دل می نوازد

وقتی احساس می کنم نیمه ای از جان منی....

از یه هفته قبل برای دیشب دعوت شده بودیم..

مهمونی تولد سه نفر!!!...

سه تا فروردینی ... با روزها و سال های متفاوت!!...

سه تا مرد فروردینی!!!... 

اولیش برادرشوهرم که 20 فروردین تولدش بود...

دومیش شوهر خواهرشوهر که 25 فروردین تولدش بود...

سومیش حامد... مرد فروردینی خودم که 28 تولدشه...

مادرشوهر شام مفصل درست کرده بود همراه با سالاد و مخلفات...

خواهرشوهر کیک خریده بود...

هر کی هم برای دیگری کادو خریده بود...

بچه ها هم این وسط کیک رو که دیدن می گفتن تولد کیه؟؟؟.. تولد منه؟؟؟... بعد ذوق می کردن و دست می زدن...

یه شب فوق العاده شد در کنار خانواده حامد... مثل همیشه پر از خنده و شادی...

....

.

.

.

عزیزترینم از خدا ممنونم که تو را برای نیمه دیگر من آفرید...

تا با تو کامل شوم ..

تا با تو به خوشبختی و آرامش برسم...

برایم همیشه بمان و گرمای آغوشت را ازم نگیر....

دوستت دارم همه وجودم...

تولدت مبارک ....

+ bano ; ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩۳
comment دلنواز ()

بعد از مدتها...

با همدیگه تو گلفروشی داریم قدم می زنیم... برادرشوهر درحال انتخاب گل برای گلدونی هست که می خواد بده تا براش تزیین کنن...

حامد می گه بانو نفس بکش.. می گم خوش بحال کسایی که اینجا کار می کنن...

کار برادرشوهر طول می کشه...

من و حامد می ریم تو ماشین منتظر...

برادرشوهر میاد با یه گلدون پر از گل و البته یه خرس بانمک بالای گل ها!!!...

با هم می ریم دنبال خواهرشوهر و دخترش...

و دوباره راه می افتیم سمت قنادی ... من و حامد برای انتخاب کیک پیاده می شیم.. یه کیک قرمز شکل قلب انتخاب می کنیم... با فشفشه های طلایی...

همه با هم می ریم خونه پدرشوهر...

22 بهمن تولد خواهرشوهر..

 کیک قرمز و چراغ های خاموش و فشفشه های روشن و عکس ....

و البته دوربینی که دست دختر خواهرشوهر بود و از همه چی قاطی پاتی ... کج و کوله .. بدون دست و پا .. یا بدون سر عکس گرفت..

یه شب بیادموندنی کنار خانواده حامد...

.......

میز ناهارخوریم بالاخره رسید... اما بدون صندلی.. یعنی میز فقط سفارش داده بودیم ... به خاطر همین یه شب از همون شبا که یخبندون بود... راهی دلاوران شدیم...

بماند که فقط از یه سمت خیابون مغازه ها رو دیدیم.. اونم به اصرار من!!... سمتی که آفتاب تابیده بود قشنگ برفا آب شده بود.... و راحت می شد قدم زد... اما اون سمت خیابون قشنگ شیشه بود... فقط دو تا مغازه رو دیدیم و بعد من دیگه قدم از قدم بر نداشتم.... گفتم دارم لیز می خورم... بی خیال..

از همون سمت خیابون یه صندلی رو دیدیم و پسندیدیم...

سفارش دادیم... ولی هنوز نرسیده!!...

.......

دیشب خواهرم و همسرش و البته دختر 5 ماهشون به سفر مکه رفتن.. انشالله بهشون خوش بگذره ...

.......

مامان بعد از گذشت 4 ماه خیلی از عملش راضیه... خدا رو شکر خیلی بهتره...

.......

همسایه امون متاسفانه بارداری خیلی سختی داره می گذرونه... بعد از چند هفته خونریزی و استراحت مطلق... وقتی رفت سونو گفتن دوقولو بوده که یکیش با همین خونریزی افتاده!!... اما یکی دیگه هست خوبه ولی ضعیفه... بعد از اون چند هفته رفت خونه مادرش تا راحت تر ازش مراقبت کنه...

