دل می نوازد

اولین حضور

ساعت 9 شب بلیطمون اکی شد... و برامون ایمیل کردن..

پرینتش رو که گرفتم ... شروع کردم به چمدون بستن... اولین بار بود می خواستیم با پسرمون مسافرت بدون ماشین بریم ... باید محدود و وسایل های مهم رو بر می داشتم...

تا ساعت 2 نیمه شب در حال جمع کردن چمدون بودیم...

صبح ساعت 7 از خونه رفتیم... پروازمون 9 و ربع ماهان بود... به موقع رسیدیم... اما هواپیما به موقع نپرید... ساعت از 10 هم گذشته بود که بلند شد...

با این که می خواستم موقع بلند شدن حتما شیر بدم به پسرم... اما بازیگوش شده بود و مدام سرش رو می چرخوند... کمربند کودک اوردن و روی پای حامد نشست ... با این که بیدار بود اما اذیت نکرد و خوش اخلاق بود...

هواپیما هم خلوت و صندلی ها تقریبا خالی بود...

چون خیلی یهویی بلیط جور شده بود.. نتونستیم هتل رزرو کنیم ... از فرودگاه به چند تا هتل نزدیک حرم زنگ زدیم .... گفتن یا پر یا شبی 200 تومن...

هوای مشهد برفی بود و شدیدا سرد ...

حامد از قبل اصرار داشت که بریم هتل لاله... تو منطقه کوه سنگی... دور از حرم می شد ولی هوای تمیزی داشت و خلوت بود... زنگ زدیم و مطمئن شدیم که اتاق خالی دارن ...

دیگه وقت ناهار بود... سریع دوش گرفتیم و دو برابر تن محمد حسین کردیم و با کالسکه راهی رستوران پسران کریم شدیم... (اگر این کالسکه نبود ما خیلی سختمون بود... واقعا کمک بزرگی برامون بود)... چلو ماهیچه های معرکه ای داره... (نسیم.. نیشخند)

بعد یه استراحت خوب کردیم و راهی حرم شدیم...

محمد حسین تو اولین سفرش به حرم امام رضا خواب بود.. ایستادیم و سلام دادیم و ازش بابت طلبیده شدن تشکر کردیم...  گفتیم هوای پسرمون رو داشته باش.... گفتم نذرت کرده بودم ... نذرم رو بپذیر...

حامد بردش سمت مردونه...

برگشتنی رفتیم فروشگاه رضوی و کیک و کلوچه و محصولاتش رو خریدیم...

شب راحت خوابید...

دوشنبه ..

تصمیم داشتیم اول یه مرکز خرید بریم بعد هم برای ناهار بریم شاندیز....

کنار آسانسور منتظر بودیم که وقتی در باز شد... دو تا آقا اومدن بیرون. یکیشون دربون هتل بود... اشاره کرد به حامد و گفت ایشون هم مسافر این هتل هستند... اون آقا هم دو تا برگه از دفترچه اش جدا کرد و بهمون داد... گفت امروز ناهار مهمون امام رضا هستین...

اینقدر ذوق کردیم و خوشحال شدیم ...

برنامه ناهارمون تغییر کرد... 

آژانس گرفتیم و گفتیم یه مرکز خرید ببرمون .. جلوی پروما پیاده امون کرد... فکر میکردیم پاساژ و مغازه است. اما مثل هایپر خودمون بود...

طبقه بالاش هم با کالسکه نمی شد رفت... آسانسورشون هم هنوز راه نیوفتاده بود... روی هم رفته نیم ساعت هم نگشتیم و دوباره اومدیم بیرون و رفتیم زیست خاور...

اونجا حسابی گشت زدیم و یک ساعت راه رفتیم... خرید کردیم .. سوغاتی خریدیم...

تا موقع ناهار رسید..

رفتیم حرم...

حالا کالسکه داشتیم و دو تا پلاستیک خرید...

همه رو دادیم امانت داری...

رستوران آستان قدس تمیز و بزرگ بود... با خدمه های بسیار خوش رو و خوش اخلاق... غذاها سریع سرو می شد و بسیار خوشمزه هم بود...

بعد از ناهار رفتیم زیارت و نماز خوندیم و برگشتیم هتل...

استراحت کردیم ...

می خواستیم بعدازظهر بریم کوه سنگی... اما اینقدر هوا سرد بود که پشیمون شدیم...

ساعت 7 شب حاضر و آماده راهی شاندیز شدیم...

می خواستیم اینبار به جای پدیده بریم یه جای دیگه.. اما اینقدر همه جا خلوت بود ... گفتیم ریسک نکنیم بهتره...

رفتیم همون پدیده شاندیز... که عاشق شیشلیکشیم...

بعد از اونجا راهی حرم شدیم و ساعت 10 شب حرم بودیم... اینقدر خلوت بود که می تونستیم آدما رو با انگشت بشماریم... و البته ســــــــــــرد...

شب موقع خواب محمد حسین بنا رو گذاشت به جیغ و گریه...

تا ساعت 2 نیمه شب جیغ می زد... دیگه هر دو مونده بودیم که چی کار کنیم.. الان میان جلوی در اتاقمون و تذکر می دن.. از بس جیغ می زد...

