دل می نوازد

دغدغه یه کوفته درست کردن

زنگ می زنم به مامان که ناهار منتظرم... می گه بانو زیاد غذا درست نکنیا... می دونی که ما نمی خوریم... می گم باشه حالا شما بیایین...

بعد سریع زنگ می زنم به حامد... می گه دارم سبزی می خرم.. می گم یه خورده بیشتر بگیر.. مامان و بابا هم ناهار میان... می گه باشه...

تند تند صبحونه ای که حامد رو میز پهن کرده رو می خورم...

یه پیمونه لپه رو سریع می ذارم رو گاز تا نیم پخت بشه.. برنج هم به انداز با آب جوش خیس می کنم... گوش چرخ کرده هم می ذارم بیرون...

خونه تقریبا تمیزه... تخت رو مرتب می کنم که حامد می رسه... تو دستش دو بسته سبزیه بزرگه... انگار شک بهم می زنن... می زنم تو صورتم می گم حامد مگه می خوام هیئت ناهار بدم... من چه جوری اینا رو پاک کنم... بعد ناخداگاه می زنم زیر گریه... (لوس نیستما نیشخند) حامد می گه بانو داری گریه می کنی!!!!... می گم حامد من چه جوری اینا رو پاک کنم!!!!... ناهار رو کی حاضر کنم!!!!... چرا دستت به کم نمی ره بخری... می گه آخه یه ذره سبزی می شد...

حامد می ره.. منم می چسبم به سبزی ها... دسته اول سبزی کوفته است... می خوام ناهار کوفته درسته کنم.. تقریبا نصفه سبزی رو نیم ساعته پاک کردم و آب کشیدم.. تا آبش بره... بقیه رو پاک کردم تا آخر سبزی که تره بود... که من واقعا متنفرم از تره پاک کردن... همونجور رو میز رهاش می کنم...

سبزی کوفته که آبش رفته .. تند تند خورد می کنم.. قاطی مواد می کنم.. همه رو خوب ورز می دم... سس رو دارم درست می کنم که مامان می رسه...

میگه زن باردار تو ساختمون ندارین؟؟؟... می گم چه طور؟؟... میگه بوی سبزی کوفته تو راه پله ها میاد... می گم نه خدا رو شکر نداریم... قربونش برم... نرسیده میاد به سبزی پاک کردن... منم کوفته ها رو قل قلی می کنم و هلشون می دم تو سس ... از همه جا حرف می زنیم.. مامان یه آن نگاش می افته به کوفته تو دستم... می گه بانو!!! اینقدر ریز... می گم نه دیگه خوبه.. دستم بزرگتر نمی گیره... می گه خیلی ریزه... می گم اشکالی نداره...

تا اومدن بابا... سبزی ها کامل پاک شده.. غذا درست شده... دسته دوم سبزی هم سبزی خوردن بود که مامان زحمتش رو کشید...

همش دعا دعا می کردم که کوفته هام ولو نشه... که خدا رو شکر قرص و محکم سر جاشون پخت...

بابا خیلی تعریف کرد... می گفت بوی کوفته حتی تو حیاط هم میاد... مامان هم گفت نمکش کمه که مهم نیست...کوفته هم موقع پوخت حسابی باد کرده بود و بزرگ شده بود... دیگه ریز نبود..

 

پی . اس: عکس نمی ذارم تا کسی هوس نکنه.... چشمک

پی . اس: مامان به بابا می گه ... دختر خانومت تا سبزی ها رو دیده زده زیر گریه... بابا با تعجب نگام می کنه.. می گم خوب زیاد بود.. نیشخند

پی . اس: فردا لیلة الرغائب... روزه فردا خیلی ثواب داره... ایشاالله همه به آرزوهاشون برسن..

 

+ bano ; ٤:٢٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٠
comment دلنواز ()