دل می نوازد

یه جشن ساده

بهش پیشنهاد دادم یه رستوران خوب و دنج رزور می کنم که با هم اونجا تولد بگیریم... گفت حالا چرا رستوران!!!... بریم کن!!!!... هم هواش خوبه... هم قلیون داره...

تا از خونه اومدیم بیرون.. ساعت 9 شب بود....

هوا عالی بود...

رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به باغ گیلاس کن...

میلی به شام نداشتیم... فقط چای با قلیون سفارش دادیم...

یه ظرف از کیکی که درست کرده بودم رو گذاشتم جلوی حامد... با شمعی که خریده بودیم... یه شمع که به جای عدد... فرفری بود!!!.. :)) ...

شمع روشن کردم و گفتم حالا یه آرزو کن و فوت کن...

چون می خواستم تو عکس باشه... ظرف رو بالا گرفتم و جلوی صورتش نگه داشتم... بعد هم چلیک چلیک عکس گرفتم.. از خودمون.. از قلیون کشیدن حامد... حتی از ترک چوب ها... :دی.. (عکس های بیشتر تو ف.ب)

بهش می گم فردا می رم بازار برات کادوی تولد می خرم... تقصیر خودته هر چی گفتم برات چی بخرم.. هیچی نگفتی...

حامد قلیون کشید و من چایی نبات خوردم...

ساعت 11 بود هنوز صدای خنده جوون های کلبه روبرویی می اومد که جشن ما تموم شد...

 

پی . اس: هوراااااااااااااااااااا... خامه ام عالی شد... مرسی از همه دوستانی که کمکم کردن... من با دستور کریستینای عزیز با پودر خامه درست کردم.. عالی شد... ماچ

اما از ترس اینکه دوباره همه کیک رو به خاطر خامه خراب نکنم... کیک رو برش زدم بعد خامه زدم... البته خوب شد... ولی یه کیک گرد و تمیز درنیومد... به جاش یادگرفتم که چه جوری خامه بزنم...(مثل پازل همه رو کنار هم چیندم و شد یه دایره... )

پی . اس: امروز از صبح  تا ظهر با خواهرا بازار بودیم... حاصلش یه عالمه خرید شد... (عکساش فعلا تو ف.ب) عینک

+ bano ; ٥:۱۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩۱
comment دلنواز ()

6 بعدی

داریم قدم می زنیم که می رسیم به جلوی سینما 6 بعدی... به حامد می گم بیا بریم !!!...

می گه قرار بود قدم بزنیم... می گم حالا بیا این و بریم... تا حالا 6 بعدی نرفتیم...

بلیط می خریم و منتظر می ایستیم..

از طریق تلویزیونی که بیرون نصبه... می شه کسایی که داخل هستن رو تماشا کرد...

فیلم ها فقط 5 دقیقه ای هستن... فیلمی که ما انتخاب می کنیم دو سانس بعده...

دوباره منتظر می شیم...

این بار یه مادر و یه پسر 10 - 12 ساله همراه 3 نفر دیگه می رن داخل... (کلا 8 تا صندلی داره .. 6 تا فیلمه که خودت انتخاب می کنی کدوم رو می خوایی ببینی)...

از همون اول که شروع می شه... این پسر بچه اینقدر می ترسه و پاهاش رو تکون می ده که مایی که بیرون ایستادیم و می بینیم... از خنده غش کردیم... من که اینقدر خندیدم اشکم دراومده...

حامد می گه بابا نخند .. الان خودمون هم می ریم داخل ملت بهمون می خندن... =))

اما حرکات این پسر نمی ذاره ساکت بایستیم... کل 5 دقیقه رو فقط خندیدیم...

نوبتمون که شد... روی صندلی ها نشستیم... کمربند رو بستیم... عینک ها رو زدیم...

فیلم ما رولر کوستر بود... آخر هیجان ... عالی بود...

یه تخلیه انرژی 5 دقیقه ای!!!! ...

حالا با انرژی مضاعف قدم می زنیم و با لب های خندون تفسیر می کنیم...

 

پی . اس: پنجشنبه رفتیم بازار... هنوز بازار خلوت بود ... اینقدر روز قبلش پیچیده بودیم که خودمون هم شک داشتیم که بتونیم مغازه رو پیدا کنیم... اما خدا رو شکر پیدا کردیم... تا نشونش دادیم... بدون حرفی شروع کرد به گشتن مدلی که می خواستم... خواهرم گفت.. آقا حلال کنین اگه حرفی زدیم... ما گفتم حتما می دونستین انداختین بهمون... مرده گفت.. نه ندیده بودم ... می خواستیم فقط عوض کنیم و برگردیم.. اما مگه می شه بری بازار و از خرید دوباره بگذری... نیشخند

 

اسلایدر

پی . اس: دیروز.. کیک قارچ درست کردم... دستورش رو از سایت ملک بانو برداشتم...

