دل می نوازد

اولین مهمون های 90

از صبح در حال تمیز کردن بودم.. با اینکه چند هفته بیشتر از خونه تکونیم نمی گذره.. اما خاک همون فردای خونه تکونی.. روی همه چی نشسته.. (البته تو این بین هم تمیز کاری شده)...

وسایل پذیرایی رو که آماده می کنم... ساعت 8 شبه.. می رم یه دوش می گیرم... به حامد زنگ می زنم... می گه شاید امشب نیان!!!!!... میگم چرا؟؟؟.... میگه من که آخر شب میام... بقیه هم گفتن شاید نیاییم...به خونه تمیز نگاه می کنم... به وسایلی که آماده کردم... می گم ای بابا حیف این همه بدو بدو!!!!!...

ساعت 11 که می شه... حامد زنگ می زنه که امشب میان... منم دارم میام...

دوباره انرژی می گیرم.. چایی دم می کنم... فنجون های گل قرمزی که عمه حامد برام اورده رو می چینم تو سینی...

اولین مهمون های سال 90 ساعت 12 شب میان خونمون.... پدرشوهر و مادرشوهر... برادرشوهر... خواهرشوهر و همسرش... زن عمو و دختراش... برادرشوهر و جاری ...

تا یک هستن... بعد هم خداحافظ...

پی . اس: فردا برادر و زن برادرم عازم کربلا هستن... ایشالله بی خطر برن و برگردن...

پی . اس: حال عموم خدا رو شکر بهتره... خونه استراحت می کنه... اما باز هم به دعا احتیاج داره...

پی . اس: چند روزی بود که پدربزرگ حامد هم بیمارستان بود... امروز مرخص می شه.. ایشون هم حالش بهتره...

پی . اس: عکس رو همینجوری گذاشتم.. موقع سال تحویل اگه دقت کنید سبزه خلوت و کچله.. چون تازه گذاشته بودم.. خوب درنیومده بود... اما الان حسابی پر شده...

+ bano ; ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۸ فروردین ۱۳٩٠
comment دلنواز ()