دل می نوازد

بیمارستان میلاد!!

شاید متن این پست ناراحتتون کنه.. اما به نظرم باید بگم...


 

بعد از سلام و احوالپرسی ... می گم خوبی.. می گه من خوبم... اما حال دوستمون خوب نیست!!!!... می گم کی؟؟؟.. چی شده؟؟؟...

می گه (ف) .. هفته پیش بچه اش رو از دست داد!!!!!!... از تعجب چشمام درشت می شه... آه از نهادم در میاد.. می گم چرا ؟؟.. حالش خوب بود که ... چی شده؟؟؟...

کمی توضیح می ده... ولی سر کاره و زیاد نمی تونه صحبت کنه... می گم بهش خودم زنگ می زنم.. و خداحافظی می کنم...

همون لحظه به (ف) زنگ می زنم... خونه نیست... خونه مامانشه... می گه الان بهت می زنگم...

زنگ می زنه...

حرف می زنیم..

گریه می کنه...

پا به پاش گریه می کنم...

می گم چی شد ؟؟؟...

میگه یه هفته مونده بود تا ۶ ماهم تموم بشه.... ولی شکمم خیلی بزرگ شده بود... همه فکر می کردن من ٩ ماهمه... ازمایش دادم ... همه چی خوب بود... سونوگرافیم خوب بود.. صدای قلب بچه ام رو شنیدم... مثل چی می زد... اما دکتر گفت به خاطر آب زیاد تو کیسه آبه که شکمت بزرگه... احتمالا نای بچه مشکل داره که نمی تونه آب رو ببلعه... و همینجوری آب زیاد می شه ...

یه آمپول داد تا بزنم... اما نامرد دکتره کاربن نذاشته بود و اصلا اسم آمپول پیدا نبود... روز چهارشنبه بود و داروخانه گفت.. ناخواناست.. دیگه پنجشنبه و جمعه هم که تعطیل بود... روز شنبه یه لک می بینم رو لباسم... به همسرم می گم بریم بیمارستان میلاد...

می گه من رو صندلی نشستم تا همسرم بره یه تخت بیاره از اورژانس... اما قسمت اورژانس بهش اهمیت نمی دن... هر چی می گه گوش نمی دن...

می گه یه دفعه دردم شروع شد... اینقدر درد داشتم که به هر چیزی چنگ می زدم... رو زمین نشسته بودم و از درد به خودم می پیچیدم... همسرم هر چی می ره سمت اورژانس .. اونا می گن این خانوم ناز داره.. حالت تمارض داره.. این وقتش نیست که درد داشته باشه.. این خانوم تازه ۶ ماهشه... خلاصه اهمیت نمی دن...

می گفت به هر کی از بغلم رد می شد از درد آویزونش می شدم... بعد یه دفعه آروم شدم... درد رفت... خیس شدم... فهمیدم کیسه آبم پاره شده.... به همسرم گفتم دیدی بچم مرد!!!!...

تازه وقتی پرستارا میان می گن نه شما ادرار کردی!!!!!... این آب کیسه نیست!!!!!!...

همسرم فریاد می زنه که بچم از دست رفت...

تخت میارن... هنوز به اتاق عمل نرسیده ... دست و پای بچه میاد بیرون...

می گفت پرستاره بچه رو نگاه می کنه و می گه عجب قد بلندی هم داره...

می گه بانو همین که فکرش رو می کنم که ۵ دقیقه قبل بچه ام زنده بود و نبض داشت و تکون می خورد ... آتیش می گیرم...

می گم خدا ازشون نگذره.. چقدر نامرد بودن... من از اون اولش هم از این بیمارستان میلاد متنفر بودم...

می گه بچم رو کشتن... اصلا به منی که رو زمین از درد به خودم می پیچیدم توجهی نداشتن...

می گم شکایت کردین؟؟؟... می گه نه... از کی شکایت کنیم؟!!!... کی میاد به عهده بگیره... فقط بییشتر اعصاب خودمون خورد می شه... بچم که دیگه مرد و رفت..

چی می تونم بهش بگم... هیچ حرفی ندارم برای تسلی دلش.... می گم عزیزم توکل کن به خدا... نمی دونی شاید بچه ناقص بوده... شاید همین نایش مشکل داشته... شاید قسمت بوده که به دنیا نیاد.. شاید حکمت خدا بوده... اصلا شاید عیدی حضرت زهرا بوده ...

می گه نمی دونم.. هیچی نمی دونم...

مامانم مکه بوده و تازه دیروز اومده... چقدر برام سیسمونی اورده.. لباسای خوشگل پسرونه... برای بچم امیر علی.. آخه می دونی حساب کرده بودم وسطای ماه رمضان به دنیا میاد.. شب قدر.. صداش می کردیم امیر علی....

گریم می گیره...

می گم غصه نخور عزیزم.. ایشالله بچه های بعدی... همه صحیح و سالم به دنیا میان...

 

پی . اس:‌ (ف) یکی از همکارام بود که هفته پیش بچه اش رو از دست داد...

پی . اس:‌ خیلی براش غصه خوردم... اولین تجربه بارداری و زایمانش بود..

پی . اس: بدم می اومد از بیمارستان میلاد... اما الان دیگه تنفر دارم ازش... چون مورد های دیگه ای هم ازش دیدم...

 

پی . اس: عیدتون مبارک... روز مادر و زن رو به همه تبریک می گم...

+ bano ; ٢:٠٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢ خرداد ۱۳٩٠
comment دلنواز ()