دل می نوازد

شمال 90

روز یکشنبه با صدای تلفن خونه از خواب پریدیم... بابا بود که زنگ زده بود تا خواب نمونیم...

سریع وسایل رو می بریم تو ماشین و راه می افتیم سمت خونه بابا... اونا هم حاضرن... سوار می شن و می ریم سمت شمال...

برای صبحانه جایی می ایستیم... از قزوین چند کیلومتری اومدیم بیرون... یه دفعه ابرهای تیره و گرفته ای میاد سمتون .... همراه با بادهای تند... از ترس همه رو جمع می کنیم می ریم تو ماشین... (که بعد فهمیدیم همین هوا اومده تهران و باد و طوفان و بارندگی شدید شده)...

نزدیک ظهره که می رسیم سر زمینمون... برای اولین باره وارد اتاقی که ساختیم می شیم...

چون گرسنه ایم اول بساط ناهار رو ردیف می کنیم... داخل اتاق نمی شه رفت... هنوز کثیفه.. تو همون فضای باز می شینیم و ناهار می خوریم.. بعد من و حامد و بابا می ریم بازار تا خریدهای لازم رو بکنیم...

برای اتاقمون یه عالمه چیز میز می خریم... با کمک همدیگه اتاق رو خوب تمیز می کنیم و طی می کشیم... و وسایل رو می چینیم....

برای خواب چون اتاق کوچیکه... مامان و بابا و خواهرم تو اتاق می خوابن... من و حامد هم چادرمون رو بیرون باز می کنیم ... تشک بادی هم باد می کنیم و می ریم بیرون می خوابیم... مامان و بابا خیلی اصرار می کنن که نریم بیرون... می گن هوا سرده... اما حامد می گه اینجا کوچیکه ... شما راحت باشین...

ما راحت خوابیدیم.. اما مامان و بابا و مخصوصا بابا خیلی سردشون بوده... فرداش من و حامد می ریم یه بخاری برقی با یخچال که از واجبات بود رو می خریم...

دوشنبه بعد از صبحانه می ریم سمت قلعه رودخان... از همون اولش خواهرم چون می دونست دفعه قبل من نرفتم تا بالا می گه باید تا بالا بیایی...

یک ساعت و نیم کامل می ریم بالا... مامان و بابا عصا گرفتن دستشون و بعضی جاها از ما هم جلو می زنن... به جایی می رسیم که دیگه رو پله ها گِل خالیه... حتی نمی شه پا گذاشت... بالاخره همه راضی می شن که برگردیم.. موقع برگشت سخت تر بود... پاهامون لیز می خورد رو سنگ های گلی... اما کلی خندیدیم.. آقایی که اونجا بود گفت تا دیروز خوب بوده... اما دیروز بارون بارید و همه رو گل کرده...

دو ساعت کامل پیاده روی می کنیم...

عصر تصمیم می گیریم بریم امامزاده اسحاق... چون دفعه قبل خاطره قشنگی برامون می شه... ایندفعه هم مامان اینا رو می بریم...

به بالای کوه که می رسیم... دیگه هیچی جلومون پیدا نیست.. مه خیلی شدیده... اینقدر خلوته که خواهرم همش می گه مثل شهر مرده هاست اینجا... چرا هیچی نیست!!!.. اما عالی بود... بدجوری به دلمون می شینه این امامزاده...

سه شنبه می ریم یه باغ گل تا نهال و گل بگیریم برای زمینمون...

بابا و حامد در حال کاشت نهال و گل هستن... من و مامان و خواهرم هم داریم فلافل درست می کنیم تا ببریم کنار دریا ناهار بخوریم...

می ریم ساحل گیسوم... که جاده اش بی نظیره...

دریا هم آرومه آروم بود...

چهارشنبه صبح هم بعد از صبحانه وسایل رو جمع می کنیم و راه می افتیم سمت تهران...

 

پی . اس: عکس ها رو دارم آماده می کنم تو پست جدا می ذارم...

+ bano ; ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment دلنواز ()