دل می نوازد

مادرم

دلم برای مامانم تنگه.... دوست دارم بغلش کنم و حسابی ماچ ماچیش کنم... ماچ

چشمام هنوز خواب آلوده که گوشی رو بر می دارم و شماره مامان رو می گیرم... با انرژی جواب می ده... خواب از سرم می پره... منم با انرژی می گم سلاااام... خوبی؟؟... مثل همیشه پیش قدم می شه برای تبریک گفتن عید..  می گه عیدت مبارک... روزت مبارک...

می گم روز خودت مبارک ... خوش می گذره؟؟؟... می گم مامان خسته شدیم چرا نمیایین؟!!!... می گه من که از خدامه بیام... بابا اومده وطنش نمی خواد دیگه بیاد... می گم ترو خدا بیایین دیگه... دلمون پوسید...

معلومه دارن راه می رن... می گم مامان کجایین؟؟؟... می گه تو دشت داریم راه می ریم...

می گم آخیه.. خوش به حالتون...

می گه بابا جایی کار داره... انداختیم از تو دشت بریم...

بعد صدام رو می کنم اندازه بچه ۵ ساله و با خوشحالی می گم... مامان من کادو گرفتم.. می گه اااا مبارکت باشه... همونه که اینقدر خوشحالی... نیشخند

 

پی . اس: اولین بار مقداری سیب زمینی بدون روغن ریختم داخلش ببینم واقعا بدون روغن سرخ می شه یا نه... که خوب بد نشد... یعنی دیگه از اون همه روغن خبری نبود و در عین حال حسابی پخته و سرخ شده بود...

پی . اس: دیشب خونه مادرشوهر بودیم.. از کادوی ما حسابی استقبال شد... از خود راضی

پی . اس: به غیر از همه اون تبریکا... تبریک دختر خواهرم (سوم راهنمایی) حسابی به دلم نشست... فکر نمی کردم زنگ زده باشه برای تبریک روز زن... بغل

 

+ bano ; ٢:٥۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳ خرداد ۱۳٩٠
comment دلنواز ()