ادامه مطلب
+ bano ; ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ ; شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٠
comment دلنواز ()

بازار و خرید

قرار نبود امروز بریم!!!... اما یک دفعه برنامه عوض شد... خواهرم زنگ زد و گفت فردا میایی بریم؟!!... گفتم من که خیلی وقته می گم بریم...

ساعت رو فیکس کردیم..

صبح وقتی رسیدم سر قرار.. خواهرم منتظرم بود.. با هم رفتیم بازار بزرگ... جوری رفتیم که ساعت 9 و نیم دیگه تو بازار بودیم.. خلوت بود ... مغازه ها هم یکی یکی داشتن باز می کردن...

یک لیست از چیزهایی که نیاز داشتم رو نوشته بودم... گفتم من که نوشتم تا چیزی جا نمونه...

خواهرم گفت.. اتفاقا منم نوشته بودم.. ولی یادم رفت بیارم...

با این حال تا ساعت 1 ظهر حسابی گشتیم و خریدامون رو کردیم...

موقع برگشت.. غوغایی بود... تازه مردم داشتن می اومدن... جمعیت بود که وارد بازار  می شد...

خنده امون گرفته بود... به خواهرم می گم خوبه تقریبا دو ماه مونده تا عید!!!...

بیشترین شلوغی هم بازار لباس زی*ر بود... یعنی خانوما جور و واجور اومده بودن لباس *زی*ر بخرن..

خواهرم با خنده می گفت... مردم از گرونی چیز دیگه نمی تونن بپوشن... رو اوردن به اینا... نیشخند

تقریبا ساعت 2 بود که خونه بودیم.. خسته و راضی از خریدامون...

بعد از ناهار خواهرم رفت خونشون...

نشستم و خریدا رو جابه جا کردم... امااااااااااا... با دیدن یکی از آنها شک بدی بهم وارد شد... خستگی تو تنم موند... نمی دونم نمی دونسته یا از قص گذاشته بود... اینقدر مغزم خسته بود و هنگ کرده بود... همون لحظه به خواهرم زنگ زدم و گفتم موضوع چیه... هنوز تو راه بود... وقتی رسید خونه... زنگ زد و گفت از موقعی که گفتی دارم حرص می خورم.. فردا صبح دوباره می ریم سراغش... خرید که نداریم... می ریم عوض می کنیم و بر می گردیم...

چرا نمی تونن نون حلال ببرن سر سفره... ناراحت

 

پی . اس: خریدام تو ادامه مطلب...

پی . اس: جواب پست دیروز..

1- ظالم                                 6- آگاه

2- مهربان                              7- عاشق

3- با وفا                                 8- بی تفاوت

4- منتکش                              9- دلسوز

5- مدیر                                   10- خسیس

مطمئنن سرگرمیه.... جواب من 7 بود... چشمک

ادامه مطلب
+ bano ; ٤:٠٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٥ بهمن ۱۳٩٠
comment دلنواز ()

هدیه روز مرد

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ۱:٢٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٦ تیر ۱۳۸٩
comment دلنواز ()

جواب و خرید

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ۱:۱۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸٩
comment دلنواز ()

پرو لباس+ خرید

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ۱:٠٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸٩
comment دلنواز ()

دعوا و خرید و مهمونی

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٤ فروردین ۱۳۸٩
comment دلنواز ()

خرید خوب

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸۸
comment دلنواز ()

کوفته و مهمونی

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸۸
comment دلنواز ()

لبوی کثیف و خوشمزه

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ٩:٥٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٥ آذر ۱۳۸۸
comment دلنواز ()

زمین دار شدیم

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ۱:۳۳ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۸ مهر ۱۳۸۸
comment دلنواز ()

خرید و خونه مامان

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ۱:۳٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٤ مهر ۱۳۸۸
comment دلنواز ()

هایپر استار

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ ; شنبه ٤ مهر ۱۳۸۸
comment دلنواز ()

یه روز با کلی خرید + کبه!!

رو تخت دراز کشیدم و دارم کتاب می خونم... گوشیم زنگ می خوره... می گه بیا پایین ما پشت دریم...

سریع آماده می شم و می رم بیرون... سلام می کنم و تو ماشین کنار دختر خواهرم می شینم...

شوهرخواهرم ما رو تا نزدیک بازار می رسونه... با خواهرم و دختر خواهرم سه تایی می ریم سمت بازار بزرگ.. کلی خرید داریم امروز...

از همون اولش یکی یکی مغازه ها رو نگاه می کنیم و تو ذهنمون دنبال یه خرید خوبیم...

از ساعت 10 صبح تا 2 ظهر یکسره در حال راه رفتن و خرید کردنیم... دستای هر سه تاییمون پره... با خنده می گم حتی نمی تونیم تعارف بزنیم به همدیگه که پلاستیک ها رو از دست هم بگیریم...

 

پی . اس: ادامه مطلب!!!...