دیشب چراغ خونه اشون رو روشن دیدم...

صبح از مامان پرسیدم... گفت مادرش گفته یک هفته بیمارستان بستری بوده... ویار خیلی بدی داره.. می گفت حتی دارو هم دیگه به گلوش نرسیده حالت تهوع می گیره و .. .. می گفت دکتر گفته از گلو تا پایین زخم شده...

براش دعا کنین... دعا کنین حالا که با این سختی داره بارداریش رو می گذرونه ... خدا بچه اش رو نگه داره براش و به سلامتی به دنیا بیاد...

......

+ bano ; ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩٢
comment دلنواز ()

هدیه خدا

تو اولین روز از پاییز 92 خدا فرشته نازنینش رو برامون از بهشت فرستاد... 

امروز ساعت 6 صبح برای بار ... من خاله شدم...

خاله یه دختر خوشگل...

ماچ

 

+ bano ; ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱ مهر ۱۳٩٢
comment دلنواز ()

تولدت مبارک..

 

از روزی که صدایت در وجودم طنین انداز شد، شتاب تپیدن قلبم، رو به فزونی یافت

امروز ثانیه ها نام تو را فریاد می زنند و من در اوج عشق

خود را در پستوی زمان تنها حس نمی کنم . . .

تولدت مبارک مرد زندگی من ماچ

 

 

پی . اس: صبح رفتم دکتر و جواب آزمایش ها رو نشون دادم... گفت خیلی کم کاره... شما اگر چیزی هم نخوری چاق می شی!!!!!!... انبوهی از قرص الان جلوی منه!!!! خنثی

+ bano ; ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩٢
comment دلنواز ()

تولدم!

دیروز که نه دیشب!

ساعت 11 مامان و بابا از سفر مکه اومدن..

و امروز

من در آغاز 29 سالگی مادری 14 هفته ام!.

 

پی . اس: تولدم مبارک... هورا 

پی . اس: این خانومه تو نقاشی بالا نی نی داره هاااا!!!!! نیشخند

+ bano ; ٩:٤٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٧ تیر ۱۳٩۱
comment دلنواز ()

تولد برای سه نفر!

وقتی رسیدیم همه بودن و ما تقریبا آخرین نفر بودیم....

از بدو ورود موج گرمایی به صورتم خورد وتا آخر مهمونی که تا نیمه شب بود این گرما و پختن با همه بود!!!... به خاطر بچه ها نمی شد کامل پنجره ها رو باز کرد...

خیلی فکر کردم که چی ببریم براش...

حامد پیشنهاد شکلات و شیرینی داد....

تصمیم گرفتم خودم شیرینی درست کنم و تو ظرف تزیین شده ببرم...

که مورد استقبال همه قرار گرفت... و تا آخر مهمونی تقریبا نصف بیشترش خورده شد...

شام که خوردیم...

خواهرشوهر کیک اورد و مراسم تولد شروع شد... (تنها عکسی که تونستم از بین عکس ها کات کنم...)

ساعت 2 و نیم بود که دیگه حتی نای حرف زدن هم نداشتیم...

 

پی . اس: دیشب مهمون خواهرشوهر بودیم... برای شوهرش و دو تا برادراش.. (یکیش حامد بود) که متولد فروردین هستن تولد گرفته بود... هورا

پی . اس: امروز شنیدم فومن سیل اومده... حتی عکساش هم گواه این خبر بود...  (1 و 2 )... یعنی زمینمون و اتاقمون رو سیل برد؟؟؟!!!... ناراحتافسوس

+ bano ; ۱:۱٩ ‎ب.ظ ; جمعه ۱ اردیبهشت ۱۳٩۱
comment دلنواز ()

یه جشن ساده

بهش پیشنهاد دادم یه رستوران خوب و دنج رزور می کنم که با هم اونجا تولد بگیریم... گفت حالا چرا رستوران!!!... بریم کن!!!!... هم هواش خوبه... هم قلیون داره...

تا از خونه اومدیم بیرون.. ساعت 9 شب بود....

هوا عالی بود...

رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به باغ گیلاس کن...

میلی به شام نداشتیم... فقط چای با قلیون سفارش دادیم...