گفتم می برمش حمام... بردمش و 10 دقیقه زیر دوش گرم نگه اش داشتم ... ذوق می کرد و می خندید... عاشق حمامه... وقتی حسابی خسته شد... اوردمش بیرون و گفتم حالا راحت بخواب... ولی تا خوابش همچنان نا آروم بود .. فقط خدا رو شکر دیگه جیغ نمی زد...

سه شنبه..

صبح ساعت 8 و نیم رفتیم صبحانه...

بعد به خاطر کم خوابی شب قبل دوباره حامد و محمد حسین خوابیدن.. منم در حال چمدون جمع کردن ...

ساعت 10 و نیم اتاق رو تحویل دادیم و رفیتم فرودگاه...

پروازمون ساعت 12 و ربع بود... که به موقع بلند شد...

این بار محمد حسین شیر خورد و تا آخر پرواز خواب بود...

..

 

پی . اس: مشهد ما خیلی طول بکشه.. دو روزه است... زیاد نمی مونیم...

پی . اس: مسافرت همچنان با بچه سخته... اما می شه مدیریت کرد و خوش گذروند....

پی . اس: فسقلی ما دیگه بدون کمک میشینه.. البته اگر حواسش بره پی بازی یک دفعه به یه سمتی سقوط می کنه.. ولی دیگه نشستن رو بلد شده...

پی . اس: به یاد قدیم یه پست عکس دار گذاشتم...

+ bano ; ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢ بهمن ۱۳٩۳
comment دلنواز ()

اولین سفر

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ۳:٢۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩۳
comment دلنواز ()

سفر خانوادگی

برای اولین بار تو این 7-6 سال با خانواده حامد رفتم مسافرت...

سفرهای ما همیشه دونفره بوده.. به غیر از دو تا سفر با مامانم اینا و یه سفر با پسرعموی حامد بقیه اش خودم بودم و خودش!!!...

از یک ماهه قبل حرفش پیش اومد و همه اظهار تمایل کردن برای اومدن... 

چهارشنبه ظهر راه افتادیم.. سه تا ماشین بودیم...

ناهار رو تو رستوران ارکیده خوردیم... اول جاده چالوس... فضاش که خیلی قشنگه... غذاش هم بد نیست.. جوجه هاش خوشمزه بود... فقط برادرشوهر زرشک پلو سفارش داد که اصلا دوست نداشت...اتاق بازی هم داشت که خورد و خوراک رو از بچه ها گرفته بود و همش دوست داشتن برن اون تو....

مقصدمون رام^سر بود...

دیگه شب شده بود که رسیدیم... برای شام رفتیم رستوران برادران...

باید بگم غذاش افتضاح بود...

ماهی و باقالی قاتق و لقمه و ماهیچه سفارش دادیم... همه از غذاهامون ناراضی بودیم...

یه خونه بزرگ اجاره کردیم.. با دو تا خواب...

شبا آقایون تو حال می خوابیدن ... من و جاری و دخترش تو یکی از اتاق خواب ها ... خواهرشوهر و دخترش و مادرشوهر هم تو اتاق دیگه ....

پنجشنبه رفتیم جاده سه هزار ...

از آب رد شدیم و رفتیم اون ور رودخونه و بساط ناهار رو پهن کردیم...

موقع رد شدن از رودخونه... خواهرشوهر و شوهرش پاشون سر خورد و افتادن تو آب.. :))

ناهار فوق العاده خوشمزه خوردیم + گرمای زیاد...

غروب بود که برگشتیم..

اینقدر هوا گرم و شرجی بود که فقط خونه با کولر گازی می چسبید...

آخر شب قلیون چاق؟ کردن و رفتیم ساحل... رو سنگ ها روبروی دریا نشستیم و فقط سیاهی دیدیم.. :))

جمعه باز هم خونه بودیم!!!!... 

حتی تو بالکن هم نمی شد نشست....

آش رو من درست کردم...

ناهار هم جاری درست کرد...

عصر بود که خانواده برادرشوهر عزم رفتن کردن... (پسرش مدرسه می ره)

بعد از رفتنشون رفتیم کنار ساحل.... آش هم بردیم تا بیشتر بهمون بچسبه..

اما هنوز کاسه اول رو نکشیده بودم بارونی گرفت که یه ثانیه هم نمی تونستیم بشینیم....

فرار کردیم ... رفتیم دوباره خونه و تو بالکن با صدای بارون آش خوردیم...

با برادرشوهر و حامد منچ بازی کردیم ...

من رحم و مروت و کنار گذاشته بودم و هر کی جلوم بود می زدم... اول هم شدم.. اما این دوتا برادر هی به هم آوانس دادن و دل سوزوندن نسبت به هم که خیلی منصفانه و به قاعده بازی رو تموم کردن!!!!....

شنبه صبح ساعت 7 با برادرشوهر رفتیم کنار دریا ... قرارمون بود که طلوع خورشید رو ببینیم که خوب هوا ابری و مه آلود بود... فقط از صدای آب و هوای فوق العاده عالیش استفاده کردیم... و کلی حرف زدیم...

بعد از صبحانه وسایل رو جمع کردیم و خونه رو تحویل دادیم...

برای ناهار رفتیم رستوران لاویج تو نور... غذاش عالی بود... 

برای برگشت از هراز اومدیم...