ادامه مطلب
+ bano ; ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٠
comment دلنواز ()

film

مغازه پر از وسایل رنگارنگه... هر چی که نیاز دارم بر می دارم... آقاهه حساب می کنه و من یکی یکی اضافه می کنم به خریدا... وقتی آروم می ایستم کنار حامد ... گوشش رو میاره نزدیکم و می گه مطمئنی چیز دیگه ای نمی خوایی؟؟؟... می خوایی یه دور دیگه  بزن... =))

دو سه تا مغازه جلوتر .. شیرینی فروشیه... می گم بریم امشب شیرینی هم بگیریم .. فردا شب شلوغه...

مغازه شیرینی فروشی با اینکه بزرگه... اما اصلا نمی شه حتی ویترین شیرینی ها رو یه دید کوچولو زد... از بس شلوغه..

اما سمت کیک ها خلوته... حامد می گه یه دونه از این کیک ها بخریم!!!... نگاش می کنم می گم من همین الان وسایل کیک پزی خریدم.. می گه ببین چه هوس انگیزه... می گم شکمو!!!!..

بعد فکر می کنم و با خودم می گم خوب چه اشکالی داره اگه مهمون اومد برام یه برش از این کیک رو به عنوان شیرینی جلوش می ذارم... لبخند

 

پی . اس: عیدتون مبارک... دختر عموهای من کیا هستن... زود خودشون رو نشون بدن... قلب

پی . اس: تو ادامه مطلب یه فیلم از شمال گذاشتم... خیال باطل

ادامه مطلب
+ bano ; ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۳ آبان ۱۳٩٠
comment دلنواز ()

هدیه pargol

از وقتی که شنیدم بارداره مدام در حال یادآوری به حامد بودم که هر چه زودتر بریم و یک هدیه برای کوچولوش بخریم!!!...

و حالا تقریبا یک هفته به بدنیا اومدن خواهرزاده اش گفت بریم و بخریم...

تو مسیر بودیم تا برسیم به کریمخان... بهش پیشنهاد دادم یه پلاک و ان یکاد بگیریم.. سریع گفت نه!!!...

تقریبا همه مغازه ها رو گشتیم... می خواستیم یه تو گردنی شیک و دخترونه باشه... نمی دونم چرا همش به دنبال پروانه بودم... اتفاقا مدل های قشنگی هم می شد پیدا کرد... اما موقع قیمت گرفتن... رقم ها خیلی بالا بود!!!...

تا اینکه تو یه مغازه... یه پلاک دیدم که و ان یکاد روش نوشته بود... قشنگ بود... به حامد نشون دادم... اونم خوشش اومد...

اینم هدیه دایی و زندایی کوچیکه به پر^^گل خانومی که هنوز به دنیا نیومده...

اصرار می کنه که خودت هم یه انگشتر یا هر چیزی که دلت می خواد بردار... اما من نمی خوام... می گم نه ... بعدا هم می شه خرید.. الان که مناسبتی نیست... می گه مگه حتما باید مناسبت باشه!!!... اصلا من دوست دارم الان برات بخرم...

می گه اصلا جریمه اون انگشتری که گم کردی... الان یه انگشتر یاقوت کبود بردار!!!!...

خنده ام می گیره... می گم به جای اینکه دعوام کنی... برام تشویقی هم می خری...

و این هم می شه برای من!!!!...

مرسی حامد جــــــــــــــــــــون... ماچ

رو دور خرید افتادیم ... یه عطر می خرم ... بوی محشری داره... خنــــــــــــک... عاشقش شدم...

وقتی می زنم به پوستم ... می گه از اون عطرهاییه که رو پوستت می شینه...

اسمش Lanvin Eclat چشمک

 

پی . اس: یه موضوع!!!... من با این ایمیل "bano.life@yahoo.com" تو فی^^س بو^^ک صفحه ندارم... نمی دونم یه سری از دوستان یا من رو سرچ کردن یا دعوت نامه فرستادن که برام از طرف ف.ب ایمیل میاد.. و البته اسمشون هم تو متن ایمیل هست... که متاسفانه من هیچ کدوم رو نمی شناسم... متفکر

پی . اس: اگه عکس هایی که می ذارم یه مقدار از لحاظ رنگ بی کیفیته و تفکیک شده است... دلیلش اینه که با پسوند gif ذخیره می کنم تا موقع نشون دادن سریع باز بشه... مژه

+ bano ; ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳ آبان ۱۳٩٠
comment دلنواز ()

خاطراتی که باید تعریف بشه...

دقت کردم هر خانوم بارداری که زایمان می کنه... وقتی براش مهمون میاد ... می شینه از یه روز قبل از بیمارستان تعریف می کنه تا یه روز بعد از بیمارستان... از تایمی که داخل بیمارستانه می گه تا کوچکترین حرکت پرستار !!!...

اگر زایمانش طبیعی باشه که با افتخار کل مراحل رو با لبخند پت و پهن تعریف می کنه... و اگر زایمانش سزارین باشه... باز هم از مشکلاتش... از این که من آمادگی طبیعی داشتم ولی نشد... و خیلی چیزهای دیگه تعریف می کنه...

