دل می نوازد

املت در نصفه شب

می گم خسته نیستی ؟؟؟.. می خوایی نریم؟؟؟...

می گه نه نماز می خونم می ریم...

می گم پس زنگ می زنم که حاضر بشن..

می گه شام چی بخوریم؟؟؟...

می گم ای جانم ... گرسنه ای؟؟.. الان که دیره ساعت ١٢ شبه!!!... چیپس می بریم می خوریم..

چشماش برق می زنه.. می گه من هوس املت کردم!!!!...

می گم شوخی نکن... بریم بیرون املت بخوریم!!!!!.. می گه آره چه اشکالی داره... خیلی هم تو این هوا می چسبه...

زنگ می زنم به خانوم پسر عموی حامد و بهش می گم حامد هوس املت کرده... اونم پشت گوشی داره میخنده... می گه پس من بساط چایی رو میارم..

ساعت از ١٢ گذشته که به جلوی درب پارک قیطریه می رسیم...

به وسایلی که دستمونه نگاه می کنیم... همه از خنده غش کردیم... خانوم پسرعمو که ٧ ماهه بارداره... دیگه قسممون می ده نخندیم... می گه دلم درد گرفت... دست حامد پیک نیک و سبده... دست پسرعموی حامد هم یه شونه تخم مرغ!!!!... (به خاطر اینکه تخم مرغا نشکنن.. با همون شونه اوردیم.. البته تخم مرغا خیلی کمتر از یه شونه بود..)

پارک خلوته.. با این حال حامد می گه بچه ها من خجالت می کشم ... آخه این چه کاریه ما کردیم.. می گیم ای بابا این پیشنهاد جنابعالی بود...

یه الاچیق خلوت پیدا می کنیم ... شروع می کنم به خورد کردن گوجه و سرخ کردن اون.. حامد هم تخم مرغ می شکنه...

املتمون که عالی می شه... اینقدر تو اون هوا می چسبه که چند بار خانوم پسرعمو می گه وای خدایا چه املتی شده... چقدر چسبید...

بعد از شاممون هم بساط چایی... تا ساعت ٢ هستیم... دیگه اینقدر کلاغ ها قار قار می کنن ... می ترسیم... بساط رو جمع می کنیم و می ریم ...

نصفه شب خوبی بود... زبان

 

پی . اس: مثل اینکه خیلیا راغب بودن این پلاگین رو دانلود کنن.. کاری نداره... از این لینک دانلود کنید ... خود به خود به قسمت filter برنامه فتوشاپ اضافه می شه... به نام imagenomic ...

پی . اس: انگار من هم مجبور به رمزی نوشتن شدم... خنثی

+ bano ; ٩:٠۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٠
comment دلنواز ()