سفر خوبی بود...اما پر از هیجان نبود... خیلی جاها می تونستیم بریم اما به دلیل دو تا بچه کوچیک و البته اون گرمای هوا نشد استفاده کنیم..  تو این بین مادرشوهر حالش خوب نبود.. هم کمردرد و هم معده درد شدید داشت... بنده خدا همش در حال استراحت بود....

و اینکه اصلا نتونستم اونجور که دلم می خواد عکاسی کنم...

 

پی . اس: مرسی از دوستانی که حال بهارمون رو پرسیده بودن.. خدا رو شکر همون روز چهارشنبه مرخص شد... زردیش اومده بوده پایین اما مشکوک به عفونت بودن... که کشت ادرار و خون گرفتن و خدا رو شکر موردی نبود و اجازه ترخیص دادن... قلب

پی . اس: مرسی از دوستان خاموشی که برام تو این باکس جیغ نیشخند پیغام گذاشتن... بغل

+ bano ; ٥:٠٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩٢
comment دلنواز ()

سفر...

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩٢
comment دلنواز ()

مهمونی افطار..

مامان ازمون خواسته بود تا برای روز 15 ماه رمضون... خونه امون برای پذیرایی از مهمونشون آماده باشه...

من و حامد هم با کمال میل قبول کردیم..

دیشب مهمونی افطار مامان و بابا برگزار شد.... خدا رو شکر همه چی خوب و عالی بود...

خونه ما مردونه بود... و مردا می اومدن طبقه بالا...

از صبح در حال کار کردن بودم... اتاق ها رو جارو کشیدم و دستمال کشی کردم.. دستشویی رو شستم... آشپزخونه رو هم کامل تمیز کردم... خودم هم دوش گرفتم و رفتم پایین..

خواهرا و دخترخواهرا و زن برادرم و بچه هاش جمع بودن...

با کمک همدیگه همه چی رو آماده کردیم..

سوپ و زرشک پلو با مرغ و سالاد... تصمیم گرفتیم یه نوع غذا باشه.. هم سبک تره و هم راحت تر...

با این حال یه عالمه غذا اضافه اومد...

باشد که ما هم تو ثوابش شریک باشیم....  :)

***

دو تا وسیله به وسایل خونه اضافه شده... یکیش رو جدید گرفتیم و یکی دیگه رو چند ماهی می شه...

تی وی رو قبل از عید گرفتیم ... ولی تو این خونه بازش کردیم... خیلی باحاله... سه بعدیه.. به اینترنت وصل می شه و می تونی تو نت هم بگردی و هم باهاش بازی کنی...

و دیگری لوستر که چقدر به خاطرش گشتیم... لوسترها همه شدن شیشه ای و کریستال... و یه عالمه خنزل پنزل بهش آویزونه... که من دوست نداشتم... که دیگه این رو دیدیم و درجا خریدیم....البته دو تا...

***

این چند تا عکس هم جزو عکس هاییه که تو خرداد رفتیم بیرون از تهران!...

***

با قرص های تیرویید تونستم تا الان بدون رژیم گرفتن 10 کیلو کم کنم... لبخند

+ bano ; ٢:٤٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳ امرداد ۱۳٩٢
comment دلنواز ()

همیشه اولین ها خوب نیستن...

مسیرمون به سمت جنوب.. یه جایی اونورتر از کاشان بود...

تقریبا ظهره که راه می افتیم... سه تا ماشین هستیم... پدرشوهر با ماشین خودش... ما و برادرشوهر...

خواهرشوهر با دخترش هم مسافر ماشین ما هستن... (همسرش مسافرت کاری است)

تا بعد از قم سه تا ماشین پشت سر هم در حرکتیم... وارد جاده کاشان که می شیم... پدرشوهر راهنما می زنه و کنار جاده می ایسته... ما هم می ایستیم... که می بینیم پدرشوهر داره اب می زنه به صورتش... متوجه می شیم که پدرشوهر خوابشون گرفته... حامد دیگه نمی ذاره بشینه پشت رل.... به من می گه تو بشین پشت ماشین خودمون ... من ماشین بابا رو میارم... می گم من تا حالا تو جاده نشستم... بهتره نشینم... میگه تو راننده ای باید همه جا برات یکی باشه...

پدرشوهر کنار دستم می شینه... و دوباره سه تایی راه می افتیم...

اولش با احتیاط می رم... و مدام تو لاین راست حرکت میکنم... ولی بعد دیگه از صدای بوق بوق ماشین می فهمم که سرعتم از 120 هم رد شده!!... تا بعد از کاشان رانندگی می کنم و حسابی کیف میکنم... پدرشوهر هم از اول تا آخر کنار دستم خوابه... :)

دومین سال فوت پدربزرگ حامد... همه سر قبر هستن و ما در واقع آخرین نفریم.. فاتحه می خونیم و می ریم سمت خونه خاله حامد... یه حیاط با صفا و قدیمی... شام می خوریم و قرار می شه خانوم ها تو خونه خاله بخوابن و آقایون هم خونه پدربزرگ حامد...

صبح با صدای یه پرستو که مدام تو حیاط می خوند و پرواز می کرد بیدار می شیم... صبحانه خیلی خوشمزه ... از نیمرو و خامه و پنیر و کره گرفته تا نون دست پخت خود خاله خانوم که موجب می شه یه صبح دلنگیز رو برامون بسازه...