یه ظرف از کیکی که درست کرده بودم رو گذاشتم جلوی حامد... با شمعی که خریده بودیم... یه شمع که به جای عدد... فرفری بود!!!.. :)) ...

شمع روشن کردم و گفتم حالا یه آرزو کن و فوت کن...

چون می خواستم تو عکس باشه... ظرف رو بالا گرفتم و جلوی صورتش نگه داشتم... بعد هم چلیک چلیک عکس گرفتم.. از خودمون.. از قلیون کشیدن حامد... حتی از ترک چوب ها... :دی.. (عکس های بیشتر تو ف.ب)

بهش می گم فردا می رم بازار برات کادوی تولد می خرم... تقصیر خودته هر چی گفتم برات چی بخرم.. هیچی نگفتی...

حامد قلیون کشید و من چایی نبات خوردم...

ساعت 11 بود هنوز صدای خنده جوون های کلبه روبرویی می اومد که جشن ما تموم شد...

 

پی . اس: هوراااااااااااااااااااا... خامه ام عالی شد... مرسی از همه دوستانی که کمکم کردن... من با دستور کریستینای عزیز با پودر خامه درست کردم.. عالی شد... ماچ

اما از ترس اینکه دوباره همه کیک رو به خاطر خامه خراب نکنم... کیک رو برش زدم بعد خامه زدم... البته خوب شد... ولی یه کیک گرد و تمیز درنیومد... به جاش یادگرفتم که چه جوری خامه بزنم...(مثل پازل همه رو کنار هم چیندم و شد یه دایره... )

پی . اس: امروز از صبح  تا ظهر با خواهرا بازار بودیم... حاصلش یه عالمه خرید شد... (عکساش فعلا تو ف.ب) عینک

+ bano ; ٥:۱۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩۱
comment دلنواز ()

روز میلاد تو...

امروز 28 فروردین...

و تو زیباترینم، وارد 32 سال زندگیت می شی...

همیشه برایم بخند.. تا با خنده هایت انرژی بگیرم...

ازت ممنونم که شدی جزوی از زندگیم...

عزیزم تولدت مبارک... ماچ

 

پی . اس: می خوام دوباره کیک خامه ای درست کنم... :دی ... ایندفعه با پودر خامه... امیدوارم خوب بشه... مژه

پی . اس: الان از شاتل زنگ زدن و تولد حامد رو تبریک گفتن... به عنوان هدیه تولد هم 3 گیگ ترافیک رایگان می دن... ای ول... نیشخند

+ bano ; ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩۱
comment دلنواز ()

تولد خواهرشوهر

یک ماه قبل این ایده رو داد... می گفت حس می کنم بعد از زایمانش افسردگی گرفته... می خوام با این کار خوشحالش کنم... می خوام روحیش کمی تغییر کنه...

اما من کمی مخالف بودم.. می گفتم آخه برای چی ما باید براش جشن تولد بگیریم... خوب اگه دلش بخواد خودش می گیره!!!...

می گفت با بچه نمی تونه...

نظرش این بود که من هیچ کاری نکنم... و همه غذاها رو از بیرون بگیریم!!

اما من مخالف بودم.. می گفتم اگه قراره مهمونی بیاد خونم... خودم می خوام همه غذاها و دسرش رو درست کنم.. اما حرف حامد یک کلام بود.. به هیچ عنوان نباید خودت رو به زحمت بیاندازی و آشپزی کنی!!!...

و البته حرف من هم یک کلام بود... و اصلا قبول نمی کردم.. بعد اضافه کردم که به غیر از غذا... الان خونه من آماده مهمون رو نداره... نزدیک عیده ... یا من اول باید خونه تکونی کنم.. یا یه دست حسابی به  خونه بکشم... تا این رو گفتم... گفت اصلا بی خیالش شو.. تو می خوایی خودت رو عذاب بدی با یه مهمونی!!!...

تا یک هفته پیش... دوباره بحث رو باز کرد...

گفت.. یه کاری می کنیم... غذا رو خودت درست کن... مهمونی رو خونه مامانم می گیریم.. گفتم نه بابا... چه کاریه... حرف زد و حرف زد و راضیم کرد...

