دل می نوازد

حدس بزن

تو حیاط خونه بابا هستیم... پیشنهاد می دم بازی حدس بزن رو بازی کنیم... همه یه جوری نگام می کنن که یعنی چی؟؟؟ متوجه نشدیم...

می گم مثل همون فیلمه دیگه... (نق*یییی*یییی)... تا این رو می گم... همه نیشاشون باز می شه و قبول می کنن...

اولین نفر خواهرمه (تای قولم) که از رنگ زرد متنفره... براش رو کاغذ می نویسم رنگ زرد و با چسب می چسبونم به پیشونیش... یه جوری به جواب می رسه... بعدش پسر برادرم... بعدش یکی دیگه از نوه ها... تقریبا همه وارد بازی می شن.. زن برادرم برای هر کسی که می چسبونیم رو پشونیش... اول می خوند بعد شاکی می شد که بابا این خیلی سخته... نامردیه!!!... نوبت به دختر 6 ساله خودش رسید... می نوسم رو کاغذ "مرغ سوخاری" ... دوباره تا می خونه می گه سخته گناه داره بچم... می گم صبر کن ببینیم چه جوری به جواب می رسه...

جیگر عمه اولین کسی بود که بدون کمک گرفتن از دیگران... یکی یکی جلو رفت تا رسید به غذای مورد علاقه اش!!!...

نوبت به خود زن برادرم رسید... براش نوشتم طلا...

می خندید و می گفت ترو خدا سخت نباشه... یه ربع طول کشید تا فکر کنه... آخر گفتیم خیلی دوست داری... سریع گفت لوازم  آرایشه... گفتیم نه... 5 دقیقه بعد دوباره گفت ... گفتین لوازم آرایش نیست... دیگه ما غش کرده بودیم از خنده...

بابا و مامان دارن برامون آب هویج می گیرن تو حیاط... مامان تند تند داره به همه آب هویج می رسونه.... (آخه داریم فسفر می سوزونیم) نیشخند

نوبت به خودشون می رسه... برای مامان می نویسم... "ماریچی" (آخه فیلم ماریچی رو خیلی دوست داره)...

بعدازظهر توپی رو می سازیم... اینقدر خندیدیم که فکامون درد گرفته...

 

پی . اس: فردا داریم می ریم مسافرت... می ریم سمت شمال... با مامان و بابا و خواهرم... انشاالله که بتونیم سفر خاطره انگیزی رو رقم بزنیم... منتظر عکس های بعد سفر باشین... البته صد در صد پست رمزی خواهد بود.... چشمک

 

+ bano ; ٩:٥٤ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment دلنواز ()