بعد هم تو باغ پدربزرگ حامد می ریم و زیر یه درخت بزرگ توت پارچه می گیریم و توت می تکونیم...

به همراه توت قرمز و خوشمزه... 

بعد از همه خداحافظی می کنیم و به غیر از پدرشوهر راهی قمصر می شیم... (مادرشوهر همراه ما بود)...قمصر فوق العاده شلوغ .. اما خنک و ابری بود... به حدی شلوغ بود که ما اصلا نتونستیم جایی رو برای نشستن و یا حتی رستورانی رو برای خوردن ناهار پیدا کنیم...

رفتیم کاشان... رستوران گلشن که اینجا هم فوق العاده شلوغ بود... به علت گرسنگی زیاد و خستگی بچه ها... از یه آشپزخونه که غذای بیرون بر داشت... چند نوع غذا گرفتیم و راهی خونه خاله حامد که تو کاشان زندگی می کنه شدیم...

تا ساعت 7 بعدازظهر استراحت کردیم و توسط خاله پذیرایی شدیم...

و بعد دوباره راهی شدیم... به سمت تهران

یه جا ایستادیم تا از شیرینی فروشی باقلوا و کلوچه کاشانی بخریم... که اون اتفاق افتاد!!...

حامد خونه خاله اش پیراهنش رو در اورد و تیشرت تنش کرد... ازش سوال کردم که دیگه نمی پوشی گفت چرا رفتنه عوض می کنم... بعد هم پشت در به دستگیره آویزون کرد... موقع رفتن هم گفت با تیشرت میام... راحتترم... که خوب دیگه یادمون رفت پیراهنش رو برداریم...

اون موقع گفت پیراهنم تو چمدونه؟؟.. (می خواست پول خورد از جیبش برداره) که یه دفعه یادم افتاد که برنداشتیم... گفتم یادمون رفت از پشت در برداریم...

یکدفعه حامد عصبانی شد...

تو ماشین نشست و جلوی خواهرش و مادرش سرم داد زد که چرا یادت رفته برداری.. مگه چمدون رو تو جمع نکردی!!!... ناراحت شدم و خیلی اروم گفتم ... من چمدون رو جمع نکردم!!!.. اون موقع که بهت گفتم نمی پوشی گفتی چرا می پوشم.. تقصیر خوردته.. اصلا مگه من باید وسایل شما رو جمع کنم!!!...

که خوب حامد عصبانی بود و حرفاش رو با صدای بلند و داد می زد... من ترجیح دادم چیزی نگم.. و روم رو کردم سمت پنجره... و تا آخر جاده کاشان یه کلمه هم حرف نزدم...

قرار شد آفتاب مهتاب بایستیم و کمی خستگی در کنیم... حامد گفت بانو پیاده شو کمرت درد نگیره.. اهمیت ندادم... خواهرش هم گفت عزیزم خودت رو ناراحت نکن... پیاده شو... گفتم نه خوبم..

وقتی مادرش و خواهرش پیاده شدن... اومد کنار شیشه و گفت ... من معذرت می خوام پیاده شو...

با بغضی که تو گلوم بود.. گفتم دوست ندارم باهات حرف بزنم.. برای چی جلوی مامان و خواهرت سرم داد زدی؟؟... گفت خوب یادت رفت پیراهنم رو بیاری.. گفتم اینقدر این ارزش داشت که اینجوری جلوی اونا با من رفتار کنی...

گفت حالا پیاده شو... گفتم نمی خوام.. جام خوبه...

دوباره خواهرش اومد.. گفت الهی بمیرم.. تو ببخش .. گفتم خوبم نمی خوام پیاده بشم...

بعد از چند ثانیه مادرشوهرم اومد و گفت عزیزم من ازت معذرت می خوام... ناراحت شدم گفتم شما چرا؟.. گفت به خاطر من ببخشش... دیگه نتونستم روی مادرشوهر رو زمین بندازم... پیاده شدم...

حامد هم جلوی همه ازم معذرت خواهی کرد...

اما من ته دلم هنوز از دستش ناراحتم... انتظار نداشتم همچین رفتاری جلوی اونا با من داشته باشه...

بهش گفتم این اولین و آخرین بار بود که سرم داد زدی جلوی خانواده ات...

 

پی . اس: همون دیشب آشتی شدیم... ولی رفتار حامد برام خیلی سنگین بود... افسوس

پی . اس: در ادامه پست قبل عروس خانوم بنا به دلایلی جواب رد داد.. و قضیه تموم شد... چشمک

پی . اس: این هم یه تار عنکبوت بزرگ به درخت توت لبخند

پی . اس: دیگه انگار به هیچ طریقی نمی شه وارد ف.ب شد... ناراحت

پی . اس: ما یه تصمیمی گرفتیم که انشالله تا یک ماهه دیگه عملی می  کنیم... من راضی نبودم و حامد شدیدا موافق بود... می گم اما به وقتش... لبخند

+ bano ; ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٢
comment دلنواز ()

روز زن..

مادر بود...

همه بودند...

بند رختی پر بود از پوست زندگی....

 

منبع

میلاد حضرت فاطمه (س) و روز زن مبارک..