باز هم می گفت فقط الویه درست کن!!!!... به یاد قدیم که فقط تو  تولدا ساندویچ الویه می دادیم!!!...

گفتم ببین عزیز من.. من قبول کردم که مهمونی خونه مامانت اینا باشه... ولی دیگه لطفا برام تعیین نکن که چی بپزم... قبول!!!

توافق نامه امضا شد!!!...

برادرها و جاری ها دعوت شدن به خونه مادرشوهر برای جمعه شب... تولد خواهرشوهر!!... که یه جورایی میزبانش ما بودیم!!!!

بعد از رفتن مامانم اینا که روز پنجشنبه خونمون بودن... شروع کردم به درست کردن سالاد یونانی... تا ساعت 12 شب طول کشید و تو ظرف ریخته و سلفون کشیده داخل یخچال رفت...

ژله هایی که گذاشته بودم بسته شده بود.. با کمک حامد ژله خورده شیشه درست کردیم... و خوشحال از رنگاشون گذاشتیم داخل یخچال!...

صبح جمعه وقتی مادرشوهر برام گوشت چرخ کرده گوسفندی اورد... متوجه شدم که به غیر از گوشت گوساله ... شیر - پنیر پیتزا - سوسیس و قارچ هم خواهرشوهر نمی تونه بخوره... چرا که پر&گل خانومی دلدرد می گیرن...

می خواستم لازانیا درست کنم... کمی فکر کردم که لازانیا منهای این چیزها فقط می مونه خمیر و گوشت... اصلا خوشمزه نمی شه!!!..

تصمیم گرفتم باز هم بساط پیراشکی پزون راه بندازم... تا ساعت 4 بعدازظهر درگیر خمیر درست کردن و قالب زدن و پیچیدن و سرخ کردن پیراشکی ها بودم...

باز هم!! تصمیم داشتم سوپ شیر درست کنم... که با وجود شیر داخل سوپ... نظرم عوض شد و به سوپ جو قرمز رنگ تغییر کرد...

حامد که اومد ناهار نداشتیم!!!!... اصلا وقت نکردم چیزی درست کنم...

حامد با خستگی که داشت اومد کمکم... سه تا ظرف پیرکس لازانیا چیدیم و کنار گذاشتیم... یه ظرف کوچیک هم برای مادرشوهر و پدرشوهر... بدون قارچ و سوسیس درست کردم...

ساعت 7 و نیم دیگه همه چی آماده بود...

لازانیا ها رفت داخل فر ...

رفتم و دوش گرفتم... آماده شدیم..

حامد یه سری غذا به غیر لازانیا ها با ماشین برد خونه مادرشوهر..

وقتی برگشت لازانیاها آماده بودن.. اما گفت بزار تو همین فر باشه... تا گرم بمونه.. تا مراسم عکس و تولد تموم بشه ... موقع شام میام میارمشون...

با هم پیاده رفتیم خونه مادرشوهر...

همه تشکر می کردن.. همه از مدل ژله ها که برای بار اول دیده بودن ذوق می کردن...

خواهرشوهرم گفت به خدا شرمنده ام.. تقصیر حامد... حامد این برنامه ها رو می چینه...

گفتم این حرفا چیه... ایشالله همیشه زنده باشی ... ما هم بتونیم برات از این جشن ها بگیریم...

تولد شروع شد...

حامد عکاس شده بود و از همه عکس می گرفت..

ساعت از 10 گذشته بود که سفره انداخته شد برای شام...

خدا رو شکر همه غذاها خوب شده بود... کلی همه تعریف کردن و من ذوق کردم.. نیشخند

جاریم که دستور سالاد یونانی رو کتبا خواست!!!..

برای خوردن کیک کسی رغبتی نشون نمی داد.. از بس همه شام رو کامل خورده بودن...

ساعت از یک هم گذشته بود که مهمونی تولد تموم شد..

حامد چند بار تشکر کرد و گفت ممنونم که زحمت کشیدی... مطمئن باش جبران می کنم...

