دل می نوازد

:-0

از در که میاد تو پلاستیکی که دستشه رو می ذاره رو اپن... می گه بانو خیلی حواست به شوهرت باشه!!!!... داشتن شوهرت رو بلند می کردن...

فکر می کنم داره باز شوخی می کنه... می خندم می گم... چی شده ؟؟؟...

می گه داشتم جمع می کردم... یه ماشین جلوی مغازه ایستاد... یه خانومی که معلوم بود وضع زیاد مناسبی نداره.. ازم آدرس پمپ بنزین رو سوال کرد... منم بهش گفتم... بعد یه کم خانومه این پا و اون پا کرده... دوباره گفته می شه شما همراهم بیان... تعجب

می گه یه نگاه بهش کردم... فهمیدم خیلی حالش خرابه... گفتم نه خانوم.. نمی تونم مغازه رو تنها بذارم...

با یه غیظی می گم ... خاک بر سرش!!!!... عصبانی

 

پی . اس: دخترا چه نترس شدن... که چی از یه آقای غریبه (اونم جوون) درخواست می کنن که همراهشون باشن...

+ bano ; ۱:٠٧ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٧ دی ۱۳۸٩
comment دلنواز ()