تو این بین هم مهمون ها با سوال های مختلف ازش کسب اطلاع می کنن!!!...

پنجشنبه با خواهرا و مامانم و زن برادرم قرار گذاشتیم بریم خونه دخترعمه ام که چند هفته ای می شه پسر نازش رو به دنیا اورده... تقریبا یک ساعتی که اونجا بودیم... فقط حرف از زایمان بود و بیمارستان... =) ..

موقع برگشت یه مسیری رو باید پیاده می اومدیم تا سر خیابون... سرتاسر اون مسیر پر مغازه بود... که حسابی سرگرممون کرد و البته موجب شد خرید هم بکنیم... من یه شنل زمستونی خریدم... که دگمه می خوره...

 

پی . اس: خاطره زایمان مثل خاطرات یه کوهنوردیه که تونسته قله رو فتح کنه و سرافراز برگشته پایین!!!.. و خداییش هم که مرحله سختیه... چشمک

پی . اس: دیشب برای ماشینمون لباس نو خریدیم!!!... روکش و یه سری وسایل بهش اضافه کردیم... خودمون مدام نگاش می کردیم و می گفتیم چه خوشگل شده... قلب

دیشب حامد هوس دنر کباب کرده بوده... رفتیم جای همیشگی... قبل از سفارش به حامد گفتم بگو برای من نون نذاره... آقاهه هم گفته بود براتون بشقاب دنر می  ذارم همراه با نون سبوس دار ... من تو ذهنم یه تیکه نون بود کنار مخلفات غذا می ذاشتن اما وقتی اینو دیدم ... تعجب کردم... هر چند که من اصلا نونش رو نخوردم... ولی کار جالبی کرده بودن... کاملا رژیمی بود... بدون سس و خیارشور...

پی . اس: و امروز بالاخره رفتیم و ماشین رو پلاک کردیم... مسیر برگشت به خونه رو  هم خودم نشستم... (البته به اصرار حامد)... فکر می کردم یا ماشین رو خاموش کنم یا از اضطراب فقط یه مسیر کوچیک رو برم... اما عالی بود... خودم که کیف کردم.. از خود راضی

** من از سال 82 گواهینامه رانندگی دارم... تقریبا 2 سال و نیم مدام پشت رل بودم و سرکار می رفتم... که دیگه کامل بلد شده بودم... اما بعد از کار و این که ماشین رو عوض کردیم و بیوک رو گرفتیم... دیگه نشستم پشت ماشین... برای همین همش می ترسیدم که یا فراموش کرده باشم یا دوباره اضطراب اولیه همراهم باشه... که خوب خدا رو شکر راحت تونستم رانندگی کنم... مژه

+ bano ; ٤:٤٤ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۳ مهر ۱۳٩٠
comment دلنواز ()

پیاده روی..

یکی یه دونه بلال دستمونه که وارد پارک می شیم... یه سکو پیدا می کنیم که هم خلوته و هم یه مقدار از زمین زیر پامون که چمن کاریه فاصله داره و پاهامون آویزون می شه...

حامد می گه همین جا بشینیم!!... می گم پاهامون آویزون باشه؟؟... می گه آره.. کیف می ده..

هر دوتامون می شینیم و در حال خوردن بلال پاهامون رو تکون می دیم... مثل بچه ها!!! ... =)

بعد از تموم شدن بلالمون... شروع می کنیم به پیاده روی... از این سر پارک می ریم اون سر پارک... بعضی جاها حامد می گفت بریم بشینیم دیگه... می گفتم تنبل نشو... یه کم راه بیا... D: ... می گه قبلا من باید وادارت می کردم به راه رفتن و تو مدام می خواستی بشینی... حالا برعکس شده... می گم دیگه هر روز پیاده روی رو تردمیل آدم رو از تنبلی درمیاره!!!...

تا بالاخره یه جا روبروی پارک... اون بالا که می شه شهر رو هم دید... می شینیم...

اول از خودمون حرف می زنیم.. از قهری که دیروز با هم داشتیم... که موجب شده بود از صبح تا آخر شب نه اون زنگ بزنه به من و نه من زنگ بزنم و حرف بزنیم... من خونه مامانم بودم و اون سر کار... آخر شب که با خواهرم اینا اومدم خونه هنوز نیومده بود... وقتی اومد رفتم تو چارچوب در اتاق خواب وایسادم و نگاش کردم... دلم پر بود که چرا اصلا زنگ نزده ... با اخم نگام کرد و در صدم ثانیه تبدیل به لبخند شد.. بعد دیگه نتونست تحمل کنه و اومد سمتم... گفت تو این چهارسال امروز اولین روزی بود که اصلا با هم حرف نزدیم... بهش گفتم از بس بی معرفتی!!!... بعد هم پقی زدم زیر گریه و همه بغضم رو روی شونه هاش خالی کردم... بعد آشتی شدیم... :-)

بعد از دوستش گفت که طلاق گرفته ... گفت چند روز پیش بهش گفتم اصلا مشکل شما سر چی بود؟؟؟... پسره گفته بود خیلی بچه بود!!!!... کارهای بچه گانه می کرد... یه نیشخند می زنم و می گم مطمئن باشم اینم بچه بوده... هر دوشون لجباز بودن.. نخواستن به خاطر زندگیشون یه ذره گذشت داشته باشن... بعد از کلی حرف زدن آخرش به هم می گیم اصلا به ما چه... ولشون کن...

