دستورش رو از 101recipe گرفتم...
پی . اس: ماهیمون بالاخره مرد... 
پی . اس: فیلم قوی سیاه رو دیدم... اما راستش اصلا خوشم نیومد... نمی دونم چرا... وقتی تموم شد یه نفس بلند کشیدم... حامد که اصلا نگاه نکرد...
رو تخت دراز کشیدم و دارم کتاب می خونم... حامد تلویزیون رو خاموش می کنه و می ره سمت دستشویی...
صدای پاهاش رو می شنوم که می ره سمت یخچال... صفحه آخر کتاب رو می خونم و کتاب رو می بندم... می رم سمت آشپزخونه... حامد جوری تو یخچال فرو رفته که به زور می تونم ببینمش... یواشکی سرش رو میاره بیرون تا منو می بینه... مثل پسربچه ها که کار بدی کرده باشن... دوباره بر می گرده و پشتش رو به من می کنه...
می فهمم داره چیزی می خوره...
می گم چی می خوری!!... اینقدر دهنش پره که نمی تونه حرف بزنه...
با شیشه شیر میاد بیرون... می رم سمتش ... می گم چی خوردی... یالا بگو...
خنده اش می گیره...
می فهمم چی خورده... می گم حامد!!!... الان باید بخوری...
می گه خیلی خوشمزه است... عالی شده... می گم نوش جان...
پی . اس: صبح هم میز صبحانه رو که چید... از این توپکای نارگیلی کنار چاییش گذاشته بود...
پی . اس: طرز تهیه اش تو ادامه مطلب...
ادامه مطلبیه نامه خیلی قدیمی از برادرم داریم... که وقتی سرباز بوده برامون نوشته و فرستاده... این نامه مدتی دست من بود... هر موقع می خوندمش... کلی می خندیدم.. تو یه ورق کاهی که اینقدر خرچنگ قورباغه نوشته که خودش آخر نامه اش نوشته فکر کنم خودم هم باید با نامه پست کنم تا براتون بخونم... ![]()
حالا من و خواهرم قبلا براش نقاشی کشیدیم و براش فرستاده بودیم.. نوشته بود.. به بانو بگین حتما نقاشی بکشه و ادامه بده... حالا من نمی دونم برادر محترم بنده تو این نقاشی چی دیده که فکر کرده من باید نقاشی رو ادامه بدم..(هرچند که گرافیک خوندم و به نوعی به حرفش گوش کردم :))...
به نقاشیم نخندین...
... کوچولو بودم شاید اول دبستان یا کمتر...

عکس هم بزرگ گذاشتم تا با جزییات ببینید... حالا نقاشی من که خوبه... خواهرم سه تا خانوم کشیده همش رنگ زرد استفاده کرده.... حتی رنگ صورتشون هم زرد کرده... می گفت من نمی دونم چرا اینقدر از زرد استفاده کردم.. با اینکه الان خیلی بدم میاد از این رنگ...
پی . اس: تو وبلاگ قبلیم هوس کردم یه خط بنویسم... ببینم کسی می خونه اونجا رو یا نه... که خوب بعضی از دوستانی که اینجا بودن.. انگار اونجا رو هم هنوز دارن... و چندتا دیگه که تا الان.. گفتن خیلی خوشحالیم که برگشتی و ترو خدا بیا بنویس..
..
پی . اس: یه افزونه اضافه کردم به فایرفاکسم که هر نوشته ای بدی سر همون تاریخ یادآوری می کنه... در واقع همون ریمیندر... بامزه است.. تو عکس نمونه نوشتم دوست دارم... چه خوشگل اومده پایین مرورگرم ... اون پاپیون هم لوگوشه...

پی . اس: امشب پای چوپان درست کردم... از وبلاگ سیندخت.. ![]()
ساعت ١١ شبه.. حامد می گه دارم میام.. همبرگر میارم.. سرخ کن.. بخوریم... می گم گشنه ای ؟؟؟... میگه چه جورم!!!....
همش ذهنم پیش غذایی که از جمعه تو یخچاله... تصمیم رو می گیرم...
اول سیب زمینی سرخ می کنم...تا سرخ بشه دو تا رون مرغی که داشتم رو همه رو تیکه تیکه می کنم...
بعد پیاز رو تفت می دم.. با یه عالمه ادویه ... مرغ ها رو می ریزم تو پیاز داغ و تفت می دم... خوشم اومده.. می رم سراغ فریزر.. طبقه وسط... معمولا چیزهای خوبی دارم.. مقداری جعفری و شوید خورد شده... مقداری نخود فرنگی.. چند تا دونه فلفل دلمه ای قرمز خوش رنگ... (که قبلا خورد کردم)...
حسابی که سرخ شد... غذام حاضره.. خداییش بهتر از اون همبرگر آماده شد...
حامد که حسابی سس فلفل تند می ریخت و با ایستک آلبالویی نوش جان می کرد...

پی . اس: مرغها رون بود.. حامد به هیچ عنوان رون نمی خوره... برای همین چند روز مونده بود... غذا هم برای همون مهمونی تولد بود که ما نرفتیم.. غذامون رو برامون فرستادن.. 
پی . اس: پنجشنبه خونه خواهرشوهر دعوت شدیم... همراه با پسرعموی حامد و خانومش.. 
خونه تاریکه...
دوست ندارم چراغی روشن کنم...
دوست دارم از این هوای ابری که تاریکیش سهم من شده... استفاده کنم...
خونه آرومه...
منتظرم بیاد تا ناهار خوشمزه امون رو بخوریم...
ناهاری که بوش اینقدر تو خونه پیچیده که داره هوش از سرم می بره...
تو یه هوای سرد و دلگیر.. آبگوشت داغ و خوشمزه می چسبه..