 

پی . اس: ادامه مطلب .... عکس های سفره یک روزه به خارج از تهران... (خیلی خارج از تهران..نیشخند خواهشا نپرسید کجا!)

ادامه مطلب
+ bano ; ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٢
comment دلنواز ()

بقیه تعطیلات... (رمز عوض شده خواهشا آدرس وبلاگتون رو بذارین)

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ٦:٠٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٢
comment دلنواز ()

سلام 92

سال 92 رو در حالی شروع می کنیم که دلامون پر از امید...

به قولم عمل کردم... و سفره هفت سین نچیدم!!!... تنها چیزی که موقع سال تحویل جلومون بود و تو عکسی که گرفتیم پیداست...

کتاب قرآنه تو دستامونه...

روزها یکی یکی گذشتن...

فکر کنم روز سوم عید بود که رفتیم پارک جنگلی لتمال... هنوز جای کار داره... اما از اینکه بالا بود و هوا هم حسابی تمیز بود... سرحالمون آورد...

روز چهارم یا پنجم عید بود که خانواده ام رو برای شام دعوت کردم...

روز چهارشنبه 7 عید هم ساعت 7 صبح راهی شمال شدیم... یک شب اونجا بودیم و پنجشنبه برگشتیم... به عشق بستنی دهاتی راهمون رو دور کردیم و چند ساعت ترافیک رو تحمل  کردیم و از چالوس اومدیم... اما بسته بود!!!!..

دیشب هم خانواده حامد برای شام دعوت کردم... و تا ساعت 2 نیمه شب مهمون داشتم...

هر دومون سرمای سختی خوردیم... طوری که یک روز قبل از مسافرت نفری دو تا آمپول نوش جان کردیم... هنوز هم کامل خوب نشدیم...

 

پی . اس: بقیه عکس ها ادامه مطلب...

ادامه مطلب
+ bano ; ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩٢
comment دلنواز ()

مشهد امسال!

یادمه وقتی آخرین بار رفتیم پابوسش.... ازش خواستم اگر به صلاحمونه دفعه دیگه با بچه امون ما رو بطلبه...

حتما به صلاحمون نبوده!!!!...

دو شب تو شهر سرد مشهد بودیم... مهمان امام رضا (ع)...

(آفتاب تازه طلوع کرده)

با دو همسفر آشنا!!!.... خواهرم و همسرش.... دو تا زوج ... یکی قدیمی و یکی جدید!!!...

هتلمون قصر بود.... تقریبا نزدیک به حرم بودیم...

هر دفعه پیاده می رفتیم و می اومدیم...

روز آخر.. صبح زود ... وقتی نمازمون رو خوندیم... من و حامد راه افتادیم تو خونکای صبح رفتیم حرم... وای که چقدر چسبید...

دماغ سرخ و چشمای اشکی ...

پدیده شاندیز هم رفتیم.... به نظرم شیشلیکاش بی نظیره... ظهر رفتیم که زیاد سرد نباشه.... اما یخ زدیم!!...

پنجشنبه شب هم رفتیم پارک ساحلی افتاب.... یعنی خوش به حال کسایی که مشهد زندگی می کنن... این دوتا مجموعه آبی که تو شهر مشهد هست عالیه... مجموعه آفتاب خوبیه که داره خانوم ها و آقایون تو یه سانس می تونن وارد بشن... تو طبقه های مجزا...

من و خواهرم اینقدر تو سرسره های آبی جیغ زدیم و خندیدیم که فکمون درد گرفت...

تا ساعت 9 شب اونجا بودیم... بعد هم رفتیم پسران کریم... چلوگوشت خوشمزه خوردیم..

سفر خوبی بود و پر از خاطره خوب... پر از آرامش...

 

پی . اس: به یاد همه بودم... لبخند

پی . اس: دنیا چقدر کوچیکه... و عجب از این دنیای اینترنت... دوست و همکار عزیزی که شاید 5 سال پیش با هم تو یه مجموعه کار می کردیم... الان منو پیدا کرده و وبلاگ هم داره... و جالب تر این که چند تا از دوستای وبلاگیمون هم مشترکه... قلب

مهربانو جان خوشحالم از این که هستی...

پی .  اس: میز گل زیبایی که تو طبقه اتاقمون بود... از خود راضی

این گل رو وقتی خانوم های خانه دار هتل اومدن اتاق رو مرتب کنند برامون گذاشته بودن روی تخت

این خانومه تو لابی بود... به مسافرهایی که تو لابی منتظر بودن از این شربت های خوشمزه می داد...

پی . اس: یادم باشه قصه کلید ها رو بنویسم... چشمک

+ bano ; ٩:۱٤ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٩ مهر ۱۳٩۱
comment دلنواز ()

سرخک!

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٥ تیر ۱۳٩۱
comment دلنواز ()

سفرنامه تبریز 2 ... (رمز همون قبلیه)

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۱
comment دلنواز ()

سفرنامه تبریز

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱
comment دلنواز ()

از تب....

اولین کاری که کردیم... پسورد اینترنت رو گرفتیم!!!!...

ساعت 2 و نیم رسیدیم تبریز...

حامد خوابیده ... 6 ساعت رانندگی خسته اش کرده...

اومدیم هتل ایل گلی ....

