دل می نوازد
|
||
و امروز ...
روزیه که اسمهامون رفت تو شناسنامه همدیگه...
تاریخ امروز برای همیشه تو شناسنامه هامون ثبت شد...
دفترم رو از بین کتاب های داخل کمد میارم بیرون... دوستش دارم.. عکس روی جلدش انرژی بهم می ده ....

ورق می زنم و به تاریخ امروز می رسم...
نوشتم : جمعه 29 دی ماه... امروز چه روزی است!

با خوندش همه خاطرات اون روز میاد جلوی چشمام...
لحظه به لحظه نزدیک شدن به ساعت 9 شب که قرارمون بود!!!...
از صبح دلشوره داشتم و تا رسیدنشون و دیدنش یک دفعه آروم شدم...
خطبه عقد موقتی که توسط یکی از فامیل خونده شد... و بعد محرم شدیم... دیگه مال هم شدیم...
تو دفترم نوشتم:
آغوشش را خیلی دوست دارم... حس آرامشی که در بغل او دارم در هیچ کجا پیدا نکردم...
بوی عطرش....

و من خوشحالم که بعد از 5 سال هنوز این حس رو دارم...
5 سال !!! از روز بله برونمون گذشت... امروز 29 دی ماه روزیه که رسما برای هم شدیم..
پی . اس: ما هر دومون این عقد رو بیشتر از عقد محضری قبول داریم... می گیم اون فرمالیته بود و فقط برای ثبت تو شناسنامه ها بود... اما امروز دلامون برای هم شد...

یادته صبح که اومدی دنبالم ... گفتی صبحانه خوردی؟... گفتم هیچی نخوردم... الان میل ندارم!!!!.... گفتی نمی شه باید یه چیزی بخوری... برام کیک و شیرکاکائو خریدی...جلوی در آرایشگاه گفتی باید بخوری بعد بری داخل.. چون دیگه روت نمی شه اونجا چیزی بخوری...
یادمه برای آرایش رفتم خونه خود خانومه... یه خونه خوشگل... با یه حیاط خوشگل...
یادمه تنها بودم...
یادته چقدر زنگ زدم که من آمادم بیا!!!!...
یادته گفتی من الان تو ماشینم و دارن ازم فیلم می گیرن ... دیگه آدم مهمی شدم... بعد غش کردی از خنده!!!!...
یادمه از گرما هلاک شدم تا فیلمبرداری تموم بشه و سوار ماشین بشم...
یادته چقدر تو آتلیه عکس انداختیم...
یادته خسته شده بودیم.. دیر شده بود!!!... تلفن هامون بود که زنگ می خورد و نگرانمون شده بودن...
یادمه چقدر دوست داشتم از اون پله های خوشگل تالار با لباس عروس بالا برم... از همون پایین بالا اومدیم و فیلمبردار فیلم گرفت!!!...
یادته دیر رسیده بودیم... ساعت 8 شب تازه تالار بودیم و می خواستیم مراسم عقد سوری رو برگزار کنیم...
یادمه دلم شور می زد که من هنوز هیچ کس رو ندیدم ... چرا داخل سالن نمی شیم...
یادته چقدر رقصیدیم...
یادمه از زور پا درد دلم می خواست فقط بشینم... ولی مگه فیلمبردار می ذاشت!!!!....
یادته گفتم دوست دارم عروس کشون داشته باشم... گفتی همه دمه در خونه منتظرن... بعد یه دفعه ماشین دوستات اومدن و چه حالی داد بوق بوق بازی و این ور و اون ور کردن ماشین...
یادمه فیلمبردار گمون کرد... خداحافظی نکردیم با دوربین!!!...
یادته آخر شب که تنها شدیم... گفتم دارم می میرم این سنجاق ها رو باز کن از سرم... گفتی بزار اول دو رکعت نماز شکر بخونم!!!!...
می دونم همه رو یادته... چون لحظه لحظه هاشو دوست داشتیم... و برامون خاطره شد...
و امروز 4 سال از اون روز می گذره... 25 مرداد 86...