بعد آدمهایی که رد می شن رو نگاه می کنیم...

یه بابا که داره می دوئه و پشت سرش بچه 3 ساله اش دنبالش... هر دو دارن می خندن .. و مامانه با یه لبخند پشتشون داره میاد...

یه زن و شوهر که زنه یه مقدار تپلیه... به سختی داره راه می ره... مسیر سربالاییه... نگام می افته به کفشاش... کفشاش حداقل 8 سانت پاشنه داره... به حامد می گم وایی این چه جوری داره راه می ره... من مطمئنم اون کمر و پاشنه پاش الان درد گرفته ...

یه خانومه که بارداره... معلومه 8- 9 ماهش هست... شکم گرد و قلمبه ای داره... خیلی راحت داره راه می ره... حتی بهتر از اون زنه بالایی...

یه آقای میانسال قد بلند که داره با موبایل صحبت می کنه.. ناخودآگاه می گم من اینقدر از این پیرمردهای قد بلند خوشم میاد!!!... یه لبخند کجی می زنه می گه خوشم میاد نه.. بگو خوبه!!!!!!...

موقع برگشت از پارک مغازه تی تی رو می بینم که حراج زده.. از بیرون تقریبا همه شیشه ها زده حراج 50 درصد... ولی وقتی می ریم تو... رو هر چیزی دست می ذاریم می گه این تو حراجی نیست... فقط یه ردیف طبقه پایین که به زور می شه روسری هاش رو دید می گه اینا حراجه... که اصلا جنسش خوب نبود...

با این حال یه روسری انتخاب می کنم... البته نه از حراج... عاشقش شدم...

 

پی . اس: ماشین که هنوز نداریم... اما دیروز با موتورمون حسابی خوش گذشت... مخصوصا وقتی تو اتوبان یه دفعه خاموش شد و من اینقدر صلوات فرستادم تا دوباره روشن شد.. چشمک

پی . اس: خیلی جالبه.. تقریبا هیچ کس از مغازه تی تی جنس حراج نمی خرید... (یعنی تا موقعی که ما اونجا بودیم کسی سراغ جنس حراج نرفت)... بعد همین روسری من رو تو پلاستیکی گذاشته بود که بزرگ روش خورده حراج تی تی!!!!!.... اونم با رنگ زرد!!!!... که از 6 کیلومتری نوشته حراجش پیداست!!!!!... خنثی

پی . اس: زمان پیاده روی من رو تردمیل ساعت 9 شبه!!... دقیقا وقتی سریال ع*شق* ممنو*ع شروع می شه ... و من کاملا حواسم پرت می شه و نگاهم به تایم دستگاه نمی افته... اوهمژه

+ bano ; ۱:۱۱ ‎ب.ظ ; شنبه ٢ مهر ۱۳٩٠
comment دلنواز ()

فروختیم!

فروختیمش!!!!... دیگه پسر بدی شده بود!!!!... اذیتمون می کرد!...

برای همین فروختیمش...

 

آخرین سواری رو ازش روز جمعه گرفتیم... قرار بود بریم کوه... اما خواب غالب شد و ساعت 9 تازه از خواب بیدار شدیم... با این حال رفتیم سمت جمشیدیه... اما چیزی که دیدیم اصلا باور کردنی نبود... تقریبا از چند خیابون پایین تر.. پلیس ایستاده بود و دیگه اجازه نمی داد ماشین بره بالا... به حامد می گم یعنی ماشین رو همین جا پارک کنیم بریم بالا!!!... می گه نه بابا معلومه اون بالا غلغله است... بی خیال می شیم و دور می زنیم...

یاد پارک بهشت مادران می افتیم... دعا دعا می کنم اونجا شلوغ نباشه... که خدا رو شکر خلوته خلوت بود... می ریم روی یه تپه بالای بالا می شینیم... که صدای هیچی نیست.. (به غیر صدای ماشین ها تو بزرگراه)..

صبحانه می خوریم و حرف می زنیم و استراحت می کنم...

یه دفعه خسته می شم.... می گم حامد یه پیشنهاد بدم؟!!!... می گه جانم...

می گم بریم یه مرکز خرید؟!!!...

می گه باورت می شه می خواستم الان بگم بریم...

وسایل رو جمع می کنیم و راهی می شیم... ساعت از 11 هم گذشته....

