دل می نوازد

یه کلاه خوشگل

تو شلوغی خیابون ولیعصر...

تو سوز و سرمای هوا... که از لای پنجره داره میاد تو...

فقط دارم به حامد نگاه می کنم... کلاه جدیدی که خریده خیلی بهش میاد... قیافش رو عوض کرده...

با لبخند قربون صدقه اش می رم..

خنده اش گرفته .. می گه معلومه خیلی دوست داری کلاه سرم بذارم..

می گم آخه خیلی بهت میاد...

بعد از خرید دو تا کلا (یکیش بافتنی) و یه دستکش برای حامد و یه شلوار ورزشی برای من ... می ریم شام بخوریم...

یه رستورانی دوستش بهمون پیشنهاد داده... که پاستا و دنراش خوشمزه است.. داخل که جا نیست.. و از قبل باید میز رزرو می کردیم.. مجبور می شیم سفارش بدیم ببریم تو ماشینمون بخوریم...

ساندویج دنرش خوب بود... بسته بندی تمیز و خوبی هم داشت...

پی . اس: اسم رستوران .. امیر هست.... روبروی مصلی...

پی . اس: حس می کنم اطلاع رسانیم ضعیف بوده... من فکر کردم با ایمیل راحت می تونم به همه اطلاع بدم... چون خودم همیشه ایمیلم بازه... اما انگار یا به یه سری نرسیده... یا اگه رسیده دیر دیدن... نمی دونم بتونم دوباره بزارم یا نه... اما اگه شد... لطفا ساعتی پیشنهاد بدین که همه باشید... من 1-12 رو انتخاب کردم.. که وسط روز بود ... گفتم معمولا همه هستن... اما انگار بیشتریا ساعت بعدازظهر به نت دسترسی دارن...

دوست ندارم کسی ناراحت بشه از دستم... لبخند

 

+ bano ; ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٩
comment دلنواز ()