دل می نوازد

اضطراب از نوع ماهی

بهش می گم امسال هفت سین نمی چینم... می گه چرا؟؟؟... می گم خوب تحویل سال که نصفه شبه... بعدش هم باید جمع کنم... چه کاریه ... نمی چینم...

می گه نه بچین!!!... می گم هیچی نداریم ... می گه پاشو بریم سر  خیابون خرید کنیم...

با هم می ریم سمنو و سنجد می خریم.. بقیه اش هم که داریم خونه... ماهی های قرمز رو که می بینه... می گه ماهی بخریم؟؟؟... می گم تو که هر سال می گفتی نمی خوایی موجود زنده تو خونه بمیره... نظرت عوض شد؟؟... می گه حالا امسال بگیریم.. ایشاالله که زنده می مونه...

من یه دونه می خواستم ... اما اون سه تا می خره... سه تا بزرگ...

مادرشوهر خونمون بود که رفتیم... پدرشوهر هم اومد... حامد برای کاری دوباره رفت...

مادرشوهر هم رفت... پدرشوهر داشت اخبار گوش می کرد...

ماهی ها رو ریختیم تو یه ظرف کریستال... اما خوب بزرگ بودن و شیطون...

تو آب خیلی این ور و اون ور می رفتن... یه آن برگشتم دیدم ای وااااای یکیشون روی اوپن داره بالا و پایین می ره... پدرشوهر حواسش نبود... منم که عمرا دست بزنم به ماهی...

برگشتم به پدرشوهر می گم بابا!!!!... ماهی اوفتاده بیرون... نگاه می کنه.. می گه خوب بردار... الان می میره... می گم آخه نمی تونم... می شه شما بردارید...

سریع بلند می شه ... ماهی رو مشت می کنه می اندازه تو آب... اروم می شم...

اما یه اضطراب ودلشوره میاد سراغم... مطمئن می شم یه بار دیگه می پره بیرون.. پدرشوهر میره...

من می مونم و ماهی ها...

زنگ می زنم به حامد می گم اگه ماهی یکیشون بپره بیرون... من عمرا دست بزنم... می میره ها... زود بیا ترو خدا...

یه توری بر می دارم و سریع می ذارم رو در ظرف... چند ثانیه بعد یکی از ماهی ها می پره بالا و می خوره به توری...دوباره به آب بر می گرده...

اضطرابم بیشتر شده... شروع می کنم به چیز گفتن به ماهی...

تا اومدن حامد سه بار تکرار می شه... و هر بار ماهی می خوره به توری و برمی گرده...

دیگه گریم گرفته... حامد که میاد... شروع می کنم به هق هق گریه کردن... می گم اصلا نمی خوام... برشون دار ببر... ماهی می خوام چی کار...

حامد خنده اش گرفته... می گه الهی... ببین به خاطر ماهی چه گریه ای می کنه... می رم تنگ بزرگتر می گیرم... غصه نخور ماهی به این زودی نمی میره...

اما من گیر دادم که باید ماهی ها رو ببری بیرون... می گه حالا بلند شو بریم بیرون حال و هوات عوض شه...

می ریم بیرون...

یه تنگ بزرگ می گیریم...

 

 

پی . اس: لطفا نیایید بگید که چرا این بیچاره ها رو اینجوری کردین... خوب اگه توری نمی ذاشتم که الان مرده بودن...

پی . اس: پست آخرمه؟؟؟!!!!!! چشمک

+ bano ; ۱:۳٧ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٩
comment دلنواز ()