می ریم فروشگاه اکسیر... فکر کنم 4- 5 طبقه بود... تا ساعت 12 و نیم - 1 تقریبا همه طبقه ها رو می گردیم... بعضی از وسایلش خیلی شیک و قشنگه... خیلی هاش رو انتخاب می کنیم و تو رویاهامون جا می دیم تو خونه... اما قیمتاش خیلی گرونه... و برای مایی که خونه مستاجریم اصلا نمی صرفه... هر دومون مدام می گیم ایشالله خونه خودمون میاییم می خریم.. اینجوری راضی میاییم بیرون از فروشگاه... =)

 

پی . اس: به دنبال یه ماشین خوبیم حالا یا از خانواده ایران خودرو یا سایپا....شانس ما سایپا داره ماشیناشو گرون می کنه و فعلا فروش نداره... من نمی دونم این پراید چی داره که هی گرونش می کنن... افسوس

پی . اس: انگشترم که هنوز پیدا نشده... (البته هنوز کامل دنبالش نگشتم..) خنثی

پی . اس: دیروز خونه خواهرم مهمونی بودیم... همراه خاله کوچیکه و دختراش... یه مغازه نزدیک خونه اشون هست که همه وسایلاش رو از کیش میاره... سهم من از خرید دیروز یه ترازوی یونیک شد...(قیمت 22 تومن) مژه

پی . اس: دختر برادرم امسال سال اولش که می ره مدرسه... براش یه کادو خریدم... یه میز تحریر خیلی کوچولو.. که خودم عاشقش شدم...  بغل

پی . اس: این نرم افزار هم برای دوستانی که می خوان عکس بذارن تو وب و مشکل بزرگی عکس رو دارن.. البته برای اونایی که فوتوشاپ ندارن خوبه... وگرنه من خودم با فوتوشاپ کار می کنم.. چشمک

دانلود نرم افزار ویرایش تصاویر JPEG به منظور استفاده در وب

+ bano ; ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩٠
comment دلنواز ()

یه خرید خوب!

هیچی مثل یه خرید خوب نمی تونست حوصله ام رو سرجاش بیاره....

هر چند که بعضی هاش فانتزی ان اما کارآمد هم هستن...چهارشنبه شب رفتیم فروشگاه لیندو ...

یه ظرف سالاد ...

سینی داخل فر...

و از این ماگ های سوپ خوری ... شد نتیجه خریدمون...

امروز هم سر از شوش در اوردیم...

یه قوری بزرگ (مخصوص مهمانی)...

کتری و قوری که من عاشقشون شدم.. مخصوصا قوریش ... رنگش هم اینجا خوب نیوفتاده.. قرمز جیغــــه... چشمک

و یه سرویس 4 نفره... سرویس دمه دستی خودم رو جمع کردم.. تا انشالله ببرم خونه شمالمون...

 

چقدر تنوع خوبه... کلی با اینا من انرژی گرفتم.. و نتیجه اش بعدازظهر افتادم به جون آشپزخونه و اتاق ها و برق انداختم... اوه

راستی دو تا شیشه آب خوری هم برای یخچال گرفتیم...

از طریق اینترنت بلیط سینما رزرو کردم.... برای ساعت 11 و نیم... فیلم زنان ونوسی مردان مریخی... امیدوارم خوشگل باشه...

 

پی . اس: دوباره رنگ وبلاگ رو عوض کردم.. و همچنین هدر.....

پی . اس: عکس پس زمینه گذاشتم برای وبلاگم.. اما نمی دونم چرا نشون نمی ده!! ناراحت... کسی می تونه کمکم کنه؟...

+ bano ; ٧:٥۸ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۸ شهریور ۱۳٩٠
comment دلنواز ()

مقداری خرید

از شب قبل برنامه ریزی کرده بودیم که امروز بریم خرید...

می ریم سمت شهروند.... گوشت و سبزی و یه مقدار خورده ریز می خریم... خرید بعدی... مرغ از جای همیشگی... که کامل خورد می کنه و پوستاش رو می کنه... فقط باید بشورم... سومین جا... ماهی فروشی که تازه پیداش کردیم... ماهی شوریده خورد شده می گیریم... آخرین خرید ... مغازه میوه فروشی نزدیک خونه خودمونه...

از ساعت ۱ ظهر تا ۵ بعد ازظهر یه سره یا پای سینکم و دارم می شورم... یا مرغ هاو گوشت ها رو خورد می کنم و بسته بندی می کنم.. (مرغ ها رو من به خاطر اینکه یه وعده برامون زیاده... باز هم خورد می کنم... مثلا سینه رو به چهار قسمت تقسیم می کنم...)

دل و جیگر هم گرفتیم.. که خورد می کنم و می ذارم تو یخچال... فیله های مرغ هم تو مواد می خوابونم و می ذارم یخچال... 

 

 

 

ساعت ۹ حامد میاد .. می خواییم بریم خونه بابام اینا... تا تو حیاط رو منقل کباب کنیم...