 

پی . اس: 22 بهمن تولد یکی یک دونه خواهرشوهرمه... قلب

پی . اس: می خواستم عکس ها رو رمزی بذارم... اما با وجود این سرعت افتضاح... و باز نشدن یاه@و و جی@میل... پشیمون شدم... بعضی از عکس ها رو صرفا جهت خوشگلی می ذارم... همین!! لبخند

ادامه مطلب
+ bano ; ٢:٥٥ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩٠
comment دلنواز ()

یه روز شاد.. مهمونی و تولد

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ٢:٠۱ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۱ تیر ۱۳۸٩
comment دلنواز ()

بانو کوچولو و تولدش!

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ۱:٢٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٧ تیر ۱۳۸٩
comment دلنواز ()

به اندازه تمام 30 سالگیت

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٩
comment دلنواز ()

تولدم

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٧ تیر ۱۳۸۸
comment دلنواز ()

تولد تو

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸۸
comment دلنواز ()

تولد با لبخند مصنوعی!

 

تنها نشسته ام روی مبل... روی مبل به اون بزرگی!!!... که اگه بخوام تکیه بدم... در واقع باید بخوابم!!!... پس همون لب مبل می شینم و خودم رو سنگین نشون می دم...

یه لحظه دلم می گیره... مثلا اومدم مهمونی... اما بغض می کنم...

موبایلم رو بر می دارم و اس می زنم ... "متنفرم از مهمونی هایی که تنهام".... منتظر جوابشم... اما هیچ جوابی برام نمیاد!!...

وقت ناهار می شه... خودم رو با کمک کردن به سفره چیدن سرگرم می کنم... همش با خودم فکر می کنم اگه همه پیش شوهراشون بشینن من تنهام!!!...

جاری دور از شوهرش نشسته... کنارش می شینم... با اینکه همه غذاها از ممنوعیات برای من بود... اما در حد یک قاشق از همه تست می کنم... تنها چیزی که راحت و بدون عذاب از گلوم پایین رفت.. سالاد بود بدون سس ،بدون نمک ، بدون روغن زیتون و آبلیمو!!!... دو تا جاری حسابی از هم پذیرایی می کنیم.. به جاری می گم اون بچه ای که تو شکمته الان گرسنه است... تو اندازه خودت هم چیزی نخوردی... می گه نمی تونم بعدش حالم بد می شه...

سفره هنوز پهنه... اما هیچ کس دورش نیست... همه ناهار خوردن و عقب نشستن... حامد می رسه... تنها ناهار می خوره...

موبایلم رو که نگاه می کنم می بینم جواب اس رو داده.. "ببخشید"... همین!!!... تو دلم می گم بخشیدم ... همه دنیا مال تو!!!

ساعت از 5 بعدازظهر گذشته که باز حامد می ره... بعد از رفتنش مراسم تولد دخترهای جاری شروع می شه... کیک و عکس و خنده...

همه با همسراشون عکس می گیرن...

جاری به من هم تعارف می زنه... می گم صبر می کنم حامد بیاد... اما می دونم که حامد نمیاد...

دختر بزرگه جاری می گه بانو جان حالا بیا تنها باهامون عکس بنداز... با این که اصلا دلم نمی خواد اما می رم... بدون حامد عکس می گیرم.. با یه لبخند مصنوعی!!!...

کیک بریده می شه و با چایی سرو می شه...

دیگه ساعت 7 شبه....

دختر جاری دوربین دستشه و داره عکس ها رو نگاه می کنه... می گم عکسم رو ببینم خوب شده یا نه؟؟!!!...

عکسم خوب شده بود... حتی با یه لبخند مصنوعی!!!...


همونجور که تنها اومدم... همونجور هم تنهایی خداحافظی می کنم از همه و می رم خونه... 

 

پی . اس: هیچ وقت مهمونی های این مدلی رو دوست نداشتم و ندارم... اما گاهی مجبور می شم... با این که اصلا بهم خوش نمی گذره...

پی . اس: امروز تولد دخترهای جاری بزرگه بود... به صرف ناهار دعوت بودیم... حامد هم سرکار بود...

+ bano ; ۸:۱۸ ‎ب.ظ ; جمعه ٤ آذر ۱۳٩٠
comment دلنواز ()

خرید فرهنگی + تولد

می گه می خوام بانوی خودم رو ببرم بیرون...

می گم خسته ای !!!...

می گه من وقتی تو رو می بینم خستگیم در میره...