اولین پیشنهادش بود!!!!... منم با لبی خندون قبول کردم...
گفت دوست داری؟؟... گفتم راستش رو بخوایی من این جا رو خیلی دوست داشتم... خدا کنه جا داشته باشه... گفت توکل به خدا...
رفتیم داخل... از اون پله های خوشگل و تزیین شده با گل بالا رفتیم...
تو دفتر مدیر که نشستیم... یه آقای مسن با موهای سفید اومد پیشمون... صبحت کردیم... چندتا تاریخ رو گفتیم... اما گفت متاسفانه جا نیست و برای اون تاریخ ها پره... تنها روزی که خالی بود... روز 25 مرداد بود!!!...
نگاهم کرد گفت خوبه این تاریخ؟؟؟... گفتم خوبه مشکلی نیست...
برای 25 مرداد یکی از سالن هاش رو رزرو کردیم... منوی شام رو انتخاب کردیم...
بعد رفتیم و سالن و اتاق عقد رو دیدیم... عاشق اتاق عقدش شدم... یه اتاق بزرگ که پر از گل بود... خانومه که مسوولش بود گفت هر کدوم از اتاق عقد های این تالار با سبک خاصی درست شده... این اتاق عقد که برای سالن شماست.. به اسم اتاق گله... که روز عقدتون پر می شه از گل های طبیعی...
بهتر از این نمی شد...
وقتی تاریخ مراسم رو تو تقویم دیدیم... از اینکه شب تولد امام حسین (ع) عروسیمون برگزار می شد... خوشحال بودیم...
پی . اس: و امشب شب تولد امام حسین (ع) و به تاریخ قمری امشب سالگرد ازدواجمونه... 4 سال از اون تاریخ می گذره... خدا رو شکر به خاطر اینکه ما رو برای هم قرار داد... 
پی . اس: دوست دارم چند تا عکس از اتاق عقدم بذارم.. اما چون باید از روی فیلم عکس بگیرم... یه مقدار طول می کشه... 
پی . اس: امروز خواهرم و همسرش از مکه میان... 
پی . اس: فردا خواهر بزرگم مراسم مولودی داره... 
وقتی دستاشو دور کمرم می گیره و سرش رو می ذاره روی سینم.... چشمام می افته به گوشواره هاش..
می رم به 20 سال پیش... اون موقعه که خواهرم ازدواج نکرده بود ... من و خواهرم (تای قولم) کوچیکتر از این حرفا بودیم و چشممون به این خواهرمون بود که همیشه به خودش می رسید.. همیشه تو جعبه لوازمش... چند مدل گوشواره داشت که با لباساش ست می کرد.. ما هم اون موقع عاشق این چیزا بودیم... اما اصلا اجازه نداشتیم دست بزنیم به جعبه اش... یه گوشواره داشت رنگ بنفش... شکلش لوزی تپل بود با یه ضربدر طلایی... چون رنگش جیغ تر از بقیه بود... همیش تو چشم می اومد و تو صورت قشنگ بود...
حالا همون گوشواره تو گوش دخترش بود... که با پیراهن حریر یاسی رنگش سِت بود...
می گم وااااای این گوشواره مامانته؟؟؟...
سرش رو برمی داره از رو سینم ... دست می زنه به گوشواره اش... می گه برای مامانم بود... حالا برای منه...
می گم بقیه گوشواره ها رو هم بهت داده؟؟؟... یادمه یه عالمه گوشواره داشت...
لباس حریرش رو می گیره و یه چرخ می زنه... می گه بله همش برای من شده...سرش رو کج می کنه و با یه حالت شاکی می گه... من دخترشم به من نده ... می خواد برای کی بزاره!!!!!
دست می کشم به موهاش ... دوباره دستاش رو دور کمرم می گیره...
پی . اس: با اینکه گوشواره ها بدلی بودن... اما تو نگهداریشون حرف نداشته.. انگار نو بودن...
پی . اس: هی روزگار خیلی سریع داری رد می شی ... یه کم آهسته تر برو...
یه نامه خیلی قدیمی از برادرم داریم... که وقتی سرباز بوده برامون نوشته و فرستاده... این نامه مدتی دست من بود... هر موقع می خوندمش... کلی می خندیدم.. تو یه ورق کاهی که اینقدر خرچنگ قورباغه نوشته که خودش آخر نامه اش نوشته فکر کنم خودم هم باید با نامه پست کنم تا براتون بخونم... ![]()
حالا من و خواهرم قبلا براش نقاشی کشیدیم و براش فرستاده بودیم.. نوشته بود.. به بانو بگین حتما نقاشی بکشه و ادامه بده... حالا من نمی دونم برادر محترم بنده تو این نقاشی چی دیده که فکر کرده من باید نقاشی رو ادامه بدم..(هرچند که گرافیک خوندم و به نوعی به حرفش گوش کردم :))...
به نقاشیم نخندین...
... کوچولو بودم شاید اول دبستان یا کمتر...