هوا سرده و فقط بابا و حامد می رن حیاط...

حسابی خوشمزه می شه...

 

برگشتی تو هوای سرد.. پشت موتور.. دستام تو جیب کاپشن حامد... دارم می لرزم... حامد هم سردشه... اما کیف می ده...

+ bano ; ٥:۱٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۱ دی ۱۳۸٩
comment دلنواز ()

تئاتر سیاه!

ماشین رو روبروی تالار وحدت پارک کردیم... تا ولیعصر پیاده رفتیم... دنبال مغازه کفش فروشی R&W بودیم... کفشاش عالیه.... حامد یه کفش راحت انتخاب کرد و خریدیم.... دو تا تاپ هم برای خودم خریدم...

خیابون رو رد کردیم و وارد پارک دانشجو شدیم.. کلی آدم جمع شده بود دور یه میدون مانند و یه نفر هم از پشت بلندگو یه مرثیه می خوند... مسیرمون بود... از کنارشون رد شدیم... تئاتر خیابانی داشتن اجرا می کردن... کمی ایستادیم و تماشا کردیم...

اما یه جوری بودن... همه آدمای تو تئاتر لباس سرتاسر مشکی پوشیده بودن... حتی نقاب مشکی زده بودن... از اینا که دزدا می رن دزدی فقط چشم ها و بینی و لبشون پیداست... بعد روی سرشون... با نوارهای قرمز مو درست کرده بودن... یه جورایی نچسب بود... یه نفر هم با لباس سفید بالاتر نشسته بود و یه چیزایی می خوند.. گویا برای پسرش می خوند... ناله می کرد... کم مونده بود شیون کنه و گریه سر بده... آدمای سیاه وسط میدون... با آهنگی که گذاشته بودن... حرکت های موزون می کردن...

حامد اروم درگوشم گفت... می خوایی وایسی ببینی؟؟؟... گفتم نه بریم..

تو مسیری که می رفتیم هنوز صداشون می اومد و می شد حتی برگشت دید... دم دکه ایستادیم تا حامد دو بطری آب بگیره.. دوباره برگشتم نگاه کردم... چیزی نمی فهمیدم از حرکاتشون...

به حامد می گم چرا رنگ سیاه؟؟؟... چرا آهنگ غمگین؟؟!!!!... چرا گریه؟؟؟!!!!... مگه ماه محرمه؟؟؟... کم مردم خودشون گریه دارن!!!... کم ناراحتی دارن!!!... ما که تو یه ماه شاد و عزیزی هستیم...

فقط سرش رو تکون می ده و می گه عزیزم اینجا ا***ی**ر**ا**نه...

پشت می کنیم بهشون و اینقدر دور می شیم که صدای ناله مرد دیگه نمیاد.. به شیرینی فروشی آق بانو که می رسیم... حامد پیشنهاد می ده بریم داخل... چند تا برش چیز کیک همراه با دسر ... پشت چراغ قرمز کلی مزه می ده...

به اصرار حامد می ریم هفت تیر و دو تا مانتو هدیه من می شه... هدیه ای که زودتر از روزش برام می خره... ماچ

 

پی . اس: امروز قبض گاز برامون اومده... چیزی که برامون جالب بود... مبلغ پرداختی بود... :-) .. حامد می گه عزیزم یه مقدار گاز مصرف کن خواهشا... خنده

پی . اس: امروز خواهرم و همسرش رفتن مکه... خیال باطل

پی . اس: فردا شب خونه جاری دومی دوعوتیم.. دو هفته ای هست که به منزل نو اسباب کشی کردن... خیلی برای این جاریم خوشحالم.. خونه ای که داشتن 38 متر بود.. و حالا یه خونه 75 متری تونستن بخرن... کلی الان تو خونه بزرگتر حال می کنن... لبخند

پی . اس: گوشی موبایلم دو هفته شاید هم بیشتر مدام خود به خود وصل می شد به اینترنت.. از بس رفتم تو تنظیمش و قطعش کردم.. خسته شده بودم... بدون هیچ پرسش و سوالی خود به خود وصل می شد... گاهی می دیدم مثلا تایم یه ساعته انداخته... مخم سوت می کشید... اجبارا تو حالت airplane mode قرار می دادم تا آنتن نداشته باشه و از دسترس خارج باشه... امروز رفتیم بازار موبایل ایران.. نمایندگی HTC .. چک کرد گفت مشکلی نداره.. هیچ نرم افزاری آپدیت نمی خواد بشه... گفتیم خوب پس چرا اینجوری می شه... گفت اشکالی نداره وصل هم بشه مشکلی نیست... حالا موندم قبض این دوره که بیاد مشکل دار بودنش رو نشون می ده یا نه!!!!!!! خنثی گوشیم htc hd mini

+ bano ; ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩٠
comment دلنواز ()

همه کارها تو یه روز

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ٧:٤٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٤ اسفند ۱۳۸٩
comment دلنواز ()

عصر جمعه

ازدحام جمعیت اینقدر زیاده که انگار مترو ایستاده و مردم دارن میان از ایستگاه بیرون... من و بابا و خواهرم داریم مخالف همه می ریم... دیر رسیدیم... همش دعا دعا می کنیم که راهمون بدن...

