دل می نوازد

...

اس ام اس زده بریم خریدت رو بکنیم؟؟؟.... جواب می دم اوکی بریم...

با اینکه اصلا دلم نیست تو این روزا خرید کنم... اما مانتو واجبم... برای اینکه کمتر تو ترافیک باشیم تصمیم می گیریم با موتور بریم... آماده که می شیم... صدای بارون به گوشمون می رسه... به همدیگه نگاه می کنیم کمی صبر می کنیم... بارون کمتر شده... سریع می ریم بیرون...

وسطای راه دوباره بارون می گیره... اما نم نم...  خوشحالم... دونه های بارون که می خوره به صورتم به وجد میارتم...

یه راست می ریم هفت تیر ... اولین مغازه مانتوم رو می پسندم و می خرم... حامد اصرار داره که روسری هم بخرم... یه روسری مشکی - قهوه ای هم می خرم...

داریم می ریم که سوار موتور بشیم.. تو اون شلوغی پیاده رو... یه دختر و پسر نظرم رو جلب می کنن... دختره ایستاده و مستقیم به پسره نگاه می کنه... به سمت پسره خیز برداشته تو چشماش یه عالمه حرفه... پسره دستش رو به سمتش دراز کرده و تقریبا بلند بلند می گه "دستت رو بده به من"... چند بار تکرار می کنه... از کنارشون که می گذریم... دختره دستش رو عقب گرفته.. و با حالتی لجبازگونه اصرار داره که دستش رو نده...

معلومه دوستن.. لبخند گوشه لبام میاد.. با خودم می گم اینام چه دنیایی دارن!!!... تمام دغدغه اشون اینه که این باید دست اونو بگیره... و به خاطرش ناراحتی بینشون به وجود میاد...

از یه مغازه که میاییم بیرون... باز می بینمشون... دختره حالا افتاده تره... سرش پایینه... معلومه خیلی ناراحته... پسره روبروش ایستاده و داره با ملایمت باهاش حرف می زنه...

اروم به حامد می گم این دو تا رو ببین...

 

پی . اس: موهام رو رنگ کردم... اما به نظرم هیچ فرقی نکرد... آخه یه درجه روشن تر از موهای خودمه...

پی . اس: پست آخرم که هنوز مونده... من حالا حالاها هستم در خدمتتون... و شاید کل تعطیلات... چشمک

+ bano ; ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٩
comment دلنواز ()