دل می نوازد

نمایشگاه شلوغ

نمی خواستم برم... اما وقتی خاله باشی و خواهرزاده ات زنگ بزنه و بگه میایی بریم؟؟!.. دیگه نه نمی شه گفت...

می گه بن دارم... فقط هم فردا رو وقت دارم... میایی بریم؟؟؟.... می گم من که چیز خاصی نمی خوام.. اما باشه باهات میام...

صبح قرارمون مترو... وقتی از دور میاد.. می بینم که خواهرم هم باهاش هست... سه نفری کله صبح می ریم نمایشگاه... ساعت ٨ و نیم می رسیم... فکر می کردم ٩ دیگه باز می کنن...

اما تا ١٠ یا ایستادیم یا رو پله نشستیم... موقع ورود هم خانوم ها رو از یه در کردن تو ... اقایون رو از در دیگه... این همه جمعیت یه لنگه در هم باز نکردن... جلوتر که رفتیم دیدیم بعله دارن کیف ها رو می گردن و بعد اجازه ورود می دن.. دیگه اینجوریش رو ندیده بودیم... واقعا به نظرم یه بی احترامی بود به بازدیدکننده...

یه ساعتی بودیم بعد رفتیم سمت غرفه دانشگاهی... که دخترخواهرم اونجا کتاب می خواست... من و خواهرم هم رفتیم غرفه کودک و نوجوان...

ساعت ١ ظهر بود که تصمیم گرفتیم برگردیم... هم خسته بودیم و هم خرید دیگه ای نداشتیم...

اما فوج جمعیت بود که تازه داشت می اومد...

 

پی . اس: خریدای من... البته چهار تا کتاب سمت راست رمان مخصوص نوجوانه که به عنوان کادو برای برادرزاده و خواهرزاده هام گرفتم... این دو کتاب هم فکر کنم همه دیگه خوندن و من تازه با این نویسنده آشنا شدم... با یه سی دی مخصوص فوتوشاپ...

+ bano ; ٧:٢٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment دلنواز ()