 

+ bano ; ٥:٠۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱
comment دلنواز ()

سفر با قهر+ شیرینی دو رنگ

سکوت ناراحت کننده ایه... البته این ناراحتی رو فقط من می دونم و خودش... مادرشوهر که عقب نشسته چیزی نمی دونه...

صدای افتادن دونه های تسبیح روی همدیگه و ذکر آروم مادرشوهر مهربون این سکوت رو می شکنه...

همین سکوت و آفتاب گرم... اجازه می ده که سرم رو به پشتی صندلی بذارم و آروم بخوابم..

مادرشوهر میوه پوست می کنه و به ما می ده... حامد بعد از خوردن ... از تو آینه به مامانش نگاه می  کنه و می گه ممنون خانوم خوشگل!!!...

بعد از عوارضی... ماشین خواهرشوهر رو می بینیم که ایستاده... شوهر خواهرشوهر رفته انجیر خریده... به حامد می گه من دستام کثیفیه.. به خانومت هم بده!!... حامد دو تا برمی داره به سمتم دستش رو دراز می کنه... نمی خوام کسی متوجه بشه که قهریم!!...

ازش می گیرم و تو دستم نگه می دارم... وقتی دوباره راه می افتیم... جوری که مادرشوهر حواسش نیست... آروم می ذارم روی پاهاش...

ناهار دعوتیم خونه خاله اش... خاله ای که تهران نیست و شهرستانه... که اتفاقا خاله خودم هم تو همون شهره...

سر ناهار ساکتم... خاله و شوهرخاله.. اصرار می کنن که برنج بخورم... حامد می گه نه برنج خور نیست... حامد خوب بلده نقش بازی کنه... با همه شوخی می کنه و همه رو می خندونه... گاهی اوقات هم سرشو می گردونه سمتم و می گه فلان چیز رو می خوایی؟؟؟...

یه حیاط کوچیک دارن... که دبلیوسی تو حیاطه... با هم می ریم حیاط.... یه جای خلوت گیر اوردم.. حرفام و می زنم و دلم خالی می شه... می گه من که خبر نداشتم... می گم حقی نداشتی وقتی از چیزی خبر نداشتی... اینجوری باهام رفتار کنی...

وقتی بر می گردیم تو اتاق... دیگه یخامون باز شده...

نزدیک غروبه که از بقیه خداحافظی می کنیم و می ریم یه سر خونه خاله خودم... تو مسیر حالا تنهاییم.. باز هم حرف می زنیم و موسیقی با صدای بلند گوش می دیم... بعد از یک ساعت دوباره می ریم دنبال مادرشوهر و خواهرشوهر...

دلم لک زده برای زیارت...

دعا دعا می کنم خلوت باشه و بتونم ضریح رو لمس کنم...

برای اولین بار... بعد از شاید 10- 15 سال خلوت می بینم... اصولا نمی بوسم... اما دستم و به پنجره ها قلاب می کنم و حرفام رو با خانوم می زنم... یه کلمه رو شاید 20 دفعه تکرار می کنم... ازش می خوام حاجت همه رو بده...

حالا حسابی سبک شدم...

با خواهرشوهر و مادرشوهر نماز می خونیم...

پر*گل برای اولین بار تو زندگیش اومده زیارت...

شام رو خوردیم و سوار ماشین شدیم که ... 

حامد باز از یه جمله من ناراحت می شه.. بد برداشت می کنه.!!!... بد فکر می کنه!!!..

دوباره می ره تو خودش و سکوت..

باز کل مسیر برگشت به تهران... ساکت و ناراحته...

حالا آفتاب نیست و همه جا تاریکه... هوا سرده... تو صندلی فرو می رم و می خوابم... مطمئنم که مادرشوهر بیداره... چون هر چند دقیقه یک بار با حامد حرف می زنه که خواب نباشه...

صبح بغلم می کنه.. می گه معذرت می خوام دیشب خسته بودم... همش سر تو خالی شد...

می گم دیروزت رو دوست نداشتم!!!...

پی . اس: دیروز تو یه شهر دیگه مهمون بودیم!!... خیال باطل

پی . اس: عکس بالا جزو عکس های متفاوته!!!!... عینک

پی . اس: عکس ضریح رو یواشکی گرفتم.. اما خوب دراومد... از خود راضی

پی . اس: ادامه مطلب.. یه شیرینی خوشمزه!!!... خوشمزه

ادامه مطلب
+ bano ; ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٠
comment دلنواز ()

foman

مشاهده یادداشت خصوصی

ادامه مطلب
+ bano ; ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٩
comment دلنواز ()

شیرازنامه 2

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸٩
comment دلنواز ()

شیرازنامه 1

مشاهده یادداشت خصوصی

ادامه مطلب
+ bano ; ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٩
comment دلنواز ()

بی کسی بدتر از غریبیه

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٦ دی ۱۳۸۸
comment دلنواز ()

جاده و ابی و سالاد الویه

مشاهده یادداشت خصوصی

ادامه مطلب
+ bano ; ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۸ آذر ۱۳۸۸
comment دلنواز ()

خاطرات سفر یه روزه

مشاهده یادداشت خصوصی

ادامه مطلب
+ bano ; ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٤ آذر ۱۳۸۸
comment دلنواز ()

شمال 2-- مهر 88

مشاهده یادداشت خصوصی

ادامه مطلب
+ bano ; ۱:٠٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸۸
comment دلنواز ()

