دل می نوازد

مربای توت فرنگی

یه نفس عمیق می کشم اما تو نیمه پشیمون می شم و گلوم و بینیم می سوزه... روی پُلیم به انتهای خیابون نگاه می کنم... گرد و خاک و کثیفی...

می گم چقدر هوا کثیفه.. مثلا اومدیم بیرون یه هوایی بخوریم... می گه اره معلومه ....

می گه خوب کجا بریم بانو؟؟؟... می گم دوباره ازم سوال کردی... من نمی دونم.. واقعا نمی دونم تو تهران کجا می شه رفت...

می گه شام چی می خوری؟؟؟... می گم نمی دونم... فرقی نداره.. هر چی تو بخوری... می گه نه دیگه فردا می خواییم روزه بگیریم.. باید یه چیز درست درمون بخوریم... می گم تو چرا می خوایی روزه بگیری؟... من تو خونه ام و زیر کولر... تو سختته... نمی خواد !!!... می گه خیال کردی می ذارم تنهایی ثواب ببری!!!... می گم آخه گناه داری!!...

می ریم سمت پارک قیطریه... اما آدم داره می جوشه از زمین.. از بس شلوغه نه جای پارک پیدا می شه نه دیگه میلی به پارک رفتن ...

می گم بریم یه چیزی بخوریم... بریم خونه .. بهترین جا الان خونه است...

تصمیم می گیریم دنر کباب بخوریم...

وقتی می رسیم خونه دوتایی جو گیر می شیم و اعمال شب اول ماه رجب رو انجام می دیم... آی می چسبه بهمون...

 

پی . اس: برای اولین بار مربای توت فرنگی درست کردم... عالی شده... فکر نمی کردم اینقدر خوب بشه... دستورش رو از  101recipe  گرفتم...

پی . اس: ماهیمون بالاخره مرد... اوه

پی . اس: فیلم قوی سیاه رو دیدم... اما راستش اصلا خوشم نیومد... نمی دونم چرا... وقتی تموم شد یه نفس بلند کشیدم... حامد که اصلا نگاه نکرد...

+ bano ; ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٠
comment دلنواز ()