دل می نوازد

جدایی...

ساعت 11 شبه... زنگ می زنه می گه برادرشوهر برای آخر شب بلیط سینما گرفته... می آیی بریم... می گم اوکی.. بریم...

ساعت 12 که میاد... من دیگه حاضرم.. می ریم خونه مادرشوهر... همه جمع اند... برادرشوهر برای همه ساندویج همبرگر گرفته... شام رو می خوریم... پیاده به سمت سینما راه می افتیم...

دخترعموها و دختر جاری... خواهرشوهر با همسرش.. برادرشوهر و جاری دومی.. برای خودمون قشنگ یه سینما رو می گیریم..

سانسمون یک ربع به یک بود...

فیلم تاثیرگذاری بود... قشنگ بود... با حس آدم بازی می کرد...

ساعت 3 که از سینما میاییم بیرون... فقط ماییم و صدای تعریف و تمجید و گاها نقدمون از فیلم!!...

پی . اس: اما چرا من از فیلم درباره الی بیشتر خوشم اومد!!!!...

+ bano ; ٢:۳۱ ‎ب.ظ ; جمعه ٥ فروردین ۱۳٩٠
comment دلنواز ()