شمال - مهر 88

مشاهده یادداشت خصوصی

ادامه مطلب
+ bano ; ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۱ مهر ۱۳۸۸
comment دلنواز ()

سفر به اصفهان

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸۸
comment دلنواز ()

سفر به یاسوج

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ ; شنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸۸
comment دلنواز ()

توت خوری

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸۸
comment دلنواز ()

یه سفر نصفه روزه

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸۸
comment دلنواز ()

سفر نوروزی 2

مشاهده یادداشت خصوصی

ادامه مطلب
+ bano ; ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸۸
comment دلنواز ()

سفر نوروزی 1

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸۸
comment دلنواز ()

تعطیلات و مسافرت

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ٩:٢٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٥ آبان ۱۳۸٧
comment دلنواز ()

سفر به شمال

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ٩:٠۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٧
comment دلنواز ()

شمال - آبان 90

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ٢:٤٧ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۱ آبان ۱۳٩٠
comment دلنواز ()

گزارشی مصور از سفر!!!

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ٢:٠٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٠
comment دلنواز ()

عکس مشهد 89

مشاهده یادداشت خصوصی

ادامه مطلب
+ bano ; ٤:٥۸ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۱ دی ۱۳۸٩
comment دلنواز ()

مشهد 1389

مشاهده یادداشت خصوصی

ادامه مطلب
+ bano ; ٤:٥٦ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۱ دی ۱۳۸٩
comment دلنواز ()

سفر یه روزه

مشاهده یادداشت خصوصی

ادامه مطلب
+ bano ; ٤:٢٥ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٤ آبان ۱۳۸٩
comment دلنواز ()

فقط عکس!

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ٤:۱٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٩ شهریور ۱۳۸٩
comment دلنواز ()

سفر به شمال

مشاهده یادداشت خصوصی

ادامه مطلب
+ bano ; ٤:۱۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۸ شهریور ۱۳۸٩
comment دلنواز ()

سفر یک روزه!

فکرش هم نمی کردیم امام رضا ما رو بطلبه!!!.... اونم یک روزه!!!...

پروازمون ساعت 9 و 15 دقیقه صبح بود.... یکی از دوستای حامد که آژانس هواپیمایی داره برامون بلیط رو رزرو کرده بود... و خودش ترجیح داده بود که تو قسمت بیزینس کلاس باشیم!!!!!...

تا برسیم به حرم.. ساعت 12 ظهر بود... و جمعیت بود که به داخل می رفت... اما هوا خوب بود.. یعنی نسبت به تهران خوب بود... 26 درجه بود!!...

بعد از زیارت... (من هیچ وقت نمی رم به ضریح بچسبم... فقط جایی می ایستم که ضریح پیدا باشه).. با حامد رفتیم سمت زیرزمین... که خنک بود و بزرگ... و البته خانوادگی...

تا ساعت 3 بودیم.. نماز و زیارت خوندیم...

تصمیم گرفتیم ناهار نخوریم... تا داخل هواپیما اذیت نشیم...

ساعت 4 اومدیم بیرون و رفتیم فرودگاه... ساعت 5 و 45 دقیقه به سمت تهران پرواز کردیم...

و خورشید در حال غروب بود که تو ترافیک سنگین بعدازظهر جمعه در تهران بودیم...

 

پی . اس: اگه قابل باشم همه رو دعا کردم... لبخند

پی . اس: خیلی بهمون چسبید... به نظرم مشهد همین یه روز کافیه.. چون جای دیدنی خاصی نداره که براش وقت بگذاریم... در ضمن دیگه چمدون و ساک اضافی هم نبود... چشمک

+ bano ; ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٠
comment دلنواز ()

عکس های سفر

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ٦:۳٦ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment دلنواز ()

شمال 90

روز یکشنبه با صدای تلفن خونه از خواب پریدیم... بابا بود که زنگ زده بود تا خواب نمونیم...

سریع وسایل رو می بریم تو ماشین و راه می افتیم سمت خونه بابا... اونا هم حاضرن... سوار می شن و می ریم سمت شمال...

برای صبحانه جایی می ایستیم... از قزوین چند کیلومتری اومدیم بیرون... یه دفعه ابرهای تیره و گرفته ای میاد سمتون .... همراه با بادهای تند... از ترس همه رو جمع می کنیم می ریم تو ماشین... (که بعد فهمیدیم همین هوا اومده تهران و باد و طوفان و بارندگی شدید شده)...

نزدیک ظهره که می رسیم سر زمینمون... برای اولین باره وارد اتاقی که ساختیم می شیم...

چون گرسنه ایم اول بساط ناهار رو ردیف می کنیم... داخل اتاق نمی شه رفت... هنوز کثیفه.. تو همون فضای باز می شینیم و ناهار می خوریم.. بعد من و حامد و بابا می ریم بازار تا خریدهای لازم رو بکنیم...

برای اتاقمون یه عالمه چیز میز می خریم... با کمک همدیگه اتاق رو خوب تمیز می کنیم و طی می کشیم... و وسایل رو می چینیم....

