دل می نوازد

خدا رحمتش کنه...

زنگ زده می گه یه کاری بگم می کنی... می گم چی؟؟؟

می گه لباس مشکیت رو بپوش برو خونه مامانم اینا!!!!... می گم نههههه... تموم کرد؟؟...

می گه اره .. الان بابا و ... (برادرش) رفتن بیمارستان...

می گم باشه می رم...

می رم خونه مادرشوهر.... به همه تسلیت می گم... می خوام برم طبقه دوم... مادرشوهر می گه صبر کن منم باهات میام... می رم خونه اش... دو تا عمه های حامد نشستن و غمگینن...

عمه کوچیک خیلی گریه و بی تابی می کنه... بغلم می کنه و گریه می کنه... به همه تسلیت می گم...

تا آخر شب هستیم ...

و فردا برای اینکه به خاک بسپاریمش به دیارش می رویم...

 

پی . اس: امروز عصر پدربزرگ حامد فوت کرد... خدا رحمتش کنه...

+ bano ; ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment دلنواز ()