دل می نوازد

مهمونی گلها

امروز ناهار مهمونش بودیم...

با اینکه با مامانم صیغه خواهری خوندن... اما هنوز با نام فامیلی صداش می کنیم.. شاید ٢٠ سال هم بیشتره که می شناسیم همدیگرو...

خواهر نداره... دختر هم نداره.. سه تا پسر داره که پسر آخریه چند ماهی می شه نامزد کرده...(البته دو تا پسر دیگه اش هم زن دارن)

یه خونه دو طبقه ویلایی... سه خوابه... بزرگ.. با یه حیاط خیلی خوشگل و سبز...

زن و شوهر عاشق گلکاری....

چند تا از دوستای مامان + من و خواهرام و زن برادرم... ناهار دعوتمون کرده بود...

با اینکه دوستای مامان هم سن و سال ما نبودن.. اما اینقدر گرم و پر انرژی بودن که از هم صحبتی باهاشون خسته نمی شدیم...

 

پی . اس: امروز مخصوص دوربین برده بودم تا از حیاطش عکس بگیرم... عکس ها رو در ادامه مطلب می ذارم.. چون تقریبا زیاده... عکس گل های خونه مامانم هم هست... که شاید بعضی هاش تکراری باشه برای بعضی از دوستان که تو فیس بوک هستن...

پی . اس: شاید متوجه شده باشین که من خیلی علاقه به عکس دارم... چون تقریبا بیشتر پستام عکس داره... حالا تعداد مامان های باردار زیاد شده.. دیگه نمی تونم عکس غذا بذارم.. ابروچشمک

 


حیاط خوشگل صاحبخونه...

 

غیر از این حیاط خوشگل... یه پاسیو پر از سبزه و گل دارن...

اینم عکس گل های خونه مامانم...

این گل فوق العاده کوچیکه.. یعنی من دوربین رو بردم تو دل خاک تا ازش عکس بگیرم.. نیشخند

 

پی . اس: اوه واقعا زیاد بودااااااا... اما من واقعا دوست دارم عکس گرفتن رو... لذت ببرین از عکس گلها.. بغل

+ bano ; ٧:٠٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment دلنواز ()