برای خواب چون اتاق کوچیکه... مامان و بابا و خواهرم تو اتاق می خوابن... من و حامد هم چادرمون رو بیرون باز می کنیم ... تشک بادی هم باد می کنیم و می ریم بیرون می خوابیم... مامان و بابا خیلی اصرار می کنن که نریم بیرون... می گن هوا سرده... اما حامد می گه اینجا کوچیکه ... شما راحت باشین...

ما راحت خوابیدیم.. اما مامان و بابا و مخصوصا بابا خیلی سردشون بوده... فرداش من و حامد می ریم یه بخاری برقی با یخچال که از واجبات بود رو می خریم...

دوشنبه بعد از صبحانه می ریم سمت قلعه رودخان... از همون اولش خواهرم چون می دونست دفعه قبل من نرفتم تا بالا می گه باید تا بالا بیایی...

یک ساعت و نیم کامل می ریم بالا... مامان و بابا عصا گرفتن دستشون و بعضی جاها از ما هم جلو می زنن... به جایی می رسیم که دیگه رو پله ها گِل خالیه... حتی نمی شه پا گذاشت... بالاخره همه راضی می شن که برگردیم.. موقع برگشت سخت تر بود... پاهامون لیز می خورد رو سنگ های گلی... اما کلی خندیدیم.. آقایی که اونجا بود گفت تا دیروز خوب بوده... اما دیروز بارون بارید و همه رو گل کرده...

دو ساعت کامل پیاده روی می کنیم...

عصر تصمیم می گیریم بریم امامزاده اسحاق... چون دفعه قبل خاطره قشنگی برامون می شه... ایندفعه هم مامان اینا رو می بریم...

به بالای کوه که می رسیم... دیگه هیچی جلومون پیدا نیست.. مه خیلی شدیده... اینقدر خلوته که خواهرم همش می گه مثل شهر مرده هاست اینجا... چرا هیچی نیست!!!.. اما عالی بود... بدجوری به دلمون می شینه این امامزاده...

سه شنبه می ریم یه باغ گل تا نهال و گل بگیریم برای زمینمون...

بابا و حامد در حال کاشت نهال و گل هستن... من و مامان و خواهرم هم داریم فلافل درست می کنیم تا ببریم کنار دریا ناهار بخوریم...

می ریم ساحل گیسوم... که جاده اش بی نظیره...

دریا هم آرومه آروم بود...

چهارشنبه صبح هم بعد از صبحانه وسایل رو جمع می کنیم و راه می افتیم سمت تهران...

 

پی . اس: عکس ها رو دارم آماده می کنم تو پست جدا می ذارم...

+ bano ; ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment دلنواز ()

برای تو ... مهربونترین مادربزرگ

این کوه ها رو پشت سر می ذاریم... تا برای اولین بار جای خالی ات رو تو خونه ات ببینیم... برای اولین بار در رو که باز می کنیم... چهره مهربونت در حالی که رو ایوون خونه ات نشستی و با لبخند به ما می گی خوش اومدین رو نمی بینیم...

این کوه ها انگار خشن تر از سال های پیش شدن... مهربانی اون موقع ها رو ندارن... سردن و سبزی ندارن...

ما دیرتر از همه می رسیم. بعد از ناهار همه رفتیم تا خونه جدیدت رو ببینیم... نمی دونم کدوم از نوه هات عکس خندونت رو قاب کرده بود و گذاشته بود بالای سرت... دلمون آتیش می گرفت وقتی عکست رو می دیدیم...

بارون گرفته بود.. بارونی شدید... اما هوا عالی بود... با همه وجود نفس می کشیدیم و بی تو بودن رو حس می کردیم...

قدم زنون میاییم سمت خونه ... بین همه اون خونه هایی که حالا به صورت ویلایی ساخته شدن و قد کشیدن... خونه تو هنوز رنگ و بوی ١٠ سال پیش رو داره... خونه ای با ظاهری روستایی...

از دور وقتی ایوان قدیمی رو از پس دیوار کوتاهش می بینم... با ذوق خونه رو نشون حامد می دم... می گم اونجاست... نگاه کن... همون که ایوونش پیداست... همون که ریزتر از همه خونه هاست...

هنوز جوب آبی که تو حیاط روونه... آب داره... و صدای قشنگش فضای خونه رو پر کرده..

هنوز تسبیخ سبز رنگت به ستون ایوون آویزونه ...

درون اتاق هنوز گرما و صمیمیت هست.. هنوز این کرسی پابرجاست... و وجودمون رو گرم می کنه...

همه دخترات و عروسات ونوه هات دور این کرسی گرم جمع می شیم و هر کس خاطره ای ازت تعریف می کنه... حتی خاطراتت هم لبخند رو به لبمون میاره... و صدای خنده هامون از صدای گریه هامون بلندتر می شه...

من هنوز عاشق این خونه با این درهای چوبی اش هستم ... با اون صدای قشنگی که موقع بسته و باز شدنش می ده...

و حالا وقت خداحافظی است... وقت دور شدن از این خونه... و خاطراتش... دور شدن از این روستای پر از آرامش... و حتی این کوه های لخت که موقع برگشت دارن سفید پوش می شن...

اما بدون که هیچ وقت از یادمون نمی ری... همیشه در کنارمون هستی و خواهی بود...

روحت شاد مادربزرگ مهربون و همیشه خندونم... ماچ

+ bano ; ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٠ اسفند ۱۳۸٩
comment دلنواز ()