دل می نوازد

پیک نیک تو حیاط

سوار موتوریم... سعی می کنم فاصله بدم و بهش نچسبم... از دستش عصبانیم... اما از قص (؟) همش ترمز می کنه تا من پرت شم جلو و محکم بخورم به کمرش... بعد بلند بلند می خنده و می گه بیا دوست جون بشیم دیگه!!!... هم خنده ام گرفته از کارش و هم عصبانیم هنوز از دستش... تا خونه بابام چند بار این کار رو می کنه...

می خواستیم ناهار با مامان اینا بریم پارک... اما حیاط خونه هم با صفاست و هم راحت...

روی میز همه چی پیدا می شه... از چایی .. آجیل.. تخمه... پفک.. موبایل عهدشاه وزوزک خواهرم... و حتی جوجه های به سیخ کشیده...

بابا منقل رو آتیش می کنه و جوجه ها یکی یکی کباب می شن... حسابی مزه می ده تو این هوا بدون گربه!!! مزاحم ناهار خوردن...

بعد از ناهار هم یه خواب آروم می چسبه...

 

پی . اس: دیروز هم مامان آش پشت پای برادرم رو درست کرده بود.. همه خواهرا جمع بودیم... باز هم تو حیاط باصفای بابا  و مامان بودیم...

 

 

+ bano ; ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٢ فروردین ۱۳٩٠
comment دلنواز ()