دل می نوازد

عابربانک گرسنه

بعد از یه خواب دلچسب بعدازظهر آماده می شیم بریم بیرون.. طبق معمول با موتور می ریم...

اول می ریم الکتریکی... به قول حامد التریتی... حامد میره تو مغازه تا خرید کنه...

کنار موتور ایستادم.... یادم می افته می خواستم حساب پارسیانم رو چک کنم... آخه به هیچ عنوان با تلفن موجودی نمی ده... دقیقا کنارم بانک صادراته.. منتظر می شم خانومه کارش تموم بشه..

کارت که می زنم... یه خانوم با صدای بلند می گه زبان دستگاه رو انتخاب کنید... با خودم می گم اینم تکنولوژی جدید!!!...  صداش اینقدر بلنده که من ناخودآگاه اطرافم رو نگاه می کنم که کسی نباشه...

رمز رو می زنم و وارد منو می شم... وقتی می زنم موجودی رو نشون بده.. دوباره می زنه رمز رو اشتباه وارد کردین... بیخیال می شم... کارت رو برمی دارم و میام پیش حامد که تو مغازه است..

بعد از خریدمون با هم می ریم تا من یه حوله استخری بگیرم... بعد از خرید...

دوباره یه بانک خلوت می بینم... به حامد میگم بیا با هم بریم شاید من اشتباه می زنم... همون مراحل رو می ریم.. اما دوباره میزنه رمز رو اشتباه وارد کردین... به حامد نگاه می کنم... می گم یعنی چی؟؟؟.... چه طور رمز اول رو قبول می کنه و منو رو نشون می ده؟؟؟.. حالا خوبه ازش پول نمی خواییم اینجور ادا در میاره...

پشیمون می شیم... می خواییم بریم که یه دفعه یادم می افته ملی کارتم خیلی وقته که اجازه نمی ده تلفنی حساب رو چک کنم...

می گم حامد صبر کن این کارت ملی رو بزارم تو دستگاه.. ببینم چشه!!!... حامد می گه نذار این اعتبارش تموم شده.. کارت رو پس نمی ده..... می گم نه بابا.. می خواد چی کار کارت تاریخ گذشته رو... تازه این که روش نخورده تاریخش گذشته ...

با لجبازی کارت رو میفرستم تو.. رمز رو می زنم... اماااااااااا....

می نویسه اعتبار کارت تموم شده... برای گرفتن کارت خود به شعبه مراجعه کنید..

می گم حامد کارتم رو خورد ... می گه من نگفتم بهت نذار تا ببریم عوض کنیم...

تقریبا مسیری که اومدیم با موتور بودیم.. و یه ربعی تو راه ... موقع برگشت... نیمه های راه بودیم که دو سه تا موتوری بهمون رسوندن که چرخ عقب پنچره...

حامد می گه بی خیال ولش کن.... می رسیم...

خدا رو شکر که رسیدیم... اتفاقا نون بربری هم گرفتیم.. عصرونه نون و پنیر و هندونه خوردیم..

 

پی . اس: آقایی که می اومد پله ها و در و دیوار و پارکینگ رو تمیز می کرد... دو سه روز قبل از عید اومد و کارش رو کرد... بعد از همه همسایه ها عیدی خواست... یه طبقه بود.. یه طبقه راضی نبود... خلاصه ... حامد گفت بیا بعدا از خودم بگیر... تا از همه همسایه ها جمع کنیم و یه دست بشه.. اونم قبول کرد و رفت... هر چند که حامد گفت می شناسمش و معتاده ... ولی من گفتم... هر چی بالاخره خوب تمیز می کنه و فقط بزرگترین مشکلش سیگاری بودنشه...( که گاهی من روسری رو کامل به صورتم می پیچم تا حالم بد نشه)... نزدیک عیده و عیدی می خواد...

حامد هم گفت خوب بیاد من حساب می کنم باهاش... نگفتیم که نمی دیم...

حالا .... یه ماه از سال می گذره... پله ها دیگه خاک گرفته و داره خودشو نشون می ده... و این آقا هم نیومده...(درصورتی که هر 15 روز یه بار می اومد و سر موقع کارش رو انجام می داد و خداییش هم  تمیز می کرد)

فقط خدا رو شکر از همون پارکینگ که همکف باشه... آسانسور هست... وکسی از پله ها بالا و پایین نمی شه... کثیف نیست.. اما خاک داره...

پی . اس: چه پی اس طولانی شد... اصلا چرا گفتم؟؟؟... متفکر

 

+ bano ; ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ ; شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment دلنواز ()