دل می نوازد

قهر و بارون

وقتی می رسه ساعت از 12 هم گذشته... از تو پلاستیکی که دستشه یه بسته کرانچی پنیری درمیاره ... می گه اینو اوردم بریم باهم بیرون یه دور بزنیم و بخوریم... اگه بدونی چه هوایی!!...

نگام رو ازش می گیرم.. می گم من خوابم میاد... نمیام... دوباره حرف از بارون و هوا می زنه که ترغیبم کنه بلند شم... اما من لجباز می گم کی دیگه نصفه شب می ره بیرون؟ ... من نمیام!!!...

ناراحت می شه... دیگه نگام نمی کنه...

حرفی زده نمی شه... قهر می شیم با هم... می رم می خوابم... اما منتطرم که بیاد... از زیر پلکام نگاه می کنم که بیاد... قران رو برمی داره و دعایی که هر شب می خوندیم و تنهایی می خونه... دلم می گیره... وقتی میاد می خوابه ... همه چراغا رو خاموش می کنه و پشتش رو می کنه...

می رم اتاق بغلی چراغ رو روشن می کنم و دعام رو می خونم... دوباره بر می گردم تو اتاق و می خوابم...

تا صبح از این پهلو به اون پهلو می شم.... خوابم نمی بره...

صبح برای نماز بیدارم می کنه... خودش نشسته داره دعا می خونه...

بعد از دعا میاد و بغلم می کنه...

انگشتامو بوس می کنه...

بارون شروع شده... صدای رعد و برق که میاد... بیشتر تو آغوشش فرو می رم...

در گوشم آروم می گه می ترسی؟؟...

می گم اوهوم...

می گه نترس تو بغل خودمی...

بارون شدید و شدیدتر می شه... صداش از کولر و پاسیو میاد...

چند دقیقه بعد .. می خواد جابه جا شه... می گه اگه سیل اومد خبرم کن!!!!... خنثینیشخند

 

پی . اس: دختر یکی از دوستای مامانم با جاری ها و خواهرشوهرها رفته بودند عراق... تو نجف که بودند ... خواهرشوهر تو اتاق در حالی که داشته می رفته سمت دستشویی می خوره زمین.. و لگنش می شکنه... بیمارستان اونجا می گن بهتره ببرید ایران... همه کسایی که باهاش بودن از کاروان جدا می شن و بر می گردن ایران... حالا دختر دوست مامانم همش گریه می کنه که نتونسته حرم امام حسین رو زیارت کنه...

فکر کن تا اونجا برن... اما فقط امام علی طلبیده بوده... و امام حسین نه... اینجاست که واقعا آدم درک می کنه که طلبیدن یعنی چی!!!!...

پی . اس: فردا برادرم و زن برادرم می رسن... انشاالله...

+ bano ; ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٠
comment دلنواز ()