به نگهبانی که می رسیم.. اجازه نمی ده بریم داخل... بابا و خواهرم دارن ازش خواهش می کنن که بذار برای ۵ دقیقه بریم داخل... اما اون حرفش یه کلامه... می گه برین فردا بیایین... مردم هم همینجور دارن میان بیرون... برای یه لحظه پشتش رو می بینه... یه آقا میاد جلوی بابا و می گه از این ور برین داخل... ما سه تا سرمون رو می اندازیم پایین و  می ریم داخل...

عموم روی تخت نشسته و دستش پانسمانه... با دست دیگه اش که چسب سرم و این چیزا روشه بهمون دست می ده... خدا رو شکر حالش بهتره.. دستش رو عمل کردن... برای نیم ساعت هستیم... که دیگه نگهبان میاد دنبالمون و بیرونمون می کنه... زبان

وقتی می رسم خونه... هنوز حامد نیومده... ساعت از ۵ هم گذشته ولی هنوز ناهار نخوردیم.... وقتی هم میاد دیگه میلی به ناهار نداریم...

بعد از استراحت می ریم بیرون... اول می ریم شام می خوریم.. از بس گرسنه ایم...

می ریم همون رستوران امیر... دو تا پیتزا سفارش می دیم...

تو این فاصله به دو تا مغازه که کنارش هست یه سر می زنیم.... از مغازه دوم که بوتیک هست و حراج خورده ... خرید می کنیم...

این برای حامد...

این هم برای خودم...

وقتی خریدمون رو می کنیم... سفارشمون حاضره... داخل که غلغله است... همون تو ماشین می خوریم.. اینقدر بزرگه که من فقط یه چهارمش رو می خورم سیر می شم... اما واقعا خوشمزه بود... (عکس نصفه پیتزا است... می دونم یه چهارم چه قدره... نیشخند)

تو همون حالت خوردن تصمیم می گیریم بریم شب نشینی خونه عمه حامد... تا ١٢ اونجاییم ... خوش می گذره...

 

پی . اس: عموم یه ماهه بیمارستانه... یه غده مثل عفونت تو کتفش بوده که انگار سر باز کرده بوده و حالش رو بد کرده بود... حالا چند روز عمل کردن و خارج کردن... دوست نداشتم عموی مهربونم رو تو اون حالت ببینم... اما خدا رو صدهزار مرتبه شکر که حالش بهتره... ایشاالله که همه بیماران شفا پیدا کنن...

پی . اس: اینقدر خیابونا و مغازه ها شلوغن... که اصلا میلی به خرید ندارم... تو این شلوغی اصلا نمی شه مورد خوب پیدا کرد....

+ bano ; ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ ; شنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٩
comment دلنواز ()

یه کلاه خوشگل

تو شلوغی خیابون ولیعصر...

تو سوز و سرمای هوا... که از لای پنجره داره میاد تو...

فقط دارم به حامد نگاه می کنم... کلاه جدیدی که خریده خیلی بهش میاد... قیافش رو عوض کرده...

با لبخند قربون صدقه اش می رم..

خنده اش گرفته .. می گه معلومه خیلی دوست داری کلاه سرم بذارم..

می گم آخه خیلی بهت میاد...

بعد از خرید دو تا کلا (یکیش بافتنی) و یه دستکش برای حامد و یه شلوار ورزشی برای من ... می ریم شام بخوریم...

یه رستورانی دوستش بهمون پیشنهاد داده... که پاستا و دنراش خوشمزه است.. داخل که جا نیست.. و از قبل باید میز رزرو می کردیم.. مجبور می شیم سفارش بدیم ببریم تو ماشینمون بخوریم...

ساندویج دنرش خوب بود... بسته بندی تمیز و خوبی هم داشت...

پی . اس: اسم رستوران .. امیر هست.... روبروی مصلی...

پی . اس: حس می کنم اطلاع رسانیم ضعیف بوده... من فکر کردم با ایمیل راحت می تونم به همه اطلاع بدم... چون خودم همیشه ایمیلم بازه... اما انگار یا به یه سری نرسیده... یا اگه رسیده دیر دیدن... نمی دونم بتونم دوباره بزارم یا نه... اما اگه شد... لطفا ساعتی پیشنهاد بدین که همه باشید... من 1-12 رو انتخاب کردم.. که وسط روز بود ... گفتم معمولا همه هستن... اما انگار بیشتریا ساعت بعدازظهر به نت دسترسی دارن...

دوست ندارم کسی ناراحت بشه از دستم... لبخند

 

+ bano ; ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٩
comment دلنواز ()