دل می نوازد

بالن آروزها

با اینکه صداهای مختلفی از بیرون میاد... اما خونه ام ساکت و آرومه... دارم روی عکسام کار می کنم... تلفن زنگ می خوره... شماره خونه مادرشوهر افتاده...

گلوم رو صاف می کنم و می گم بله!!!...

خواهرشوهرمه... می گه اگه کاری نداری بیا اینجا می خواییم بریم یه خورده آتیش بسوزونیم!!... می گم نه کار خاصی ندارم... مرسی الان میام...

زنگ می زنم به حامد... می گه دارم میام.... تا حاضر بشی من هم رسیدم...

تو کوچه که می ریم... حامد می گه الان که داشتم میومدم... یکی از پنجره بالا یه سیگارت انداخت پایین .. دقیقا جلوی پام.. گفتم یا خدااااا... چه بی ملاحظه... اگه خداییی نکرده رو سرت می افتاد چی؟؟؟...

جاری ها و بچه ها و دختر عموها و زن عمو و خواهرشوهر و همسرش و برادرشوهر همه جمع می شیم می ریم رو پشت بوم!!!...

یه عالمه ترقه اوردن... با بالون... ترقه ها که هر کدوم به نحوی زده می شه و با صداش جیغ بچه ها بلند می شه... رو بالون ها هر کی یه چیزی می نویسه و می فرستیمش آسمون... خیلی قشنگ می ره بالا... تا مثل یه نقطه می شه و نمی شه دیگه دیدش...

شب گرم و پر از خنده ای رو می گذرونیم...

 

پی . اس: عکس هم موجوده.. اما مموری دوربین رو دادم به خواهرشوهر ... فعلا عکسی ندارم...

پی . اس: دیروز با خبر شدیم که خواهرشوهرم بارداره...  ایشالله به سلامت به دنیا بیاد...

اخی حامد داره دایی می شه.. بغلماچ

+ bano ; ۱:۱۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٩
comment دلنواز ()