عکس هم بزرگ گذاشتم تا با جزییات ببینید... حالا نقاشی من که خوبه... خواهرم سه تا خانوم کشیده همش رنگ زرد استفاده کرده.... حتی رنگ صورتشون هم زرد کرده... می گفت من نمی دونم چرا اینقدر از زرد استفاده کردم.. با اینکه الان خیلی بدم میاد از این رنگ...
پی . اس: تو وبلاگ قبلیم هوس کردم یه خط بنویسم... ببینم کسی می خونه اونجا رو یا نه... که خوب بعضی از دوستانی که اینجا بودن.. انگار اونجا رو هم هنوز دارن... و چندتا دیگه که تا الان.. گفتن خیلی خوشحالیم که برگشتی و ترو خدا بیا بنویس..
..
پی . اس: یه افزونه اضافه کردم به فایرفاکسم که هر نوشته ای بدی سر همون تاریخ یادآوری می کنه... در واقع همون ریمیندر... بامزه است.. تو عکس نمونه نوشتم دوست دارم... چه خوشگل اومده پایین مرورگرم ... اون پاپیون هم لوگوشه...

پی . اس: امشب پای چوپان درست کردم... از وبلاگ سیندخت.. ![]()
یادمه سه شنبه بود... سر کار بودم...گوشیم زنگ خورد... شماره اش ناآشنا بود... جواب دادم...
یه صدای شاد و مردونه گفت سلااااام !!!!!... (دقیقا یه سلام کشدار و خندون بود) خیلی جدی سلام کردم.... گفت خوبین؟؟.. شناختین؟؟؟... اخم کردم و یه کم فکر کردم... با خودم گفتم... اگه خودش باشه که صداش اصلا اون نیست... اون خیلی به نظر خجالتی می اومد... با این حال چون می دونستم شماره ام رو گرفتن تا بدن بهش و تلفنی صحبت کنیم ... تقریبا مطمئن بودم که خودشه... روم نمی شد بگم بله شناختم شما آقا حامد هستین!!!!!...
... (فامیلی هم یادم نبود)... گفتم اااا!!!!!... سریع خودش گفت حامدم... مزاحمتون شدم؟؟؟... گفتم نه خواهش می کنم... و صحبتمون شروع شد...
اون موقع تو یه سالن بزرگ بودیم که پارتیشن بندی کرده بودن... و تقریبا همه همدیگر رو می دیدن...
نیشم که تا بناگوش باز بود... آخه حامد خیلی شاد صحبت می کرد... و تقریبا هر 4 کلمه یه چیزی می گفت که خنده ام می گرفت... دیدم اینجوری خیلی ضایعه ام.. بلند شدم گوشی بدست رفتم تو راهرو... کنار آسانسور... حامد سوار موتور بود .. (اینقدر صدای باد می اومد که چند بار می گفتم صداتون نمی یاد... ایشون هم زحمت ایستادن به خودشون نمی دادن تا درست صحبت کنیم
)... گفت سوار موتورم... دارم می رم یه آدرسی.. اما باورت می شه گم شدم تو خیابون.. گفتم چرا؟؟؟ اگه نا آشنایی به خیابون؟؟... از یکی سوال کن خوب؟؟؟... گفت نه ... خیابون رو که می شناسم.. اما نمی دونم چرا پیدا نمی کنم...حواسم نیست...
خلاصه مایی که تو دو روز خواستگاری روی هم رفته 10 دقیقه صحبت کرده بودیم... (چند بار هم گفتم ما اصلا صحبت یه ساعت دو ساعت با هم نداشتیم... دقیقا 10 دقیقه ما تنها صحبت کردیم)... اون روز تلفنی 20 دقیقه حرف زدیم...
بعد از 5 دقیقه از قطع تلفن... یادم افتاد که حامد گم شده بود تو خیابون... براش اس ام اس زدم... پیدا کردین؟؟؟
جواب داد: چی رو عزیزم؟؟؟...
زدم.. آدرسی که گم کرده بودین!!!!..
جواب داد: بله بانوی من!!!.
اینقدر از این جمله اش ذوق کردم... اون کلمه بانو روحم رو آروم کرد...
زدم .. مواظب خودت باش عزیزم!!!!.. (دختر مثبتی بودم.. با هزار خجالت این عزیزم رو فرستادم...
)
و حالا 4 سال از اون موقع می گذره.. و گاهی خاطره اون روز رو برای هم تعریف می کنیم... و پر می شیم از حس خوب اون لحظه...
پی. اس: اول از همه ... از دوستانی که به من رای دادن تشکر می کنم... مرسی عزیزان.. ایشاالله جبران کنم... 
پی . اس: اولین بوسه رو نمی دونم بنویسم یا نه... یه جورایی دوست دارم برای خودمون بمونه...
پی . اس: متوجه شدم دی وی دی رایتر لپ تاپ مشکل داره که هیچ دی وی دی باز نمی کنه.. گاهی حتی سی دی هم باز نمی کنه... فردا داره می ره تعمیر...