دستام رو می ندازم دور گردنش و خودم رو می کشم بالا و ماچ می کنم...

چایی آماده می کنم با آخرین ظرف کیکی که درست کردم...

می ریم پارک گفت^گو... باورمون نمی شد اینقدر خلوت باشه...

دستام رو تو دستاش قایم می کنم و دوشادوش هم راه می ریم... نفس می کشیم و قدم بر می داریم...

همه نیمکت ها خیسن!!!...

یه نیمکت پیدا می کنیم بین دو تا باغچه ... با سه تا دستمال شروع می کنیم به خشک کردن... جوری که می شه نشست... جفت هم می شینیم... هوا سرده و خیسه... چای داغ با کیک شکلاتی...

در حین خوردن می گم این آخرین ظرف کیک بودا!!!!... بر می گرده سمتم می گه جدی نمی گی!!!... می گم به خدا همه رو خوردی... می گه می دونم سختته اما بازم برام درست می کنی؟؟؟... می گم من عاشق اینم که تو چیزی رو دوست داشته باشی با جون و دل برات درست می کنم...

قدم زنون می ریم تا انتهای پارک... یه مغازه کتاب فروشی انتهای پارکه که باز هم هست... می گم بریم ببینیم چی داره...

و حاصل گشتن تو اون مغازه... خریدای زیر می شه...

دو تا رمان... و یه هدیه تولد برای دختر خواهرم خریدم (زندگیتون رو عوض کنین)

یه قرآن بند انگشتی!!!... حامد برای سر کارش خرید... میگه این راحت تو جیب جا می شه و بزرگ هم نیست که تو دید همه باشه...

 ببینید با این که کوچیکه اما چه خط خوانایی داره...

و یه پازل 2500 تیکه ای... گاوچران

 

 

پی . اس: امروز صبح 90/8/8 دختر خواهرشوهرم (pargol) به دنیا اومد... خیلی خوشحال شدیم... بچه و مادر هر دو خدا رو شکر خوب و سالم هستن... قلب

پی . اس: دقت کردین تو اکثر پستام عکس هست... حس می کنم دارم بد عادت می شم... شاید برای مدتی باید با دوربین قهر باشم... بازنده

پی . اس: یادت باشه بهم قول دادی ... نوشتی و امضا هم کردی!!!! خنثی

 

 

+ bano ; ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۸ آبان ۱۳٩٠
comment دلنواز ()

فیلم مشهد+ حادثه تولد دیشب

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ٥:٠۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٩
comment دلنواز ()

جشن کوچیک

حامد اصرار داره که کیک بگیره... میگم نه دستت درد نکنه... می دونی که نه من و نه خواهرام و مامانم... کیک و خامه این چیزا نمی خوریم...

می گم خودمون درست می کنیم...

خونه بابا جمعیم.. اما خود بابا نیست!!!.. دو هفته ای می شه که ندیدمش...

تا دم غروب تا وقت گیر می اوردیم. با خواهرا و خواهرزاده ها و برادرزاده ها.. چه پسر و چه دختر... می زدیم و می رقصیدیم..

عصر که شد.. خودمون یه کیک درست کردیم.. خالی و بدون تزیین... همراه با چای عصرونه... حسابی چسبید...

 

پی . اس: امروز 7 تیر... وارد 29 سالگی شدم.. لبخند

پی . اس: به خاطر اینکه امروز شهادت بود.. دیروز یه جشن کوچیک و دور همی با خانواده ام گرفتیم... خیال باطل

پی . اس: ممنون از دوستانی که اس ام اسی و فی**س ب**و**کی تولدم رو تبریک گفتن... واقعا خوشحالم کردین... قلب

پی . اس: کادو همه نقدی دادن... حامد هم دو مانتوی هدیه ای که گفته بودم رو بهم داد...مرسی عزیزم... ماچ

پی . اس: یه کاری رو شروع کردم.. (البته کار نه به عنوان شغل!!)... مربوط به خودمه.. امیدوارم توش موفق باشم... از خود راضی

+ bano ; ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٧ تیر ۱۳٩٠
comment دلنواز ()

مهمونی به بهونه تولد

مشاهده یادداشت خصوصی

+ bano ; ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٠
comment دلنواز ()